تبليغاتX
ღ فقط یه راز ساده ღ
تقدیم به آنان که تاثیر می پذیرند

آدرس وبلاگ جدیدم:

www.toota.blogfa.com

if you dont stand for something , you might fall for anything

مقدمه: (!)

وقتی بعد از این چند ماه دوباره اومدم پیش وبلاگم، دیدم یکی دست کاریش کرده. و این فقط تقصیر منه که این قدر بی مورد به دوستام اعتماد کردم. البته از اون کسی که بی اجازه وارد سیستمم شده واقعا تشکر میکنم! به سه دلیل که سومیش از همه مهم تره! اول اینکه خوشحالم دید تو نظرهای تایید نشده ام چه خبره، دوم اینکه این کارش باعث شد اون قالب قدیمی رو عوض کنم، سومیش هم اینه که بهم کمک کرد معنای غریبه رو بهتر درک کنم! آرزویی که همیشه داشتم و دارم!

سلام

سال 88 بالاخره رسید. همیشه انتظارشو میکشیدم. شاید به فقط به خاطر قرار شهریور بود. اما دیگه اون چیزی که دنبالش بودم، اون چیزی که گم کرده بودم، اون چیزی که نداشتم رو دارم!

مدینه...مکه... فوق العاده بود! قبل از اینکه وارد حرم پیامبر (ص) بشم، همیشه فکر میکردم: "خب اینم یه جایی هست مثل حرم امام رضا (ع) منتها شیک تر و مجلل تر." ولی وقتی از هتلمون که روبروی حرم بود، با کاروان گل یاس، با حاج آقا مقدسی، داشتیم ذکر میگفتیم و به سمت مسجد النبی میرفتیم، تازه فهمیدم که اونجا نه تنها مجلل و با شکوه نیست، که خیلی هم غریبانه هست. معماری مسجد النبی حرف نداشت. زیبا ترین و وسیع ترین جایی بود که تا حالا دیده بودم. طوری که وقتی واردش شدم احساس حقارت میکردم. همین طور ذکر میگفتم اما اون قدر مسحور زیبایی مسجد النبی بودم که اصلا معنی چیزی که میگفتم رو نمیفهمیدم. با وجود سالن های بزرگ و سقف های بلند، یه چیزی باعث میشد که زیبایی بی حد اونجا آزارم بده. یه جو سنگینی داشت. یه حال و هوایی که اشک هر سنگدلی رو در میاورد. خصوصا وقتی قبرستان بقیع رو دیدیم، دل همه امون شکست. زیبایی و وسعت اونجا، در مقابل غربت بقیع هیچی نبود! روز های اول همه زار زار گریه میکردن و من مبهوت، فقط نگاه میکردم. گیج بودم. انگار نمیفهمیدم کجا هستم. نگاه مبهوتانه ی من گاهی دوستم رو به خنده مینداخت. مثل دیونه ای که نمیفهمه دورو برش چی میگذره. مات و مبهوت، فقط نگاه میکردم.

یعنی این همه تجمل تو زندگی پیامبر هم بوده؟! فکر نمیکنم. به من گفته بودند مهمان رسول خدا هستی، ولی من مهمون سنی هایی بودم که با ساختن قصر از مسجد النبی، فضا رو دلگیر کرده بودند.

آخر رفتم در اتاق حاج اقا مقدسی و بهش گفتم، ... بهش گفتم چی ناراحتم میکنه. بهش همه حرفامو گفتم. حرفاش آرومم نکرد. انگار داشت همه چیز رو توجیه میکرد. راستش تو مدینه احساس پوچی میکردم. از خودم بدم می اومد. دلم میخواست فقط بمیرم. دلم میخواست دیگه هیچ وقت برنگردم ایران. ولی یه چیز، فقط یه چیز باعث میشد به همه چی امیدوار شم. خدا یه چیزی بهم داده بود که احساس میکردم واقعا مراقبمه! واقعا کار به کارم داره! واقعا داره نگام میکنه! واقعا پیشمه! واقعا دوسم داره! همون باعث شده بود همه غصه هامو فراموش کنم.

روز آخر پلیس های اونجا نذشتن از پله های قبرستان بالا بریم. وقتی تنها شدم، وقتی مطمئن بودم دیگه هیچکی نگام نمیکنه، اشکام قطره قطره پایین اومد. به اندازه ی تمام غصه هام گریه کردم. بعدش هم خندیدم! به خودم کلی خندیدم! چون وقتی میخواستم دعا کنم، وقتی خواسته هام یادم می اومد، وقتی مشکلاتم تو ذهنم می اومد، به نظرم خیلی کوچیک و پیش پا افتاده و مسخره می اومدن! غصه های الکی! انگار فقط داشتم غر میزدم!

وقتی از اونجا برمیگشتیم به هتل، غصه ی خیلی چیزا هنوز ته دلم بود. همیشه فکر میکردم زندگی کردن تو مالزی خیلی غریبه!! ولی وقتی اونجا بودم تازه میفهمیدم غربت یعنی چی. از افکار گذشته ام خنده ام میگرفت! وقتی داستان ام البنین رو شنیدم، احساس کردم اندازه ی یه مورچه هم ارزش ندارم. معینه ی کاروانمون میگفت: "ام البنین دختری به اسم فاطمه بود. امام علی (ع) بعد از فوت فاطمه زهرا (س)، اون دختر رو به همسری خودش درآورد. بعد از مدت ها ام البنین ابوالفضل رو به دنیا آورد. همه فکر میکردند وقتی پسر دار شد، شروع به خودخواهی و آزار بچه های فاطمه (س) میکنه. اما اون برعکس، از امام علی (ع) خواسته بود اون رو در خانه فاطمه صدا نکنه، مبادا بچه های فاطمه (س) یاد مادرشون بیفتند. برای همین اون رو ام البنین صدا میکرد. میگن بعد از جنگ عاشورا، به جای اینکه سراغ پسر خودش رو بگیره، اول سراغ امام حسین (ع) رو گرفت." شاید این فقط به نظر مثل یه داستان بیاد. فقط یه ثانیه، خودم رو جای ام البنین گذاشتم، حتی تو سال های اول زندگیش، همه چیز برام غیر ممکن بود، چه برسه به عاشورا و ...! این فقط یه داستان نبود که تو کتابا باشه. روز آخر همه ناراحت بودن و گریه میکردن. ولی من تازه خوشحال بودم. با اینکه میدونستم از مدینه میرم، شوق محرم شدن و دیدن کعبه خوشحالم میکرد.

غسل کردیم و لباس احرام پوشیدیم. سفید سفید! وقتی تو آیینه نگاه کردم باورم نمیشد این منم! شاید باور نکنی ولی نمیدونی بدون اون گردنبند ها و دستبند ها و آرایش چه قدر خوشگل شده بودم! اولین بار بود که تو زندگیم، وقتی تو آیینه نگاه میکردم، واقعا کیف میکردم!

اونجا کلا همه خوابالو بودن! چون مسئول گروه ما شب ها به حرم میرفت و روز ها میخوابید و خلاصه برنامه خوابی همه رو به هم ریخته بود! فکر میکنم نزدیک عصر بود که برامون یه مراسم وداع با مدینه گرفتن. بچه ها اون قدر گریه و خودزنی (!) کردن که بعضی ها از هوش رفتن. سخنران هم دیگه خیلی پیازداغش رو زیاد کرده بود. گریه نمیکرد ولی صدای گریه در میاورد. من از مداح هایی که ادا در میارن متنفرم! وقتی مداح زجه میزد فقط میخندیدم! اصلا هم نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم! یکی از دوستام ناراحت بود و اون یکی عین خیالش نبود! انگار اومده بندرعباس، حالا داریم میریم کیش! نمیدونم بقیه چه حس و حالی داشتن، ولی اکثرا همه گریه میکردن. بچه ها گریه میکردن و من با تمام سلول هام خوشحال بودم. انگار فکر میکردم باز هم بعد از محرم شدن و طواف و سعی به مدینه برمیگردیم. انگار باورم نمیشد که داریم برای همیشه از اونجا میریم.

به مسجد شجره رفتیم. وقتی رسیدیم اذان مغرب رو گفتند. وضو گرفتن تو وضو خونه های سنی رو قبلا تو مالزی تجربه کرده بودم، ولی بازم داشت اشکم در می اومد! همه جا خیس بود! همه خیس بودن! اه! همه زیر یه درخت جمع شدیم و حاج آقا مقدسی رو یه سنگ ایستاد و در مورد مکه و محرم شدن چند تا روایت و داستان گفت. بعد بهمون گفت باید چی کار کنیم و چه چیزهایی ممنوع هست. همون طور که اونجا وایساده بودیم یه کبوتر رو چادر دوستم ...!! واسه همین مجبور شد چادرشو بشوره و دوباره وضو...!

نمازهامونو خوندیم، به اضافه ی سه تا نماز دو رکعتی برای محرم شدن. اول حساب کردم با این همه دولا راست شدن، با اون حال خوابالو و بدن درد شدید باید یه راست برم بیمارستان. اون لحظه فقط میخواستم بخوابم! همون جا، وسط مسجد! غذای درست حسابی هم که بهمون نمیدادن. گوشت قرمز در حد صفر! با قرص آهن سرپا بودم. خلاصه کلی ننر بازی در آوردم! سرگیجه گرفته بودم و چشام سیاهی میرفت. دوست هام هم به قرص حساسیت داده بودن و شب تا صبح بالا می آوردند ولی خدا رو شکر من حساسیت ندادم. یکیشون سرمایی بود و یکیشون گرمایی. اون کولر گازی رو زیاد میکرد و اون یکی دست به کمر تو اتاق میدویید و از سرما "یا حسین" میگفت!! خلاصه وضعیتمون خیلی خنده دار بود. همه اش فکر میکنم کاش از یکی از شب ها فیلم میگرفتم. منم خیلی سردم میشد ولی با دو تا پتو و ژاکت ماکت درست میشد. اون قدر تو مدینه اذیتمون کرده بودن که دیگه جون واسه راه رفتن هم نداشتیم، ولی اون قدر ذوق و شوق داشتیم که نمازها برای هیچ کدوممون سخت نبود.

بعد از نمازها، هر چی معینه ی کاروان میگفت، مثل شهادت دادن، تکرار میکردیم. "محرم میشوم..."

از اون لحظه دیگه حق نداشتیم تو آیینه نگاه کنیم. حق نداشتیم چیزی رو بو کنیم. و چند تا چیز دیگه ولی بیشتر از همه این دو تا برامون سخت بود. ما که نمی اومدیم خودمونو زخم کنیم یا موهامونو کوتاه کنیم! ولی بو نکردن غذا واسه من خیلی سخت بود! آخه بیشتر کیف غذا و خصوصا میوه به بو کردنشه!

شیشه های اتوبوس هم به خاطر شب، همه مثل آیینه شده بود. پرده ها رو کشیدیم و لبیک گفتیم. تا جون داشتیم لبیک گفتیم. اون قدر که حاج آقا مقدسی وقت شام به زور ساکتمون کرد. بعد از شام سر درد شدید داشتم. از درد نبض میزد. یه ردیف رفتم جلو و سرم رو گذاشتم رو صندلی کنارم. اون قدر درد داشتم که خوابم نمیبرد. ولی حال تکون خوردن هم نداشتم. عین جنازه افتاده بودم. کولرهای اتوبوس خیلی زیاد بود. از رو لباس احرام ژاکت قرمز پوشیده بودم! مثل لاک پشت تو خودم جمع شده بودم. با اون حال احساس خوبی داشتم. آره، اون احساسی که سال ها منتظرش بودم و واسه داشتنش خودم رو به در و دیوار میزدم! احساس آرامش! آروم بودم و بی نهایت خوشحال.

وقتی رسیدیم به مکه اون قدر خسته بودم که درست نمیفهمیدم چی دورو برم میگذره. ساک هامونو گذاشته بودن کف راهرو های طبقه امون. ساک من بزرگ بود و یشمی. با اینکه چشمام سیاهی میرفت راحت پیداش کردم. حالا مگه کلید ها رو میدادن دستمون؟! میگفتن فقط رئیس کاروان بیاد کلید بگیره!! حالا تصور کنید چه قدر طول میکشه کلید ما 145 نفر رو بدن!

اون شب دیگه نفهمیدم چی شد، جز اینکه با سحر و آرزو وارد یه اتاق سه نفره شدیم. سحر خوابید زیر کولر و آرزو خوابید تخت کنار دیوار و من وسط.

(ای خدا چه خاطره هایی دارم!! حیف که نمیشه اینجا بگم!)

همه جای هتل آیینه بود. یعنی از حد عادی هم بیشتر آیینه آویزون کرده بودند! یکی از دیوار های اتاقمون هم که کلا آیینه بود! ولی شب اول اون قدر خسته بودم که حتی جلو پامو نمیدیدم، چه برسه به آیینه ها!

صبح رفتیم مسجد الحرام. فضا سنگین بود. احساس عجیب غریبی بود. اصلن اصلن اصلا (!) نمی تونم بگم چه جوری بود! داشتم تند تند برنامه میریختم که اولین چیزی که میخوام چی باشه، بعدش چی، بعدش... خلاصه کلی نقشه کشیده بودم که خدا مجبور شه هر چی دلم میخواد بهم بده! یکی از بچه ها دعا کرد پولدار شه، ولی اکثرا واسه کنکور دعا میکردن. فکر نکنم کسی واسه شوهر دعا کرده باشه، چون ماشالا همه اعتماد به نفس ها بالا بود. دلم میخواست یه چیز خوب بخوام. رضایت خدا و عاقبت بخیری و سلامتی شهدا؟! یا از این چیز میزا!! همه فولدرهای مغزم به هم ریخته بود.

حاج آقا مقدسی مثل همیشه داشت برای بچه ها حرف میزد. چند تا از بچه ها فیلم میگرفتند و چند نفر هر از گاهی سوال میپرسیدند. حرفهای حاج آقا رو نمیفهمیدم. چند بار سعی کردم گوش کنم، ولی ذهنم اون قدر درگیر بود که...

من بی نهایت خوشحال بودم و احساس میکردم هیچ دلیلی نداره که من حتی یه ذره به خاطرش ناراحت باشم. احساس میکردم هر چیزی که ناراحتم میکنه برطرف میشه. احساس میکردم خدا هر چی به صلاحمه برام فراهم میکنه. وقتی به درختا و برگاشون، زمین و ذره ذره خاک و سنگش و آسمون و تکه تکه ابرای قشنگش نگاه میکردم، به خودم میگفتم دختر همه دنیا مال توئه! خودم رو پیش خدا بی نهایت کوچیک و ضعیف میدیدم، هر وقت اونجا، از تنهایی، از غربت، یا به هر دلیلی، میترسیدم، خدا رو تو تمام رگ هام و سلول هام حس میکردم و اون وقت بود که دیگه به هیچکی احتیاج نداشتم. اینکه خدا اون قدر بزرگه که جهان هستی رو به این عظمت ساخته. جهانی که کهکشان ما حتی به اندازه ی یه سلول اش هم نمیشه. جهانی که بزرگیش چندین برابر بزرگترین اعدادی هست که به ذهن بزرگترین دانشمندهای ما آدما خطور نمیکنه. وقتی میترسیدم، خدا رو تو وجودم حس میکردم و میدونستم، خدا تو اون لحظه، داره منو نگاه میکنه. خدا از حرکت قطره قطره خون من با خبره و لحظه لحظه احساس من رو بهتر از خودم درک میکنه. و این عاشقانه ترین ارتباطی بود که من تا به امروز تجربه کردم. تو تمام این مدت که میگفتم احتیاج به آرامش دارم، اشتباه میکردم. من احتیاج به کسی داشتم که واقعا منو بشناسه، و با اون شناخت، جسمم و روحم و تمام چیزهایی که به من مربوط میشه رو دوست داشته باشه. اشتباه میکردم که میگفتم میخوام از همه بشنوم که دوستم دارند. اشتباه میکردم که میگفتم میخوام همه بهم محبت کنند. خدا کاری کرد که من حالا میدونم هیچکی مثل اون منو دوست نداره. میدونم دست های هیچکی به قدرت حکمت اون نیست و میدونم نگاه هیچکی به من، محبت نگاه اونو نداره. هنوز جرئت اینو ندارم که بگم عاشق خدا هستم، چون اون قدر کوچیک و ضعیفم که هیچ وقت نمیتونم معنی عشقی که خدا نسبت به من داره رو درک کنم. نمیتونم معنی ببخشش و مهربونی خدا نسبت به خودم رو درک کنم. نمیتونم بفهمم یعنی چی که خدا بهترین محافظ منه. و از همه مهم تر، میدونم هیچ وقت به جایی نمیرسم که واقعا درک کنم، چه طور خدا میتونه این طور عاشقانه نه تنها من رو، بلکه تمام آدمها، و تمام موجودات روی زمین، و تمام سیاره ها و ستاره های دور رو لحظه لحظه تماشا کنه و مراقب همه ی ما باشه. خدا عاشق همه ی ماست. با این همه، من قبول ندارم که با وجود عشق خدا، نسبت به آدم های رو زمین بی نیازم! ما آدم ها به اجتماع اطرافمون، و از همه بیشتر به خانوادمون نیاز داریم.

شاید به نظر خیلی ها نیاد، چون هیچکی از کار من خبر نداره جز خدا. ولی من، واقعا تغییر کردم. خدا خوب موقع ای دستم رو گرفت.

این رو قبل از مکه رفتن تو مدرسه نوشتم:

افسون سرخ

 

نه نمیفهمید!

و به خود میگویید دانشمند!

معنی خنده هایم را

دلهره ی چشمانم را

لرزش دستانم را

و پشت همه ی این ها،

به خدا احساسی گمنام در چهره ام موج میزند!

کاش برای یک لحظه بدون تنفر نگاهم کنید...

کاش برای یک لحظه تصور کنید که من هم،

درست مثل شما،

انسانم!

انسانم و سرشار از احساس.

کاش ثانیه ای از لحظات پر دانشتان را،

جای دینامیک و سینتیک،

جای مشتق گرفتن از توابع،

با عشق به چشمانم نگاه کنید،

و مشتق احساساتم را بگیرید!

از شما نمیخواهم عادت هایتان را کنار بگذارید،

ولی قسم به قداست خورشید؛

که مرا به ترک عادت وا ندارید!

مرا به سکوت و جدیت تشویق نکنید!

مرا به تنهایی انس ندهید!

من بدون خنده و عشق زنده نمی مانم،

من تحمل سرمای این اعداد گنگ را ندارم،

تنهایی ذره ذره ی وجودم را می مکد!

من به استحکام شاخه ی گل سرخ

و عمق ریشه اش در خاک می نگرم!

به زیبایی لطیف و شکفته ی صورتش،

که از شوق و شور و نشاط،

چنان سرخ شده است،

که تمام سرخی های جهان را خجل میکند!

اما نه...

سرخی عشقی که در دل من موج میزند،

حتی از این رز وحشیانه تر است!

کاش کسی میان شما میدانست،

کاش دانشمندی بود که میفهمید!

چه طور میتوانی قفسی باشی

و پرنده ی وحشی دلت را مهار کنی؟

پرنده ای که به افسون سرخ مبتلاست!

چه طور میتوانی چون میله های سرد و آهنین،

بال های آن پرنده ی مرموز را زخمی کنی؟

پرنده ای که خود را متعلق به جای دیگری میداند!

چرا باید پرنده ای را مهار کنم،

که پروازش مرا به اوج میرساند؟!

نه نمیدانید!

نه نمیفهمید!

فقط شما را به خدا قسم، بگذارید زندگی کنم!

سوال هایم را در دل نگه میدارم،

چون شما انکارش نمیکنم!

من پرنده ام را،

نگاهم را،

دستانم را،

احساسم را،

و سوال هایم را

فقط به پرنده اش میسپارم

تا با چشمانش پاسخ نگاه دلهره آمیزم را بدهد،

با دستانش، سردی دستانم را مهار کند،

و با احساسش پر پرواز پرنده ام شود!

چون او تنها کسیست

که دانشمند نیست

ولی حضورش کافیست

تا دیگر سوالی در دلم باقی نماند!

سه شنبه 15 بهمن 87

5:00 بعد از ظهر

 

 

اینم یه هفته قبل از مکه رفتن نوشتم:

قدر تنهایی من

 

روزها میگذرند

و من ساده ی گمگشته،

قدم سرد شب بی سحرم را،

روی شاه پر شکسته ی پرنده ام میبینم!

 

روزها میگذرند و

من در این شب های بی پایان می مانم،

می مانم و تنهایی را ذره ذره نفس میکشم،

دلهره را جرعه جرعه مینوشم،

نبودنت را لحظه لحظه میبینم!

 

روزها میگذرند و من،

چون آتشی میسوزم.

می سوزم و بزرگ می شوم تا شعله های سرخم،

شب های سرد تو را آفتابی کند!

 

روزها میگذرند و من،

معلق در فضایی نا محدود،

نقطه ی بودنت را خیره خیره می نگرم،

آه که چه نزدیک است گرمی آغوش تو،

و چه دوست داشتنی میشود آن لحظه،

که نگاهم به نگاهت درگیر است!

 

روزها میگذرند

و من همچنان منتظرم.

شاید همین روزها بیایی،

شاید همین روزها باشد،

آن لحظه که سال ها انتظارش را می کشم!

 

روزها میگذرند

و خالصانه از خدا میخواهم

این روزهای تاریک چون لحظه ای بگذرند

و از اون میخواهم

لحظه ی بودن تو قرن هایی باشد طولانی

شایدم نامحدود!

قدر تنهایی من،

قدر این دلهره ها...

من از او می خواهم

و فقط این را می خواهم

من و تو تا همیشه

شاد و غمگین،

تلخ و شیرین

هر چه هست،

با هم باشیم!

سه شنبه 20 اسفند 87

ساعت 6:00 بعد از ظهر

 

اینم همین چند روز پیش نوشتم:

حیف شد

کاش من اینجا نبودم

کاش من مال کسی نبودم

کسی را دوست نداشتم!

آزاد بودم و بی پروا

کاش شقایقی بودم، سرخ و زیبا

راستی شقایق که وحشی نیست!

او اهلی است و اهل همین کوهپایه...

 

حیف شد!

کاش بوستان دلگیر نزدیک خانه دست کم یک گل داشت!

شاید باور نکنی

اما بوستان گلهایش را نذر آمدن تو کرده

بیا تا بوستان نذرش را ادا کند

بیا تا برای من گل بچینی!

 

حیف شد!

کاش آسمان پنجره ی اتاقم لحظه ای آبی بود

میدانم قسم آسمان را شنیدی

میدانم آن شب طوفانی

صدای رعد و برق ابرها را شنیدی

که از دل آسمان فریاد میزد

قسم به زلالی رودها

قسم به صداقت بلبل

قسم به لطافت گل ها

قسم به بزرگی دشت ها

و قسم به محبت خورشید

که تا نیایی،

 آبی نمی شوم!

یعنی واقعا شنیدی و نیامدی؟!

 

حیف شد!

کاش کوچه ی ما رنگ و بوی انتظار نداشت

که انتظار قدم های تو،

قدم به قدم لحظه های مرا می سوزاند!

بهار شد و غنچه ها به انتظار آمدنت شکوفه شدند،

شکوفه های یاس و گیلاس

نیامدی و درخت شکوفه را لایق تو ندید!

دست به دامن آب و باد و خاک و خورشید شد،

با تمام نیرو، با تمام دل و جان، میوه دادند...

نبودی تا ببینی چه میوه های شیرینی بود!

نبودی تا با هم میوه بچینیم و شکر خدا کنیم!

نبودی و بی تو،

میوه ها تلخ بودند و روزها کابوس شبانه ام!

نبودی و بی تو،

تمام جهان هم که در خدمت من بود،

دلیلی برای شکر خدا نمی دیدم!

شش ماه تمام همه انتظارت را کشیدیم

 

پاییز شد و درخت خجل شد و برگ ها سرخ و زرد و نارنجی

شاید تو اصلا میوه دوست نداشتی...

ولی میوه دادن نهایت کاری بود که از درخت بر می آمد!

چه پاییز تلخی بود!

برگهای کف کوچه تا مرا می دیدند،

از نبودنت ناله میکردند و ذره ذره خرد میشدند!

 

زمستان شد

چیزی از برگ ها نمانده بود

چیزی از درخت هم نمانده بود

جز یک تنه ی سرد و خشک و شکننده

تمام وجود درخت سرما بود و بار سنگین خاطره ها،

رو شاخه هاش سنگینی میکرد

خاطره های سپید از سالهایی که پیش ما بودی

سالهای همیشه بهار دل من!

 

حیف شد!

شاید تو، بوستان سراسر سبز را دوست داری

شاید تو، آسمان گرفته و بارانی را بیشتر می پسندی

شاید تو،سرمای زمستان را دوست داشتنی میدانی

من هم تمام این ها را دوست دارم،

فقط اگر تو باشی!

تو بیا تا عاشق تمام زندگی شوم!

تو بیا تا همه زشتی ها رو زیبا ببینم

تو بیا تا زمین دلم سراسر شقایق شود

تو بیا تا آسمان دلم سراسر آبی شود

و حال و هوای دلم همیشه بهاری شود!

جمعه 6:30 عصر

4 اردیبهشت 88

همه ی این ها رو گفتم ولی من باز هم اعتماد میکنم، چون اعتقاد دارم هر کسی باید با وجدان خودش تصمیم بگیره که چی کار کنه، همه اتونو به خالق نیلوفرها میسپرم.

فعلا.

P.S. This last sentence is for the one who needed to figure me out! I helped you out just coz you seemed too eager to know what’s going on! Now that you do, stop bugging me!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 1 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

(ببخش چون تو لایق آرامشی، حتی اگه لیاقتش رو نداشته باشم.)

 

سلام

خوبی؟!

فکر کنم دیگه همه قطع امید کرده باشین که من آپ کنم...

به هر حال معجزه ای شد که جور شد که من باز بیام و اینجا حرف بزم.

از اونجایی که حرف های این مدت تو گلوم گیر کرده بود و داشتم خفه میشدم یه دفتر برداشتم و خودم رو نجات دادم.

اما اومدم بگم ۲۹ یا ۳۰ اسفند دارم میرم مکه!!  روحانی ازمون خواسته یه کارهایی بکنیم و یه احکامی یادمون داده که لازم میشه. ولی من هنوز تو اولین چیزی که ازمون خواسته موندم!!

حلالیت طلبیدن.

حلالم کنید و برام دعا کنید تا دیگران هم حلالم کنند.

من که یه معلم رو لاک پشت کردم و یکی رو لک لک...

هر چند این ها چیزی نیست. از آخرین پستی که نوشتم تا الان یه کارهایی کردم که احساس میکنم درست شدم عین اون کلاغ چاوشی که روش نمیشد میون اون همه کبوتر بره حرم امام رضا (ع).

تو همین چند ماه یه کارهایی کردم که... هرکی جز خدا بود باهام قهر میکرد. ولی حالا دعوتم کرده به خونه اش!

ای-میل نمیزنم و کامنت نمیذارم. شاکی نشید. لطفا!

دیگه حوصله ی خودمم ندارم. به خدا اگر خدا توجه منو به خودش جلب نمیکرد، اصلا نمیدونم چی میشد.

آخر از همه هم اینکه امسال هم نوروز ایران نیستم. ایشالا سال بعد... ایشالا...!

فعلا با اجازه! خدافظ.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

سلام

شاید الان وقت این نباشه که این جا بنویسم. چون باید به جاش جواب حرفای تو رو بدم. ولی خیلی دلتنگ شدم برای نوشتن!! برای گفتن. برای تو هم دلتنگم. ولی تو رو خدا گوش کن وگرنه میترکم ها! بالاخره که دارم واسه خودت میگم. حرف خاصی ندارم ولی گفتم که دلتنگم!

روز اول مدرسه فوق العاده بود! وقتی وارد شدم روی دیوار حیاط چند تا لیست زده بودن. بالای هر لیست شماره ی کلاس ها بود. اسم من هم تو یکی از اون لیست ها. همه دخترها خدا خدا میکردند که هم کلاس دوست هاشون بشن. خیلی ها خوشحال بودن و خیلی ها ناراحت. ولی من هیچکی رو نمیشناختم واسه همین اصلا برام مهم نبود تو چه کلاسی هستم. یه دختره کنارم بود. اونم دنبال اسمش میگشت. مقنعه اش رو در آورده بود. ناظم داد زد سرش. بالاخره اسمم رو پیدا کردم! کلاس دویست و دو، شماره ی بیست و دو! فکر کردم یعنی دویست تا کلاس بیشتر تو این مدرسه هست؟! هنوزم نمیدونم. شاید باشه! حتما هست. آخه مدرسه ی قبلیم زیاد زیاد به اضافه ی همه دفتر ها و اتاق ها 40 تا کلاس بیشتر نداشت! مدرسه به اون بزرگی. ولی این جا اصلا به نظر بزرگ نمیاد، ولی طبقات زیادی داره. حوصله ی این حساب کتابا رو نداشتم. چون بالاخره مهم نیست.

همه صف وایساده بودند! یاد اون موقع افتادم که روز اول مدرسه ما رو میبردن به یه سالن بزرگ و اونجا مینشستیم و به نصیحت های مدیر گوش میکردیم. حیف! چه مدیر خوش تیپی داشتیم. این جا مدیرمون یه خانوم تپل مپل و چادری هست که من جز چادر سیاهش فقط یه لوزی از صورتش میبینم! شاید نباید این جوری بگم. بی احترامیه. چند دقیقه بیشتر نتونستم مدیرمونو ببینم، چون به جاش یکی از دختر ها که مجری شده بود اومد و یه آقایی  رو به ما معرفی کرد. یه دختره کنارم به دوستاش گفت: بچه ها مرد اومد! آقاهه شروع کرد به حرف زدن. یه خرده از ژاپنی ها چرت و پرت گفت. میگفت ژاپنی ها اگر از کار اخراج بشن خودکشی میکنن! میگفت بچه هاشون برای دقیقه دقیقه ی زندگیشون برنامه ریزی دارند! من که دوست ژاپنی دارم، این جوری نبود. شما هم فکر کنم به عقلتون بندازین نوجوون های هیچ جای دنیا این قدر برنامه ریز نیستن! دیگه زیاد حرفای آقاهه رو گوش نکردم. یعنی هیچکی گوش نمیکرد. مدیر و معلم ها با هم حرف میزدن و بچه ها با هم! چند تا از بچه های راهنمایی رو شناختم. اونها اصلا عوض نشده بودن، ولی به من گفتن خیلی عوض شدم! (پیر شدم؟!) به هر حال دروغ که نمیگن! حرف های اون آقا که تموم شد، ناظم گفت بچه ها به صف وارد کلاس شید! یه دفه همه ی دختر ها هجوم بردن به در ورودی!! خیلی صحنه ی خنده داری بود. باید میدیدی. این قدر که خود ناظم هم میخندید. سر کلاس که رفتیم، نشستم ردیف چهارم.

معلم اول اومد داخل کلاس. یه چیزی گفت هیچکی نفهمید چی گفت! بعدا معلوم شد معلم زبان هست و داشته انگلیسی حرف میزده. چیزهایی رو هم که نمیتونست فارسی میگفت. بعد هم میگفت اگه این ها رو انگلیسی بگم شماها نمیفهمید! میگفت از چند تا مدرسه منو میخواستن ولی چون مدرسه ی شما بهترین بود و تمام معلم های مدرسه ی شما نمونه هستند من خودم انتخاب کردم که بیام این جا!!

بعد معلم دیفرانسیل اومد. با حوصله و مهربونه ولی سر کلاس جدیه. هنوز زیاد ازش نمیدونم.

بعد نوبت فیزیک بود. فهمیدم مالزی زندگی کرده و چون پسرش خوشش نیومده اومدن ایران! البته فکر کنم ها! چون یه خرده تو کلاس پچ پچ بود من درست نمیشنیدم. ولی اینکه مالزی بوده رو شنیدم!

معلم ادبیات خیلی حالمو گرفت. وارد کلاس شد. گفت شما رشته ریاضی ها فکر نکنید درس دیفرانسیل و فیزیک مهم تره. ادبیات هست که روح پاک زندگی رو در رگهاتون جاری میکنه!! خیلی ساعت کوتاهی برای این درس مهم گذاشتن. شماها اگه به خاطر این کلاس های اجباری مدرسه نبود که حافظ و سعدی نمیشناختین!! یکی نیست بگه تو اگه این قدر ادبیاتت خوبه که معلم ادبیات شدی، چه طور هنوز بلد نیستی با ما جوری حرف بزنی که از درس بدمون نیاد؟! اونم با من که هر شب فال حافظ میگیرم. هنوز باورم نمیشه این حرفا رو یه معلم بهمون زد.

معلم معارفمون خیلی خوبه. مهربونه. مثل معلم ادبیات تحقیرمون نمیکنه. این قدر ادبیاتش خوبه که درس معارف به نظرم جالب اومد!

معلم شیمی خیلی شبیه معلم دیفرانسیلمونه، فکر کنم با هم دوست باشند. به جز اینکه جدی نیست و مثال های جالبی میزنه. یه دستکش نایلونی هم به دستش میکشه تا دستش گچی نشه. البته حق داره!

معلم گسسته هم همون روز اول برامون خط و نشون کشید! گفت هر روز ازمون امتحان میگیره و گفت گسسته درس زشتیه! حالا اینکه درس زشتیه هنوز نمیدونم دقیقا یعنی چی. ولی فقط خدا خدا میکنم حرفاش دروغ بوده باشه! تمام مدت کلاس که درس میده من حواسم پیش اون امتحان آخر ساعته!

البته معلم زبانمون عوض شد. به جاش یه خانوم خیلی قد بلند اومد که معلومه وقتی جوان بوده خیلی خوشگل بوده. هنوزم خوشگله. تکه کلامش هم گلم و خوشگلم و دخترکم و نازنینم و ....


امروز فقط اومدم مراقب این وبلاگم باشم. مراقب دفترچه خاطراتم.

نمیدونم چی بگم. فیلم بچگی هامو دیدم. عکسامو. نوشته هامو. ولی ربطی نمیبینم. انگار اونها یه آدمی بودن و من یکی دیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 3 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.

تو کشوهای خونه رو میگشتم
یه نامه به خط خودم پیدا کردم
حتما خیلی کوچیک بودم که نوشتمش چون خطم خیلی درشته! ازم توضیح نخواه. هیچی یادم نمیاد.
 
 اینم از نامه:
امشب من احساس تنهایی خیلی زیاد میکنم. چون مادربزرگم امشب هم پیش ما نمی ماند و من می مانم با مادرم که مریض است و پدرم که پای مصدومی دارد. خیلی دلم برایشان میسوزد ولی نه میدانم که به پدر و مادرم چه کمکی کنم و نه می توانم. کاش مامان جون می توانست پیش ما بماند و به ما کمک کند. اگر مادر و پدرم بفهمند که من این غم را در دلم دارم به من میگویند ما خودمان از پس کارهایمان بر می آییم و به کمک کسی حتی مامان جون نیاز نداریم. بزرگترها به جز مامان بزرگ ها و بابابزرگ ها که بلوز های بیشتری پاره کرده اند فکر میکنند از پس تمام کارهایشان بر می آیند. درست است دایی من و مامان جون من به آنها کمک میکنن ولی شب ها که تنهاییم چی؟ آخ چقدر سرم درد میکند، همچنین گلویم. آخه من هم سرما خوردم. به قول بابا حمید عجب خانواده ی قری شدیم. دیگه دلم میخواد برم تو رخت خوابم ولی نمیدونم وقتی بیدار شدم با چه صحنه ای برخورد میکنم. فقط مامان جون میتونه منو درک کنه. ولی من نمیتونم اونو درک کنم به همین علت که نمی دونم چرا امشب پیش ما نماند.
 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 4 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

 سلام

ایران چه طوره؟ ایران خیلی خوبه. نه... بهتر از خوبه! عالیه!!

حداقل وقتی ایرانم احساس میکنم زنده ام و بین آدم ها زندگی میکنم.

حداقل گذر زمان برام دوست داشتنیه و احساس نمیکنم وقتم داره تلف میشه (البته هنوز نمیتونم وقتمو اونجا که میخوام بگذرونم و اطرافیانمو خودم انتخاب کنم. ولی چیزی به اون روز هم نمونده.)

هر چی که هست حداقل زیر پام یه فرشی هست و بالا سرم دو سه تا ستاره بهم چشمک میزنن. (ف.ش.)

راستی قاصدک به دستت رسید؟

تو حافظیه برات یه قاصدک فرستادم... فقط برای تو

 

 این متن یه اسلاید شو هست که تازگیا به دستم رسید:

من چرا آمده ام روی زمین؟

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.

منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.

فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

 

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

من چرا آمده ام روی زمین؟

 

شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟  

بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم،  

 با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمائید:

                      

 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

 

هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان،  

تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،

چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،  

حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  

همه چیز از بخت است! شده ام من آدم،

 اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده !  

آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار.   

قرعه ام این کشور

 و همین شهر و دیار،

 پدرم این بوده، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !    

هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

راستی باز سؤالی دارم،         

بنده را عفو کنید.                         

توی آن قرعه کشی،          

ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست      

ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.    

چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

 تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!  

از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                    

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!  

ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

عجبا!   

عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟   

 می شود دست زِ من برداری؟

بی خیالم بشوی؟

 

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!    

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟ (دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین!)

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!          

این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم.    

صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف!       

 کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

 

خواب سنگین به سراغم آمد.       

کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،     

از دل خلوت شب،   

از درون خود من. 

من خدایت هستم،   

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،   

هرچه را می بینی،                                                      

ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است.    (نه خیرم!! ف.ش.)

من فقط ناظر بازی توام. (به این میگن دوست داشتن!! ف.ش.)                                           

منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،      

زِته دل، زِ درون،

خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

پدرم آن آقا،

خلق و خویش، روشش، میراثش، 

همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست،  تورا می خواهم،

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،       

مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،        

که شوم عاشق تر،

 

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

 

دیر بازی ست به من سر نزدی!

  نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

             " من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش!        

مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . !

خواب من خواب نبود!      

پاسخی بود به بی مهری من،

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم به خدا


خدایا!

امروز باهات حرف دارم...

میخواستم ازت سوال بپرسم!

سوالایی که میدونم جواب دادنشون برات آسونه.

سوالای ساده

به سادگی خودت:

 

بهم بگو:

واقعا راز منو میدونی؟

اگه میدونی و میگی هر چی دورو برمه از خواست خودمه، پس چرا...

بهم بگو:

بالاخره آسمون از اونجایی که تماشامون میکنی چه رنگیه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 10 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

 

چه قدر ایران خوبه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 11 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

سلام

پروازمون به ایران، به دلایلی چند (!)، افتاد برای ۲۷ مرداد.

 

 

 خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون

 

 

 

 

 

واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت

 

 

 

 

 

 

 

مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن

 

 

 

 

 

 

واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

 

 

 

 

آخه شکرت ای خدا

واسه جهان به این بدی

چی میشد اگه تو دست

به ساختنش نمیزدی

 

 

 

خدا جون ممنون از اینکه

دو تا دست دادی به ما

تا اونا رو، رو به هر

مترسکی دراز کنیم

 

 

 

 

خدا جون مرسی از این دلی که تو سینمونه

میتونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم

 

 

 

 

آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی

 

 

چرا ما آدما وقتی کم میاریم

همه چیزو میندازیم گردن خدا؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 11 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

به نظر شما پدر مادر ها برای چی هی تو گوش ما میخوندن "یکی بود یکی نبود" ؟؟!

من خیلی فکر کردم.

شاید میخواستن ما تو زندگیمون همه یکی بود یکی نبود بشیم!!

شایدم... نمیدونم. ولی یه فکر دیگه هم به ذهنم رسید!!!!


یه روز سرد زمستونی
تو یه روستای دور
یه پیرزن تپل مپل و مهربون، ۷-۸ تا نوه اش رو دور خودش جمع میکنه
همگی میرن زیر کرسی
وقتی گرم میشن مادربزرگه خوابش میگیره
میدونست تا بچه ها بیدارن نمیتونه بخوابه
ولی بچه ها تازه از گرما شیطنتشون میگیره که بازی کنن
بچه ها بلند شدن و دور کرسی دنبال هم میدوییدن
پیرزن بیچاره که دنبال راهی بوده بچه ها رو بخوابونه
شروع میکنه یه قصه بگه
بچه ها رو دونه دونه مینشونه ولی بچه ها هی بلند میشدن
پیرزنه دید قصه این بچه ها رو نمینشونه
تصمیم گرفت اول خسته اشون کنه بعد با قصه بخوابوندشون
 میگه بیاین اصلا یه بازی کنیم
من اسماتونو میگم و هر وقت گفتم بود بشینید هر وقت گفتم نبود بلند شید برید تو حیاط آدم برفی درست کنید!!
لیلا بود امید نبود 
محسن بود مریم نبود
...
خلاصه این قدر بچه ها رو نشوند و بلند کرد که همه خسته شدن و اومدن بغلش خوابیدن.

بعد ها مادر پدرهای شهری که قضیه رو اشتباه فهمیده بودن، شروع کردن بدون اینکه قضیه ی اصلی رو بدونن اسم ها رو حذف کردن و به جاش اول قصه هاشون "یکی بود یکی نبود" گذاشتن!! اون قدر از مرحله پرت بودن که آخرش "غیر از خدا هیچکی نبود" هم گذاشتن تا داستان اون آقایی که "انا الحق" میگفت رو به بچه ها همزمان یاد بدن. واسه همینه که ما الان همه چیز رو نصفه نیمه بلدیم چون همه ی داستان ها رو برامون نصفه نیمه گفتن.

حالا یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود
هر کی بنده ی خداست
بگه یا خدا!! 

ببخشید ذهنم بیشتر از این گنجایش نداشت.

 What the world needs right now, and i mean right now more than Ever

is salvation

The question reamins to be answered

Who can save humanity from itself

???

 

I have one candidate in mind

A candidate that'd challange all the one way communication

im gonna let the music B mY LANGUAGE

LISTEN

 
تو رو میخوام،
 
                               تو رو میخوام،
 
 
 
 
این دل من خیلی نازتو میخواد گل من!
 
 
 
 
تو رو میخوام،
 
 تو رو میخوام،                              
 
 
 
 
این دل من خیلی نازتو میخواد عزیزم!
 
 
 
ای دل من، عاشقتم، کاشکی میشدی فقط مال من
 
 
I live by the golden rules
 
and it should you want to worth this
 
as you would have to
 
and to you
 
and you will soon see that love is all around
 
To Conquer all the manish day on strictly universal
 
Coz MUSIC IS MY LANGUAGE 
 
 
 
تو رو میخوام،
 
                               تو رو میخوام،
 
 
 
 
این دل من خیلی نازتو میخواد گل من!
 
 
 
 
تو رو میخوام،
 
 تو رو میخوام،                              
 
 
 
 
این دل من خیلی نازتو میخواد عزیزم!
 
 
 
ای دل من، عاشقتم، کاشکی میشدی فقط مال من
 
 
No more culture clash
 
 
If you'll get up and     D   A   N   C   E
 
 
Like the wise man said it once
 
 
 
 
 
 
    Give me some chance
 
Do the Right thing
 
And stop the Damage
 
 
 
 
If you listen when I speak
 
I guarantee we'll hit the peak
 
I tell you why
 
Coz MUSIC IS MY LANGUAGE

دانلود:
 

 
P.S.
 
Who knows?
God knows!!
 
Seems like you know better than God does!!
 
Neveshte tavassote: Nilo Nazari
 
(behem miad na?)
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 3 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

سلام


وقتی یه دردی داری، تنهایی میشینی و ساعت ها بهش فکر میکنی. وقتی می فهمی یکی با پوست و خون و روح و وجودش دردت رو حس میکنه و میفهمه، میتونی اون آدم رو مثل یه دلخوشی هی به یادت بیاری، تا شاید درمونی بشه برای دردهات.

عشق
      اعتماد
              دوست
                       امید
                              آرامش


واقعا این ها آرزوهای ماست؟!


عادی تر نبود که این ها رو داشتیم و برای درس و شغل و سیاست نگران میشدیم؟!


حالا از نظر تحصیل و شغل و سیاست مشکل داریم هیچی، عشق و دوست و اعتماد و آرامش و امید هم نداریم!!

البته گفته باشم. من عشق و امید و دوست زندگیمو پیدا کردم که بتونم بهش اعتماد کنم. تنها دلیلی که معنای آرامش رو میفهمم هم اینه که میدونم این تنها امید زندگیم تمام حرف ها و درد ها و خوشی ها و هر چیزی که ممکنه بهشون فکر کنم و هر چیزی که تو زندگیم هست رو قبل از خودم میدونه و درک میکنه. یکی رو دارم که شبانه روز بهم فکر کنه. ولی هیچ وقت پیشم نیست. پس دردم یه جورایی سر جاشه!

گفتن این حرفا بی فایدس.


هیچ کس به درد و حرف های یه نوجوون گوش نمیده.


آخه نوجوون ها تمام احساساتشون گذرا هست!!


               هیچی نمیفهمن.


                                    فکر نمیکنن.


                                                       فقط حس میکنن.

 

وقتی یه نوجوون حرف میزنه همه با طرز نگاهشون بهش میگن:

برو بمیر!!

 

پس بهتره به حرفهای الکی و نقاب های خندون رضایت بدم. تا شاید روزی کسی باشه که بخواد حرف دل بشنوه.


حرف دل!

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 11 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

يه روزي زير گنبد نيلي بود يه گلدون تنهاي تنها

خالي بود جاي گل توي قلبش

لونه داشت تو سينش غم دنيا

حالا غصه و غم ديگه رفته

بازم اومده عطر بهارون

چونکه غنچه پاکي نشسته

ميون دل تنهاي گلدون

گل من گل من

تويي جلوه پاک بهارون

گل من گل من

منم گلدون و تو گل گلدون

گل من تو قلبم

شده غنچه عشق تو مهمون

گل من

نکنه که تو چيک چيک بارون

توي رقص نسيم و درختا

با ترانه شاد قناري


دل تو بشه تنگ واسه دشتا

مثل تو واسه اين دل خستم

ديگه مونسي پيدا نميشه

بگو ميمونه گل پيش گلدون

بگو مال مني تو هميشه

مال مني تو هميشه

وقتي غنچه عشق تو واشد

تو سينم گل ناز تو جا شد

ريشه کردي تو اين دل تنها

عشق تو با دلم آشنا شد

وقتي پرتو روشن خورشيد

روي برگهاي سبز تو تابيد

غصه رفت ديگه از دل گلدون

عطر تو توي گلخونه پيچيد

گل من گل من

تويي جلوه پاک بهارون

گل من گل من

منم گلدون و تو گل گلدون

گل من تو قلبم

شده غنچه عشق تو مهمون

گل من

      گل من

              گل من

 

 

 

 

 

سلام

من نه خسته ام، نه افسوس میخورم، نه عاشقم، نه کلمه ی مشورت رو اشتباه میگیرم، نه دنبال استفاده کردن از دیگرانم، نه منتظرم، و نه هیچ چیز دیگه ای که اطرافیانم بهشون مبتلا هستن و نه هیچ چیزی که ممکنه در مورد من تصور کرده باشی.

من فقط کمک میخوام. (میخواستم... میخوام .... خواهم خواست؟!)

من نمیتونم به آدمی اعتماد کنم که فقط حرف خودشو میزنه و اصلا به من گوش نمیده، آدمی که سوال پیچم میکنه و وقتی شروع میکنم براش همه چیزو توضیح بدم، به جای گوش کردن، همه اش دنبال یه راهی هست که منو اون جوری که خودش میخواد عوض کنه. من نمیتونم به آدمی اعتماد کنم که احساس نداره ولی میگه دوسم داره، ادمی که دوسم داره چون باید داشته باشه، آدمی که فکر میکنه دوسم داره!! من نمیتونم به آدمی اعتماد کنم که عقایدش رو فریاد میزنه مبادا صدای بقیه شنیده بشه. نمیتونم به آدمی اعتماد کنم که همه ی دنیا رو یه رنگ میبینه (سیاه... سفید... صورتی (!) ) و بعد یا از سیاهی خودکشی میکنه یا از سفیدی فکر میکنه قدیس شده!! نمیتونم به آدمی که همه اش خودشو بی گناه فرض میکنه اعتماد کنم! یا آدمی که بارها و بارها، هر روز و واقعا هر روز راز هامو فاش میکنه. نمیتونم به آدمی که به عزیز ترین دوستم بدترین توهین رو میکنه اعتماد کنم. یا ادمی که فقط حرف خوب بلده و بس... از این جور آدمها زیاده. من هم اگه بخوام در مورد همه اشون چیزی بگم هم اعصاب خودم خرد میشه هم حوصله ی شما سر میره. ولی تو جای من باشی به کی اعتماد میکنی؟! بالاخره که باید به یه نفر اعتماد کنم. آدم بی اعتماد آدم نیست!! پس به همه اعتماد میکنم. ولی نمیتونم قول بدم که همه اشونو دوست داشته باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 11 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

Salammmmm

khuBBBBBBBBBBBBBB?????

cheh kar mikoniiiii?

man Emyooz Ehsashati shudam

aa ma bayEEdE na?

joonE khodam

joone tu

asha joonE mamayam rash miamma

axamo beBIN

DD?

man kushulu ke buam e jue nabuam

asa EshtEba nEmiardaaaam ke in juee pashimoo beshammmmmm meshe khaaaarRRR bemoam tu gelLLl

un vaghta fa'aa bandE kafsh ghermEzamo EshtEbaEE mibastam

baghiE chia hamash doroooshE dorosssh budesh!

vayee ala hamE chio Eshtebahi mibandam, juzh hamoo bandE kafshaaam, abate aya diE kafsham ghEmez nistaaa vayee fe oonam baya bEyam dotor bEhem ghorsh bEde kho bEsham, ahe ma az bachEgi fagha bande kafs bastan yahd geyefta

nimishe kE ee juyee baya ghorsh bokhoram shizhae khub khoooob ham yaa begiam

mae na?! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 12 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .
تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد .
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه .

 

دو ماشين با هم تصادف بدي مي کنند، بطوريکه هردو ماشين بشدت آسيب ميبينند .ولي راننده ها بطرز معجزه آسايي جان سالم بدر مي برن
وقتي که هر دو از ماشين هايشان که حالا تبديل به آهن فراضه شده بيرون مي آيند ، خانم راننده ميگويد: چه جالب شما مرد هستيد،ببينيد چه بروز ماشين هايمان آمده ! همه چيز داغان شده ولي ما کاملا سالم هستيم
اين بايد نشانه اي از طرف خداوند باشد که ما اينچنين با هم ملاقات کنيم و شايد بتوانيم زندگي مشترکي را با صلح و صفا آغاز کنيم
مرد با هيجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشد
سپس زن ادامه داد و گفت : ببينيد يک معجزه ديگر. ماشين من کاملا" داغان شده ولي اين شيشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که اين شيشه مشروب سالم بماند تا ما اين تصادف و آشنايي خوش يمن را جشن بگيريم
بعد زن بطري را به مرد داد
مرد سرش را به علامت تصديق تکان داد و در بطري را باز کرد و نصف شيشه مشروب را نوشيد
بعد بطري را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطري را به مرد برگرداند !!!
مرد گفت: مگر شما نمي نوشيد؟
زن در جواب گفت: نه . فکر مي کنم بايد منتظر پليس باشم!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 3 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

Do not stand at my grave and weep,

I’m not there, I do not sleep,

I am a thousand winds that blow,

I am the diamond glints of snow,

I am the sunlight on ripened grain,

I am the gentle autumn’s rain,

Do not stand at my grave and cry,

I am not there, I did not die.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 6 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 11 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

سلام

خوبم. تو خوبی؟!

امروز حرفی ندارم بزنم. فقط اومدم عذر خواهی.

ببخشید که فضای بلاگفا رو با اراجیفم پر کردم.

موفق باشید!!!

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 2 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت: دیگه سرجات جیش نکنی ها!

http://www.doomdam.com/archives/000369.php#more

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 5 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

سلام

خوبی؟ چه خبرا؟ دیگه چیزی نمونده برگردم. وای باورم نمیشه. همه بهم میگن پشیمون میشی. برنگرد. تو که میتونی درستو همین جا ادامه بده. ولش کن بابا! اه.

مهسا برام یه چیز جالب فرستاده بود:

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر. ولی دردناک تر از همه اینه که ندونی باید صبر کنی یا فراموش.

البته یه چیزای دیگه هم فرستاده بود که اگه بنویسم این جا آقای نیستانی دیگه جوابمو نمیده

خب من دیگه برم.

مامانم اومد

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 12 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

Nostalgia: a wistful desire to return in thought or in fact to a former time in one's life, to one's home or homeland, or to one's family and friends; a sentimental yearning for the happiness of a former place or time.

 لغت جدید یاد گرفتم. :دی!

راستی اسم بازیگر شهریار چیه؟!!!

http://trancebarcelona.persiangig.com/image/6796390.jpg

چه خبره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

سلام

خوبی؟!

میخواستم در مورد یه موضوعی که ساده باشه یاد بگیرم. ولی هر چیزی که فکرشو میکنم... یه جوریه!! چه طور بگم. اخباری که گاه گاهی از ایران میشنوم به نظرم خیلی عجیب میاد. مثلا قضیه ی دانشگاه زنجان...اصلا یه همچین اخباری چرا باید پخش بشه؟ فکر نمیکنید این قضیه خیلی پیش پا افتاده هست؟ نکنه این اتفاق فقط تو ایران می افته؟!!! یعنی این قدر عجیب بود که همه حرفش رو میزنن؟؟؟

بگذریم!

ببین یه موضوع جالبی پیدا کردم. البته چیز زیادی در موردش نمیدونم ولی این طور که تا حالا فهمیدم خیلی از ایرانی ها براشون مهم هست. و میدونم موضوع نسبتا پیچیده ای هست و نمیشه نسخه ی دقیقی براش بپیچیم!

 اینکه اسلام چه اثری رو ایران داشت؟

من خودم هنوز این کتاب رو نخوندم ولی گفتم حالا که خودم میخوام بخونم، یکی رو داشته باشم که در موردش باهاش حرف بزنم!

لینک کتاب

مقدمه چاپ اوّل

در حدود نود و هشت درصد از ما مردم ایران مسلمانیم. ما مسلمانان ایرانی به اسلام به حکم این که مذهب ماست ایمان و اعتقاد داریم،‏ و به ایران به حکم این که میهن ماست مهر می‏ورزیم. از این رو سخت علاقه‏مندیم که مسائلی را که از یک طرف با آن چه به آن ایمان و اعتقاد داریم و از طرف دیگر با آن چه به آن مهر می‏ورزیم پیوند دارد، روشن درک کنیم و تکلیف خود را در آن مسائل بدانیم. عمده این مسائل در سه پرسش ذیل خلاصه‏ می‏شود:

1. ـما هم احساسات مذهبی اسلامی داریم و هم احساسات میهنی ایرانی. آیا دارای دو نوع احساس متضاد می‏باشیم، یا هیچ‏گونه تضاد و تناقضی میان احساسات مذهبی ما و احساسات ملی ما وجود ندارد؟

2. دین ما اسلام آن‏گاه که در چهارده قرن پیش به میهن ما ایران وارد شد، چه تحولات و دگرگونی‏ها در میهن ما به وجود آورد؟ آن دگرگونی‏ها در چه‏ جهت بود؟ از ایران چه گرفت و به ایران چه داد؟ آیا ورود اسلام به‏ ایران برای ایران موهبت بود یا فاجعه؟

3. ملل بسیاری به اسلام گرویدند و در خدمت این دین در آمدند و در راه‏ نشر و بسط تعالیم آن کوشیدند و با تشریک مساعی با یکدیگر تمدنی عظیم و باشکوه به نام تمدن اسلامی به وجود آوردند. سهم ما ایرانیان در این‏ خدمات چه بوده است؟ ایران چه مقامی از این جهت دارد؟ آیا مقام اوّل‏ را حیازت کرده است یا خیر؟ به علاوه، انگیزه ایرانی در این خدمات چه بوده‏ است؟

از نظر ما سه پرسش بالا عمده ترین پرسشها در باب مسائل مشترک اسلام و ایران است .

کتاب حاضر مشتمل بر سه بخش است:

1. اسلام و مسأله ملیت.

2. خدمات اسلام به ایران.

3. خدمات ایران به اسلام.

این سه بخش، به ترتیب پاسخ‏گوی سه پرسش بالاست.

مطالب و مسائل این کتاب تکمیل شده و تفصیل یافته چند سخنرانی است که‏ این بنده در نزدیک به سه سال پیش ایراد کرده است. بخش اوّل تکمیل شدۀ سه سخنرانی است که در ماه محرم سال 1388 قمری‏ ایراد شده است.

بخش دوم و سوم تکمیل شده شش سخنرانی است که در ماه صفر همان سال‏ تحت عنوان «خدمات متقابل اسلام و ایران» ایراد شده و این کتاب هم‏ به همان نام نامیده شد.

این بنده در تمام سخنرانی‏هایی که در مدت اقامتم در تهران ایراد کرده‏ام،‏ هیچ سخنرانی از سخنرانی‏های خود را ندیدم که مانند این سخنرانی‏ها مورد توجه و استقبال قرار گیرد. خصوصاً شش سخنرانیی که تحت عنوان «خدمات‏ متقابل اسلام و ایران» ایراد شد. از مرکز و شهرستآن‏ها فراوان مراجعه‏ می‏شد و نوارها کپیه می‏گشت. مخصوصاً از طرف طبقه‏ی دانشجو بیش از سایر طبقات مورد استقبال واقع گشت‏.

این عنایت و استقبال معلول امتیاز خاصی در آن سخنرانی‏ها نبود. صرفاً معلول علاقه‏ای است که ایرانیان طبعاً به مسائل مشترک اسلام و ایران دارند.

متأسفانه با این که ضرورت مبرم ایجاب می‏کند که این مسائل هر چه بیشتر و واضح‏تر تجزیه و تحلیل شود و در اختیار عموم طبقات به خصوص طبقه جوان‏ قرار گیرد، تا آن‏جا که من اطلاع دارم، تاکنون هیچ اقدامی در این زمینه نشده‏ است و کتاب حاضر اوّلین کتاب است در موضوع خودش. زمینه تحقیق در این‏ مسائل فراهم است و مسلماً اگر بنا باشد بحث کافی در همه مسائل مشترک‏ اسلام و ایران به عمل آید چند مجلد بزرگ خواهد شد. امید است کتاب حاضر کلید و هم مشوقی باشد برای افرادی که وقت و فرصت بیش‏تری دارند و حق‏ مطلب را بهتر می‏توانند ادا کنند.

نظر به این که غالباً کسانی که در مسائل مشترک اسلام و ایران قلم فرسایی‏ کرده‏اند یا اطلاع کافی نداشته‏اند یا انگیزه‏ای غیر از تحقیق محرک آن‏ها بوده است، این مسائل با همه زمینه روشنی که دارد درست طرح نشده است. ما هرچه بیش‏تر در این زمینه مطالعه کردیم، بیش‏تر به این نکته برخوردیم که‏ مسائل مشترک اسلام و ایران هم برای اسلام افتخار آمیز است، هم برای‏ ایران. برای اسلام به عنوان یک دین که به حکم محتوای غنی خود ملتی‏ باهوش و متمدن و صاحب فرهنگ را شیفته‏ی خویش ساخته است؛ و برای ایران‏ به عنوان یک ملت که به حکم روح حقیقت‏خواه و بی‏تعصب فرهنگ دوست خود بیش از هر ملت دیگر در برابر حقیقت خضوع کرده و در راهش فداکاری‏ نموده است.

و باز از نکاتی که ضمن مطالعاتم برخوردم این بود که در این زمینه بیش‏ از آنچه تصور می‏کردم، قلب و تحریف صورت می‏گیرد و سعی می‏شود روابط ایران‏ و اسلام بر خلاف آن‏چه بوده است معرفی شود. در ایران اسلامی جریاناتی رخ داده است. برخی از آن جریانات دست‏آویزی‏ برای بعضی از مستشرقین و غیر آنان شده است که آن‏ها را به عنوان یک «مقاومت» و عکس العمل مخالف روح ایرانی در برابر اسلام معرفی کنند. از قبیل نهضت‏های شعوبی، زبان فارسی، تصوف و حتی تشیع، همچنان که برخی‏ شخصیتها به عنوان مظهری از این مقاومت معرفی شده و می‏شوند. از قبیل حکیم‏ ابوالقاسم فردوسی، حماسه‏سرای عظیم ایران و فیلسوف بزرگ، شیخ شهاب‏الدین‏ سهروردی، معروف به شیخ اشراق.

مباحث این کتاب می‏تواند پاسخ‏گوی مفیدی به همه‏ی این مسائل باشد. این‏ بنده مایل بود که درباره‏ی فردوسی و شیخ اشراق مستقلاً بحث کند و به تجزیه و تحلیل اندیشه‏ی آن‏ها از این نظر بپردازد، ولی با طرحی که در ابتدا افکنده‏ بودم وفق نمی‏داد و نیاز به طرحی وسیع‏تر و فرصتی بیش‏تر بود. درباره‏ی زبان‏ فارسی و مذهب تشیع به طور مختصر در بخش اوّل کتاب از این زاویه بحث‏ شده است. خواننده محترم در ضمن کتاب به بعضی مسائل دیگر نیز بر خواهد خورد که از این دیدگاه درباره‏ی آن‏ها تحقیق شده است.

تذکراتی که محققان بی‏غرض پس از مطالعه‏ی این کتاب خواهند داد، انشاءالله در چاپ‏های بعد مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

مرتضی مطهری

1349 شمسی

http://www.andisheqom.com/Files/olumeslamic.php?idVeiw=1901&level=4&subid=1901

http://news.gooya.com/society/archives/035143.php

http://www.iras.ir/Default_view.asp?@=4814

 

خیلی برام جالبه نظرتونو بدونم. یه عده معتقد هستن که ما قبل از اسلام، خودمون یکتا پرست بودیم (زرتشت). از نظر فرهنگ هم از این عرب ها خیلی سر تر بودیم. از نظر علم و تکنولوژی هم تو دنیا اول بودیم! یه عده هم میگن اسلام دین درستی هست، ولی اونهایی که اسلام رو به مردم نشون میدن خودشون چیز زیادی نمیدونن و اسلام رو بد نشون دادن و اسلام واقعی این نیست.

نظر تو چیه؟

 

ترانه هتل كاليفرنيا از گروه ايگلز

Hotel California



On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night

هتل كاليفرنيا

 شعر از : گلن فراي

در يك بزرگراه ِ بياباني ِ تاريك،  باد ِ سرد از ميان ِ موهايم مي گذشت

بوي ِ گرم ِ غنچه ي ماري جوآنا(1)، در هوا مي پيچيد

روبرويم در فاصله ي دور، نوري لرزان ديدم.

سرم سنگين شد و ديدم تيره و تار

بايد منتظر ِ شب مي شدم

او آنجا در آستانه ي در ايستاده بود;

با زنگوله ي رستوران

من با خودم فكر مي كردم كه

"اينجا جهنم است با بهشت"

بعد او شمعي روشن كرد و راه را به من نشان داد

صداهايي پايين ِ راهرو بود

فكر مي كنم مي گفتند...

 

به هتل كاليفرنيا خوش آمديد

جايي بسيار دوست داشتني

با ظاهري بسيار دوست داشتني

اتاقهاي زيادي در هتل كاليفرنيا هست

هر زماني از سال، مي توانيد اينجا جا پيدا كنيد

 

ذهن ِ او محسور ِ جواهر فروشي ِ تيفاني است(2)

او مرسدس بنز دارد

او پسرهاي زيباي زيادي در اطرافش دارد

كه آنها را دوست مي نامد

شيوه ي رقصيدن ِ آنها در حياط... عرق ريزي ِ شيرين در تابستان...

برخي براي به ياد آوردن مي رقصند و برخي براي فراموش كردن

 

من كاپيتان را صدا زدم و گفتم

"لطفا شراب ِ من رو بيار"

او گفت :" ما اين قلم را

از 1969 اينجا نداشته ايم"(3)

و آن صداها هنوز از دور مرا صدا مي زنند،

در نيمه شب بيدارم مي كنند

تا فقط بگويند...

 

به هتل كاليفرنيا خوش آمديد

جايي بسيار دوست داشتني

با ظاهري بسيار دوست داشتني

اتاقهاي زيادي در هتل كاليفرنيا هست

هر زماني از سال، مي توانيد اينجا جا پيدا كنيد

آنها در هتل كاليفرنيا به زندگي ِ خود ادامه مي دهند

عجب غافلگيري اي!، بهانه هاي خود را آماده كنيد(4)

 

آينه هايي روي سقف بود

و شامپاين ِ صورتي با يخ

او گفت :"ما همه اينجا

به روش ِ خودمان زنداني هستيم"

و در اتاق ِ رؤسا

آنها براي جشن دور ِ هم جمع شدند

با چاقوهاي پولادي ِ خود به آن ضربه مي زدند

ولي نمي توانستد آن هيولا را بكشند(5)

 

آخرين چيزي كه به خاطر مي آوردم اين بود كه

داشتم به سوي در فرار مي كردم

بايد راه برگشت را پيدا مي كردم

به جايي كه قبلا در آن بودم

مرد ِ شب گفت :"آرام باش

ما براي پذيرش برنامه ريزي شده ايم

تو هر وقت بخواهي مي تواني به بيرون سري بزني

ولي هيچ وقت نمي تواني اينجا را ترك كني

 

لینک دانلود آهنگ هتل کالیفرنیا

 

There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
'
This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget

So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device'
And in the master's chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can't kill the beast

Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
'Relax,'said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
but you can never leave!

 منبع

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

Chand rooze pish ye film didam: Eternal Sunshine Of The Spotless Mind.
Age peida kardi bebin, kargardaanesh ham: Michel Gondry
 
 
ایلیا صبح یه روز سرد، با صدای بسته شدن در آپارتمان از خواب بیدار شد. حس عجیبی داشت. انگار از یه سفر طولانی می اومد. با صدای استارت ماشین ناخودآگاه سرشو به طرف پنجره چرخوند. رخت خوابش گرم بود ولی میدونست که باید پامیشد. چشمش به کرکره ها و خونه ی کوچیکی که نزدیک پنجره اویزون کرده بود افتاد. بعد از یه خرده کش و غوص، حرصشو سر پتو خالی کرد و با بیحوصلگی کنارش زد، جوری که از تخت پایین افتاد. نیمخیز بلند شد، کلافه بود.
 
وقتی رفت سراغ ماشینش دید کنارش تصادف کرده. با تعجب اطرافش رو نگاه کرد. یه نت رو یکی از برگه های دفتر یادداشتش نوشت: "متشکرم!" و روی ماشین بغلی گذاشت. به ایستگاه مترو رفت و منتظر موند.
 
ایلیا: فکرای رندم، روز ولنتاین ما سال 2004، روزی که توسط شرکت های کارت تبریک اختراع شده، تا مردم احساس گندی بهشون دست بده!
 
یه دفه شروع به دویدن میکنه.
 
 بلیط رو اشتباهی گرفتم. نمیدونم چرا. من آدمی نیستم که بدون فکر قبلی عمل کنم.
 
در مترو در حال بسته شدن بود، به زور خودش رو جا میده تو ترن. نفس نفس زنون رو صندلی میشینه.
 
فکر کنم امروز واقعا از دنده ی چپ بلند شدم! باید ماشینمو درست کنم.
 
به مقصد میرسه. تو باجه ی تلفن:
سلام مریم. خوبی؟
...
ببین من امروز حالم خوب نیست.
...
نه. فکر کنم مسموم شدم.
...
ادامه ی مکالمه رو نمیدونم ولی بعدش میره لب ساحل. برف میاد.
 
هوا سرده. دارم فریز میشم.
 
دفتر یادداشت سیمی اش رو در میاره تا مثل همیشه یه نقاشی بکشه و یه نت کنارش بنویسه.
 
چرا این صفحه ها کنده شدن؟ یادم نمیاد از این دفتر صفحه ای کنده باشم. این جور که معلومه بعد از دو سال اولین چیزی هست که مینویسم.
 
نوشتنش که تموم شد با شن و ماسه های ساحل ور میره و شروع میکنه به قدم زدن. چند متر اون ور تر یه دختری میبینه با ژاکت نارنجی و شلوار لی.
 
شن و ماسه فقط سنگریزه های کوچیکن. کاش میشد یه ادم جدید رو ملاقات کنم. فکر نکنم شانس اینکه من بتونم با یه ادم جدید ارتباط برقرار کنم وجود داشته باشه.
 
به بالکن یه خونه ی ساحلی نگاه میکنه و از پنجره داخل رو نگاه میکنه.
 
اینکه ببینم میتونم تو چشمای دختری که نمیشناسمش نگاه کنم. شاید باید برگردم پیش نگین. دختر خوبیه. عاشقم بود.
 
صدای یه دختر میاد که داره حرفای نامفهموم میزنه. انگار صداش اکو میشه.
وارد یه رستوران میشه و رو یکی از صندلی ها میشینه. چند میز اون طرف تر، همون دختر با ژاکت نارجی و موهای آبی و صورتی آشفته نشسته بود و کتاب میخوند. دختر یه نیم نگاهی بهش میندازه و ایلیا هم دفترچه یادداشتش رو از تو کیفش در میاره. دختر زیر میز الکل میریزه تو نوشیدنی اش. ایلیا متوجه این کارش میشه. دختر هم بلافاصله باهاش چشم تو چشم میشه. ایلیا سرشو میندازه پایین، یه خنده میکنه و سعی میکنه خودشو سرگرم دفترچه یادداشتش کنه. مینویسه.
 
چرا من عاشق هر دختری که کوچک ترین توجهی به من نشون میده، میشم؟
 
وقتی تو ایستگاه ترن منتظر میشن، دختره با شیطنت براش دست تکون میده. ایلیا اولش محل نمیذاره، ولی بعد خودش هم برای دختره دست تکون میده. بعد از دو سه بار این کار براشون مثل یه بازی میشه.
 
توی ترن دختره همش به وسایل تو کیفش ور میره، ایلیا هم نقاشی اش رو تو دفترچه یادداشتش میکشه. چون داشت نقاشی اش رو میکشید، هی یواشکی دختره رو نگاه میکرد. تا بالاخره دختره میگه:
سلام
ببخشید؟
فقط گفتم سلام!
سلام!
میشه نزدیک تر بشینم؟
 
ایلیا چیزی نمیگه. دختره میاد رو صندلی روبروش میشینه.
 
تو کجا داری میری؟
ولیعصر
منم همین طور!
واقعا؟
چه تفاهمی!!
...
میشناسمت؟
ایلیا یه خرده فکر میکنه ولی به نتیجه نمیرسه.
تو جمهوری مغازه داری؟
آره
خودشه! من قبلا دیدمت! من هم تو همون پاساژ کار میکردم! یادته؟
اگه این جوره، فکر کنم من هم باید تو رو یادم بیاد...؟!
فکر کن! پنج سال پیش! فکر کنم به خاطر موهامه.
چی؟
رنگشو تند تند عوض میکنم. شاید واسه اینه منو یادت نمیاد. اسمش "آبی داغون" هست.
درسته.
اسم خفنیه..نه؟
من خوشم میاد.
آره. این شرکت کلی رنگ با اسمای باحال درست میکنه. "قرمز عشقی"، "زرد دماغی"، "انقلاب سبز". میگم پیدا کردن همچین اسمایی اصلا میتونه یه شغل باشه!
واقعا فکر میکنی ممکنه همچین شغلی وجود داشته باشه؟ آخه مگه چند تا رنگ مو میشه تولید کرد؟ فوقش پونزده تا.
یکی این شغل رو داره! "نارنجی آدامسی!" دیدی؟ اینو خودم درست کردم!
ایلیا میخندید.
من همه ی چیزای دورمو به سلیقه ی خودم میبینم.
بعید میدونم!(با پوزخند)
خوب تو منو نمیشناسی، پس... نمیدونی! میدونی؟
ببخشید! فقط سعی کردم دوستانه برخورد کنم.
باشه بابا! فهمیدم!
بعد از یه مدت. دختره شروع میکنه به ور رفتن به کیفش. وسایلشو کلی زیر و رو میکنه تا ویکسش رو پیدا میکنه. زیر بینش میگیره و سعی میکنه تنفس کنه. ایلیا هم اون ور مشغول نوشتن تو دفترچه اش هست.
راستی اسم من نیلوفر هست.
من هم ایلیا ام.
از اسم من جک درست نکنی ها! آها... نه. تو این کارو نمیکنی. آخه داری سعی میکنی دوستانه برخورد کنی!
من هیچ جکی در مورد اسمت بلد نیستم.
لولو!
هان؟
لولو؟ دیونه نمیفهمی؟
بذار الان بگم بدونی. آی-کیو ام هم در حد جلبکه!
نیلو...مثل لولو!!
به هر حال اسم خیلی قشنگیه. اسم گل هست. مگه نه؟
اتفاقا اصلا به خودم نمیخوره. من خیلی بی رحم و سختم.
من این فکرو در موردت نمیکنم.
چرا؟
نمیدونم. من فقط...من...خب، تو به نظر دختر خوبی میای!
خوب؟؟!!!! خوب؟؟؟!!!!!!!!!!!!! آها... من دختر خوبی ام؟!!! وای خدا! تو هیچ صفت دیگه ای بلد نیستی؟
نیلوفر میره صندلی کنارش میشینه. یه خرده صداشو بالا میبره.
من به خوبی احتیاج ندارم! خودم خوب نیستم، از کسی هم نمیخوام با من خوب باشه!
باشه! خیلی خب باشه!
بعد از چند دقیقه.
ایلیا؟... اسمت ایلیا هست، درسته؟
بله.
ببخشید سرت داد کشیدم. امروز حالم یه خرده خرابه.
ایلیا سرش تکون میده و لبخند میزنه. نیلوفر میره نزدیک تر میشینه. ایلیا خودشو عقب میکشه.
باید اعتراف کنم، وقتی باهام خوب هستی حس خوبی بهم دست میده. یعنی میدونی، من نمیدونم یه ثانیه بعد چه حسی دارم، ولی الان خوشحالم که باهام خوبی.
ایلیا سعی میکنه با دستاش روی دفترچه اش رو بپوشونه. نیلوفر میخنده. ایلیا به دفترش نگاه میکنه.
من یه چیزایی دارم که... فکر کنم باید...من...میدونی...نوشته...نقاشی...
آها. باشه. ببخشید.
نه.نه.
اشکال نداره.
ایلیا از حرفش خجالت میکشه یه لحظه سرشو میندازه پایین. نیلوفر محکم با انگشتش میزنه تو شونه ی ایلیا میگه:
پس مراقب خودت باش!
به مقصد میرسن. ایلیا میره پارکینگ ماشینشو برمیداره. تو راه بیرون رفتن، نیلوفر رو میبینه که تنهایی تو خیابون قدم میزنه. ترمز میکنه:
دوباره سلام. میتونم برسونمت؟
نیلوفر ادا درمیاره که داره بی اعتنا میره. ولی یه دفه برمیگرده میگه:
معلومه که آره!
تو ماشین که میشینه میگه:
تو مزاحم که نیستی؟ ها؟
من مزاحم نیستم. تو اول به من سلام کردی! نه؟
این قدیمی ترین کلک کتاب مزاحمت هست!
جدی؟ کتاب مزاحمت؟
اوهوم!
پس حتما باید بخونمش!!
هر دو میخندن.
به هرحال ببخشید مثل دیونه ها رفتار کردم. ولی واقعا دیونه نیستم.
مهم نیس. من هم فکر نکردم دیونه ای.
رسیدن به دم خونه ی نیلوفر.
میای بالا یه نوشیدنی بخوریم؟ مدل های مختلفی دارم ها!
اوووممم...
باشه. اشکال نداره. ببخشید. خیلی احمقانه بود. حالا دارم خجالت میکشم که دعوت کردم.
نه. نه.
شب بخیر ایلیا.
ولی ایلیا به هر حال میره بالا. نیلوفر دو تا نوشیدنی حاضر میکنه. ایلیا به عروسک های عجیب غریب روی میز نگاه میکنه. نیلوفر وارد اتاق میشه و نوشیدنی رو به دستش میده.
بخور پسر! جون میده واسه گمراه کردن تو یکی!
ایلیا جا میخوره. نیلوفر یه دفه میخنده میگه:
شوخی کردم بابا!
بعد دوتایی میخندن.
بعد از چند دقیقه:
چه قد ساکتی تو!
ببخشید. زندگی جالبی ندارم که بخوام تعریف کنم! کار میکنم، میام خونه، نمیدونم چی بگم. باید دفترچه ام رو بخونی. از دوسال پیش هیچی توش ننوشته ام!
جدی؟ نارحتت نمیکنه؟ یا مضطرب؟ مثلا خود من...! همش نگرانم که از زندگیم استفاده ی کامل رو نبرم. میدونی؟ استفاده از هر موقعیت، مطمئن شدن از اینکه ثانیه هامو هدر نمیدم.
بهش فکر میکنم.
بعد هر دو میخندن.
تو واقعا پسر خوبی هستی!
من یه روز باهات عروسی میکنم! میدونم!
آآآممم. خب؟
باید با هم بریم رو دریاچه. الان باید یخ زده باشه.
به نظر ترسناک میاد.
دقیقا! یه پیک میک شبونه ترتیب میدم. پیک نیک های شبونه فرق میکنه.
به نظر خوب میاد! ولی من باید برم. حالا.
 باید بمونی.
نه. واقعا باید برم. صبح باید زود بیدار شم.
پس بهم زنگ بزن.
ایلیا کتش رو میپوشه.
خوشحال میشم.
البته.
نیلوفر با یه ماژیک مشکلی شماره اش رو، رو دست ایلیا مینویسه.
وقتی ایلیا از در خارج میشه، نیلوفر پنجره رو با عجله باز میکنه و میگه:
وقتی زنگ زدی ولنتاین رو بهم تبریک بگو! به نظر خوب میاد!
خوب؟
ایلیا میخنده و دست تکون میده.
تا به خونش می رسته تلفن رو بر میداره و به نیلوفر زنگ میزنه.
چرا این قدر طول دادی؟
همین الان رسیدم خونه.
اوهوم... دلت برام تنگ شد؟
بله.
گفتی "بله!" فکر کنم یعنی ما عقد شدیم!
ایلیا خندید
آره فکر کنم!
فردا شب، ماه عسل رو یخ؟
____________________________________
شب فردا با هم میرن به دریاچه.
این وقت سال یخ ها حسابی محکمن.
نیلوفر تا پاشو میذاره رو یخ یه خرده ترک میخوره.
وای! نمیدونم...!!
آ آ آ... بیا. بیا. بیا!!
دست ایلیا رو میگیره و به زور میبرتش به طرف وسط دریاچه.
چه قد قشنگه!
آره!
نیلوفر دوید وسط دریاچه.
زیاد دور نرو!
یه دفه سر خورد و محکم از پشت زمین خورد.
حالت خوبه؟
ایلیا آروم، آروم میره جلو، ولی قبل از اینکه به نیلوفر برسه، خودش بلند میشه.
آآآیییییی پشتم!!!
ایلیا که میبینه خودش بلند شد میگه:
فکر کنم من باید برگردم عقب.
بیا!
چی؟ اگه بشکنه چی؟
اگه؟ واقعا الان برات مهمه؟
ایلیا نگاه میکنه. تا الانشم زیادی جلو اومده.
هان؟
بیا اینجا! لطفا!!!
نیلوفر میاد طرفش و به زور هلش میده جلو.
اوهووو... کوچولو کوچولو برو جلو...!!
ایلیا میخنده.
خوبه!
آره. بذار اینو نشونت بدم!
نیلوفر میخوابه رو یخ ها.
زود باش! بیا!
ایلیا هم میخوابه.
اگه بشکنه چی؟
نیلوفر با خنده میگه
نمیشکنه، ترک هم نمیخوره، خراب هم نمیشه!!
کنار هم دراز میکشن.
چیزای نجومی که بلدی بهم نشون بده!
اوممممم.... من که نمیدونم.
هر چی میدونی بگو.
خب... آها. اون لوسیدیوس هست.
کجا؟
اوناهاش! میبینی؟ ستاره های پایینش حلال هستن. اون طرف هم عمودی هستن.
نیلوفر میخنده.
چرت میگی. نه؟!
نه! لوسیدیوس! اونهاش! ستاره های حلال و عمودی.
 دیونه!
 با هم میخندن.
____________________________________
طرف های طلوع، تو ماشین ایلیا، نیلوفر خوابیده، به خونه ی نیلوفر میرسن. ایلیا بیدارش میکنه.
میشه بیام خونه ی تو؟ که بخوابم؟ خیلی خسته ام.
خب، آره! حتما.
پس صبر کن مسواکم رو بیارم.
باشه برو.
نیلوفر با شیطنت نگاش میکنه و میره.
همون موقع یه پسره میاد میزنه به شیشه ی ماشین. ایلیا پنجره رو پایین میکشه:
بله؟
یه پسره میاد بهش میگه: "میشه کمکت کنم؟"
یعنی چی؟
"میتونم کمکت کنم؟!!"
نه.
"این جا چی کار میکنی؟"
نمیفهمم چی میخوای بدونی.
"آها. مرسی."
بعد هم از ماشین دور میشه.
____________________________________
 
یه شب بارونی. ایلیا تو ماشینش آهنگ گوش میده:
"Everybody’s gotta love someone…”
آهنگو عوض میکنه،
"میخوام این جا با تو باشم،
زیر بارونا دوباره،
ولی افسوس نه تو هستی،
نه دیگه بارون میباره...."
آهنگو عوض میکنه:
"اگه عشق منی چرا با دیگرونی؟
میخوای بری برو! چرا دل میسوزونی؟"
آهنگو عوض میکنه:
"بین من و تو فاصله غوغا میکنه،
یاد حرفای قشنگت منو رها نمیکنه..."
اعصابش خرد میشه. باورش نمیشه یه روزهایی همچین آهنگایی گوش میداده! کاست رو از ماشین میندازه بیرون.
گریه میکنه.
____________________________________
ایلیا، شب، پیاده، تو خیابون، به طرف خونه اش میره. دو نفر از تو یه ماشین دارن دنبال یه ادرس میگردن.
- " خودشه؟"
- "آره فکر کنم!"
براش دست تکون میدن. ایلیا توجهی نمیکنه و وارد خونه اش میشه. دم صندوق پستی خونه اش یکی از همسایه هاشو میبینه.
- "سلام ایلیا"
سلام رضا
- "اه...لعنتی! تنها کارت تبریک ولنتاینی که گرفتم از مادرمه! مسخرس نه؟"
یه نگاه به کارت های تو دست ایلیا میندازه و میگه:
"اووو، خوش به حالت! نیلوفر کیه؟ دختر باحالیه...نه؟ چه برنامه هایی باهاش داری؟"
برنامه ای ندارم.
"بابا فقط یه روز مونده ها! یه برنامه ای بریز. میای یه چیزی بخوریم؟"
من باید بخوابم.
"تازه هشت و نیمه!"
ایلیا میره به آپارتمانش. لباس خوابش رو میپوشه. قرص خواب میخوره. از پنجره نگاه میکنه. اون دو نفر که تو ماشین بهش دست تکون داده بودن تو خیابون مراقب بودن. کرکره رو میکشه. چراغا رو خاموش میکنه ولی سرگیجه داره و به در و دیوار میخوره. هر جوریه چراغا رو خاموش میکنه و همون جا بی حال می افته رو زمین. اون دو نفر با دم و دستگاه و کامپیوتر وارد آپارتمان میشن.
ایلیا به هوش میاد. دو طرف پیشونی اش جای ماژیک آبی هست.
____________________________________
- "اه...لعنتی! تنها کارت تبریک ولنتاینی که گرفتم از مادرمه! مسخرس نه؟"
یه نگاه به کارت های تو دست ایلیا میندازه و میگه:
"اووو، خوش به حالت! نیلوفر کیه؟ دختر باحالیه...نه؟ چه برنامه هایی باهاش داری؟"
برنامه ای ندارم.
"بابا فقط یه روز مونده ها! یه برنامه ای بریز. میای یه چیزی بخوریم؟"
____________________________________
ایلیا خونه ی دوستش.
زن دوستش (عسل): "ایلیا!"
بله؟ ولنتاین فقط سه روز دیگس! بالاخره باید یه کاری میکردم. بهش زنگ زدم تا با هم یه تصمیمی بگیرم. ولی شمارش رو عوض کرده بود. برای همین رفتم براش یه پلاک خریدم تا خوشحالش کنم. کاغذ کادوی قرمز خریدم و یه نت نوشتم روش. رفتم محل کارش. باورت نمیشه! اونجا با یه پسر جوونی بود و جوری با من برخورد کرد که انگار تا حالا منو ندیده!
چرا این کارو با من کرد؟
شاید داره تنبیهم میکنه. برای صادق بودن.
عسل: "آره. میدونم سخته"
 دوستش (رضا): "نه. نه. نه. این چه مزخرفاتیه میگی؟"
آره. نباید به نظر ناامید و افسرده بیام.
 
عسل: "ایلیا چرا از این اتفاق یه درس نمیگیری؟ فقط فراموشش کن"
ایلیا آه و ناله میکنه.
رضا یه نامه از تو کشو در میاره. عسل یه دفه دست پاچه میشه. از شوهرش میخواد بی خیالش بشه. ولی شوهرش میگه "ایلیا بزرگ شده، نباید چیزی رو ازش پنهون کرد. باید خودش بدونه چی سرش اومده."
عسل تموم رخت چرک هایی که دستش بود رو از عصبانیت خالی میکنه رو سر شوهرش. رضا هم نامه رو میده دست ایلیا. تو نامه نوشته بود:
"ایلیا از حافظه ی نیلوفر پاک شده، لطفا هرگز در مورد روابط اونها با نیلوفر حرف نزنید!"
این مزخرفات چیه؟
رضا میگه: "نمیدونم، این یه مطبیه، که یه کاری با مغز آدم ها میکنن"
ایلیا به مطب میره. منشی مطب یه عالمه از اون نامه ها رو تند تند پرینت میگرفت و تو پاکت میذاشت. همزمان پای تلفن وقت ویزیت میداد. وقتی تلفنش تموم شد، گفت: "میشه کمکتون کنم؟"
من ایلیا هستم.
"ببخشید؟"
گفتم من ایلیا هستم! من یه قرار با دکتر نصرانی داشتم.
"میشه این فرم رو پر کنید؟"
من فقط میخوام باهاش حرف بزنم.
"به هر حال باید این رو پر کنی."
خودکار داری؟
"اونجاس، بردار"
وقتی فرم رو پر کرد، منشی گفت دنبال من بیا. پشت راهرو یه دکتر قایم شده بود که یه دفه گفت: "پخخخ!!!"
دختر منشی هم یه دفه جیغ کشید. دکتره هم که تازه ایلیا رو دیده بود عذر خواهی کرد رفت. دختره هم خندید. وقتی وارد مطب شدن، دکتر رو به ایلیا گفت: "تو نباید اینو میدیدی. من عذر میخوام."
این یه شوخیه، درسته؟
تا دکتر اومد چیزی بگه، منشی خیلی قاطع برگشت گفت: "نه!" دکتر یه جوری منشی رو نگاه کرد که خودش فهمید باید بره بیرون.
مسخرس. غیر ممکنه.
دکتر: ببین. فایل های من مشاوره ای و خصوصی هست. من نمیتونم اونها رو در اختیار شما بذارم. ولی تموم چیزی که میتونم به شما بگم اینه که نیلوفر از بودن با تو خوشحال نبوده و میخواسته هر جوریه فراموشت کنه. و ما این رو ممکن میکنیم.
____________________________________
ایلیا تا مدت ها پیش خودش جمله های دکتر رو تکرار میکنه.
آخه یعنی چی؟ من با هر کسی که بد بودم، برای اون خوب بودم!
عسل: چی بگم آخه ایلیا؟ اون بدون فکر قبلی تصمیم گیری میکنه. تصمیم گرفت تو رو پاک کنه، درست انگار یه شوخیه!
شوخی؟
____________________________________
ایلیا تو ماشین تصادف کرده اش، به شدت گریه میکنه.
به مطب دکتر میره و بدون اجازه وارد میشه. منشی هم دنبالش میاد و به دکتر میگه عذر میخوام نتونستم جلوشو بگیرم. من بهش گفتم ماه فوریه، نزدیک روز ولنتاین، سرمون خیلی شلوغه، ولی گوش نمیده.
دکتر: نه، نه. اشکالی نداره.
منشی: ولی مردم منتظرن!
دکتر: ایلیا، لطفا بیا داخل.
...
خب. اولین چیزی که باید انجام بدی اینه که بری خونه و تموم چیزایی که مربوط به نیلوفر میشه جمع کنی. ما این وسایل رو استفاده میکنیم که یه نقشه از نیلوفر تو مغز تو پیدا کنیم. پس ما به عکس ها، لباس ها، هدیه ها، کتاب هایی که برات خریده، سی-دی هایی که با هم خریدین، خاطره هایی که ازش نوشتی، لیوانش، و هر چیز دیگه ای که به نیلوفر مربوط میشه، احتیاج داریم. اگه میخوای نیلوفر رو از زندگیت بیرون کنی، باید خاطره هاشو از خونه ات بیرون کنی. بعد از اینکه همه چیز رو این جا آوردی، دکتر ما، امشب، نیلوفر رو از ذهنت تو خونه ات پاک میکنه. فردا صبح که بیدار میشی، تو رخت خواب خودت هستی، جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. یه زندگی جدید منتظر تو هست.
____________________________________
ایلیا تموم وسایل رو جمع میکنه. خیلی گیج بود و اصلا نمیدونست داره چی کار میکنه. وارد مطب میشه. منشی در حال حرف زدن با تلفن بود. بعد از چند دقیقه دکتر صداش میکنه. یه مصاحبه ازش میگیرن و صداش رو روی نوار ضبط میکنن و ازش میخوان خودش رو معرفی کنه و دلیل این کارش رو توضیح بده.
من ایلیا هستم. اومدم این جا تا نیلوفر رو از ذهنم پاک کنم.
دکتر: خیلی خب. حالا در مورد نیلوفر بگو.
من چند سال پیش، با یه دختر هم خونه بودم، به اسم نگین. دوستام تو ساحل یه پارتی گرفتن، نگین نمیتونست بیاد، ولی من رفتم و اونجا با نیلوفر آشنا شدم...
دکتر فشار ایلیا رو میگیره و یه توضیح مختصر از کارشون بهش میده.
دکتر: یه رابطه ی احساسی بین ذهن ما و تموم خاطره های ما هستن. با از بین بردن این رابطه میشه این خاطره ها رو هم از بین برد. وقتی صبح از خواب بیدار میشی، تموم خاطره ها از ذهنت پاک میشن.
هیچ ریسکی هست که به مغزم آسیب برسه؟
دکتر: والا، در واقع این کاری که ما میکنیم یه جور آسیب به خاطره های مغز شما هست. ولی آسیب دیگه ای وجود نداره. خب حالا شروع میکنیم. اول باید یه نقشه از خاطره های نیلوفر و ذهنت پیدا کنیم. من وسایلی که از خونه ات جمع کردی رو دونه دونه جلوت میذارم تا ببینیم واکنشت چه طور هست. تو باید این جا باشی. همه چیز درسته. نگران نباش.
 
یه دستگاه به سر ایلیا وصل میکنه و با ماژیک آبی دو تا نقطه با ماژیک آبی دو طرف سرش میذاره.
 
اولین چیزی که میذاره جلوش، ایلیا میگه:
یه داستان جالبی در مورد این هست، که...
 
دکتر: اگه از لغات استفاده نکنی بهتره. فقط هر چی هست یه ذهنت بیار.
 
ببخشید. باشه.
 
همین جور دونه دونه همه چیز رو جلوش میذاشت. و نقشه رو تهیه کرد. شب که شد، دکتر و همراهش وارد اپارتمان شدند و دیدن ایلیا به خاطر قرص قوی ای که خورده رو زمین بی هوش افتاده. رو تختش میخوابونن، کامپیوتر رو به مغزش وصل میکنن و شروع میکنن به پاک کردن خاطره ها!
 
دکتر: فرزین سیم ها رو چک کن.
 
ایلیا خودشو تو مطب دید که دکتر داشت فشارش رو میگرفت. بعد اونجایی رفت که داشتن از مغزش نقشه برداری میکردن.
بالاخره پیداتون کردم! اِ من چرا این جا ام؟
دکتر: من وسایلی که از خونه ات جمع کردی رو دونه دونه جلوت میذارم تا ببینیم واکنشت چه طور هست. تو باید این جا باشی. همه چیز درسته. نگران نباش.
 
اولین چیزی که میذاره جلوش ایلیا میگه:
یه داستان جالبی در مورد این هست، که...
 
دکتر: اگه از لغات استفاده نکنی بهتره. فقط هر چی هست یه ذهنت بیار.
 
ببخشید. باشه.
____________________________________
دکتر: سیم ها رو درست وصل کردی؟
فرزین: چرا این همه سیم باید وصل باشه؟
ایلیا: فرزین؟!
فرزین: درست شد؟
ایلیا خودشو تو خیابون دید، تو مطب، تو خونه اش.
من مطمئن نیستم، هنوز میتونم تصمیمم رو عوض کنم؟
یه دفه همه چیز سریع شد. تموم چیزایی که دکتر جلوش میچید دونه دونه محو میشدن. صدای فرزین رو میشنید که با دکتر حرف میزد.
فرزین: دکتر میگم چه خونه ی مزخرفی داره!
دکتر: آپارتمانه دیگه.
ایلیا: فرزین؟!
فرزین به همه چیز دست میزد.
دکتر: میشه بس کنی؟ ما امشب خیلی کار داریم!
فرزین: باشه.
ایلیا: این آخرین باریه که دیدمت.
____________________________________
نیلوفر وارد خونه میشه. از شیر آب میخوره.
ایلیا داشت کتاب میخوند، نیلوفر رو مبل جلوش ولو میشه.
ساعت سه هست!
من یه جورایی...، تقریبا...، با ماشینت تصادف کردم!
مسخرس!
فقط یه خرده مست بودم، بهم نگو مسخره!
مسخرس دیگه! نهایت بی مسئولیتی ات رو نشون میده، ممکن بود کسی رو بکشی!
وای خدا!
نمیدونم! شایدم واقعا کسی رو کشتی! میخوای تلوزیون رو روشن کنیم اخبارو ببینیم؟
میشه بس کنی؟
میخوای گریل رو چک کنیم، شاید چند تا بچه کوچیک اونجا باشن؟!
مثل یه پیرزن میمونی!
تو مثل چی میمونی؟ باده پرست؟
باده پرست؟! نکنه تو از دهه ی پنجاه اومدی؟! باده پرست؟ ایلیا قبول کن! تنها دلیل عصبانیتت اینه که من تا 3 بدون تو بیرون بودم. حالا هم تو مغز کرم خورده ات داری فکر میکنی من امشب با کسی بودم یا نه!
میدونی چیه؟ حالا این فکرو میکنم! فقط نمیفهمم چه طوری دیگران رو مجبور میکنی از تو خوششون بیاد!
نیلوفر بلند شد به طرف در بره.
ببخشید! باشه. نباید اون حرفو میزدم.
وارد یه اتاق شد ولی تا ایلیا رفت داخلش از اونجا ناپدید شد. بعد رفت تو آشپزخونه.
من فقط...
اینم کلیدهات. دیگه بهشون احتیاج ندارم.
کلافه و عصابی بودم... نمیدونم...
ایلیا پشت سرش از در بیرون رفت. هر جا میرفت نیلوفر ناپدید میشد.
دکتر: گرفتمش! فرانک (منشی) امشب میاد اینجا.
فرزین: چرا این قدر از من بدش میاد؟
دکتر: بدش نمیاد.
فرزین: خب. پس شاید منم باید دوس دخترم رو دعوت کنم این جا! من الان دوست دختر دارم.
دکتر: هر کار میخوای بکن!
بعد با دست به فرزین اشاره کرد که نوشابه میخواد.
فرزین: نگفته بودم دوست دختر دارم؟
دکتر: باید حواسم جمع باشه این قدر حرف نزن.
فرزین: فقط وضعیتمون یه خرده عجیب غریبه. یعنی وضعیت اون عجیبه.
دکتر: مطمئنم که هست!!
____________________________________
ایلیا دنبال نیلوفر از آپارتمان اومد بیرون. کنار ماشینش داغون شده بود. نیلوفر هم به سرعت داشت دور میشد. هر چی سعی میکرد بره طرف نیلوفر نمیشد. سوار ماشینش شد و رفت دنبالش.
نیلوفر بیا سوار شو، تا خونه میرسونمت.
فقط گمشو!
نیلوفر من فردا صبح تو رو فراموش میکنم! میفهمی؟؟ بهترین پایان واسه این داستان لعنتی.
نیلوفر میشنوی؟؟
____________________________________
فرزین: مشکلی هست که یه دختر به من جذب شده؟
دکتر: نه. فقط خنده داره.
فرزین: حالا به نظر تو قیافه ی من بهتره یا این پسره ایلیا؟
دکتر: میذاری تمرکز کنم؟
فرزین: اون دختره که هفته ی پیش دیدیم یادته؟ همون دختره، با سیب زمینی ها.
دکتر: اون دختره؟ اون که دوست دختر ایلیا بود!
فرزین: خب. آخه من اون شب یه جورایی عاشقش شدم.
دکتر: دیونه اون که بی هوش بود، چه جوری عاشقش شدی؟
فرزین: خب اون خوشگل بود. من هم عاشقش شدم.
دکتر: فرزین خفه شو. این چرندیات چیه میگی؟
____________________________________
یه خاطره ی دیگه.
ایلیا و نیلوفر رو مبل نشستن و دارن غذای چینی میخورن.
ایلیا هنوز صدای دکتر و فرزین رو میشنوه.
فرزین: بازم هست. بگم؟
دکتر: گفتم خفه شو!
فرزین: من به محل کارش رفتم و پیشش بودم.
دکتر: میدونی چه قدر کارت کثیف بوده؟
فرزین: بی خیال دیگه! چرا این جوری نگام میکنی؟
دکتر: فرزین! تو نیلوفر رو گول زدی!
فرزین شروع کرد به خندیدن. بعد هر دو خندیدن!
ایلیا: نیلوفر یکی اینجاس.
نیلوفر: من کسی رو نمیبینم.
____________________________________
نیلوفر: کفشای منو ندیدی؟
ایلیا سس رو میریزه رو گردنش و کف اتاق ولو میشه تا نیلوفر رو بترسونه. نیلوفر کفشاشو پیدا میکنه، خداحافظی میکنه و میره بیرون.
____________________________________
تو خیابون با هم راه میرفتن. نیلوفر بچه ی یکی رو تو خیابون ناز میکنه، لپشو میکشه، دوباره میره پیش ایلیا.
نیلوفر: ایلیا؟ من میخوام یه بچه داشته باشم.
ایلیا: بیا بعدا در موردش حرف بزنیم.
نه. من میخوام بچه داشته باشم.
فکر نکنم ما حاضریم.
تو حاضر نیستی.
نیلوفر؟ تو واقعا فکر میکنی میتونی از یه بچه مراقبت کنی؟
چی؟
نمیخوام این جا در موردش حرف بزنم.
نمیشنوم چی میگی. من هیچ وقت نمیفهمم چی میگی!
گفتم نمیخوام این جا در موردش حرف بزنیم!
بالاخر که باید در موردش حرف بزنیم!
من.نمیخوام.در.موردش.حرف.بزنم!!!
باید یه چیزی جز اینکه نمیخوای در موردش حرف بزنی بگی!
متاسفم!
من مادر خوبی میشم! من بچه ها رو دوس دارم.
وای...!
این تو هستی که حاضر نیستی قبول کنی چه قدر خوشبختی!
داره میره. اینم داره میره!
____________________________________
<<زنگ خونه>>
فرزین در رو باز کرد.
فرانک یه راست رفت طرف دکتر.
فرانک: بیچاره این پسره. این نوشابه ها چیه؟ یه نوشیدنی واقعی ندارین؟!
دکتر: والا من خونه اش رو چک نکردم! فرزین برو ببین چی پیدا میکنی؟
فرانک: نه. بذارید خودم میرم.
فرانک دو لیوان مشروب آورد. به فرزین گفت: تو که نمیخوای؟ میخوای؟!
فرزین: نه. مرسی!
فرانک: "فراموشکار ها خوشبخت هستن چون اونها حتی از اشتباهاتشون هم بهترین رو دریافت میکنن."
همزمان به ایلیا که بیهوش رو تخت بود اشاره کرد.
فرانک: تو کتابم پیدا کردم.
فرزین: چه کتابی؟
دکتر: یه کتابه پر از نقل قول.
فرانک با پاش میزنه به ظرف نوشابه ها و همش میریزه.
فرانک: میتونید بیدارش کنین؟
دکتر: نه دیونه! بی هوشه.
____________________________________
نیلوفر: ایلیا من مثل یه کتاب باز میمونم. همه چیز رو بهت میگم. هر چه قدر هم خجالت اور باشه باز بهت میگم! تو به من اعتماد نداری.
ایلیا: دائما حرف زدن، ارتباط داشتن نیست.
نیلوفر: من فقط دائما حرف میزنم؟؟ من میخوام بشناسمت! میخوام باهات درد و دل کنم ایلیا!
ایلیا: اوهوم!
نیلوفر: باور نمیشه این حرفو بهم زدی!
____________________________________
نوزده نوامبر
(بازم رستوران همیشگی! ما هم مثل زن و شوهر های کسلیم که هر کسی از دور میبینه دلش میسوزه؟)
(رو به نیلوفر) مرغش چه طور؟
خوبه! شراب میخوای؟
نه.
نیلوفر شیشه رو سر کشید.
(الان گیج و مست میشه!)
ایلیا؟ میشه از این به بعد صابون لعنتی رو بعد از حموم بشوری؟
آره. حتما.
ایلیا همه ی حرف ها رو حفظ بود و میدونست دقیقا چی میخواد بگه.
حالمو به هم میزنه.
____________________________________
صدای شماره گرفتن با تلفن.
دکتر: فرزین میشه حواستو رو کار جمع کنی؟
فرزین: سلام نیلوفر
نیلوفر: فرزین حالم خوب نیست.
فرزین: چرا؟ چی شده؟
نیلوفر: نمیدونم. گیجم.
فرزین: گیج واسه چی؟ همه چیز خوبه عزیزم.
نیلوفر: به نظر تو من بی ریختم؟
____________________________________
ایلیا تو رستوران دور خودش میچرخید. هیچکس نبود. همه جا داشت تاریک و محو میشد.
____________________________________
فرزین: نه! تو خوشگلی. شاید باید بیام پیشت.
نیلوفر: نه. نه الان نیا. خیلی به هم ریخته ام.
فرزین: نه گلم. اصلا مهم نیست. میام پیشت تا بهتر بشی. (دستش رو جلوی گوشی میگیره) دکتر میشه من چند ساعتی برم؟ نیلوفر خیلی حالش بده.
دکتر: درست وسط پاک کردن ذهن این پسر بیچاره باید بری خونه ی دوست دخترت؟
فرانک: فرزین برو. نیلوفر گناه داره. من به دکتر کمک میکنم.
فرزین: دیدی فرانک از من متنفره؟ حالا برم؟
دکتر: برو!
فرزین: نیلو جون من الان اومدم.
____________________________________
ایلیا داره مجله میخونه. نیلوفر یه دفه میاد تو. موهاشو نارنجی کرده:
دوست داری؟
ایلیا میخنده.
حالا با رنگ ژاکتم ست شد.
خوشگل شدی. مثل نوجوون ها شدی! مثل پرتقال آبدار و بدون هسته.
نیلوفر پشت پرده های زخیم و رنگی خونه قایم میشه.
میبینی دارم ادای اردک در میارم؟
نیلو؟! اون چه جوری تو رو با این اسم صدا میکنه؟ از کجا تو رو میشناسه؟
اون کیه؟
____________________________________
دکتر و فرانک دو طرف ایلیا رو تخت دراز کشیدن و یه ظرف میوه رو شکمش گذاشتن و میگن و میخندن.
دکتر: حتما یه دلیلی داره که این اسم رو روی خودشون گذاشتن.
فرانک: فوق العادس! نه؟
دکتر: آره یه چیزی تو مایه های عدالت اجتماعی!
فرانک: این اصلا برای مردم چه معنایی داره؟ به مردم اجازه میده دوباره شروع کنن.
دکتر: مثل یه تولد دوباره.
فرانک: خیلی قشنگه. به یه نوزاد نگاه میکنی. خیلی پاک و خالص. بعد به یه آدم بزرگ نگاه میکنی. پر از نگرانی و غم.
دکتر سیگار رو از دست فرانک میگیره و رو لب های خودش میذاره. و فرانک به سخنرانی اش ادامه میده.
فرانک: این طوری تموم این بدبختی ها و غم ها یه شبه فراموش میشه.
____________________________________
فرزین خودشو میرسونه پیش نیلوفر.
فرزین: عزیزم دلم چی شده؟
نیلوفر: نمیدونم! من.نمی.دونم!! انگار گم شدم! میترسم! گیجم! به کمک احتیاج دارم. احساس میکنم دارم ناپدید میشم. زمان میگذره. من دارم پیر میشم. هیچی معنی نمیده.
فرزین: تو پیر نشدی خوشگل خانوم.
نیلوفر: هیچی معنی نمیده. هیچی معنی نمیده.
نیلوفر نفس نفس میزد و حالش بد بود. فرزین بغلش میکنه.
فرزین: نیلوفرم؟ غصه نخور دیگه.
نیلوفر: هیچی معنی نمیده.
فرزین: همه چیز خوبه. اشکالی نداره. تموم شد. آروم باش.
نیلوفر: هیچی.معنی.نمیده!!
فرزین: آروم باش.
نیلوفر: میای بریم بالا برقصیم؟ نه. بیا بریم خرید کنیم. نه. نه. اصلا بیا بریم دریاچه. الان یخ زده.
فرزین: آره. باشه. آخر هفته خوبه؟
نیلوفر: نه. الان. آره. من میخوام الان بریم! من باید الان برم.
____________________________________
فرانک و دکتر بالا سر ایلیا میرقصیدن. فرزین زنگ زد به دکتر گفت: من امشب نمیتونم بیام. خودت میتونی کارها رو ردیف کنی؟
دکتر: نمیخواد بیای. به هر حال که همه ی کار ها رو خودم میکنم!
(کامپیوتر هم اتوماتیک داشت کارشو میکرد!)
فرزین: مرسی.
فرانک دکتر رو صدا کرد.
دکتر: ببین من باید برم. باید برم.
فرزین: باشه. خدافظ.
فرزین نامه ای که نیلوفر برای ایلیا نوشته بود (حرفایی که رو دریاچه به هم زده بودن) از تو وسایل پیدا کرد. پلاکی که ایلیا خریده بود که بهش بده رو هم پیدا کرد و کارت روش رو کند. (داخلش ولنتاین رو تبریک گفته بود)
نیلوفر: خیلی خوشحالم!
فرزین: من هم همین طور. راستی. من یه چیزی برات خریدم. ولنتاینت مبارک.
نیلوفر: وای. این چیه؟
فرزین: نمیدونم. باز کن ببین!
نیلوفر: خیلی قشنگه!
فرزین:دوسش داری؟
نیلوفر: آره. دقیقا سلیقه ی منه. واقعا. تا حالا هیچ پسری چیزی که دوس داشته باشم برام نخریده بود. مرسی.
____________________________________
زیر پتو.
ایلیا؟
بله؟
من بیریختم؟
ایلیا سرشو به علامت منفی تکون داد.
وقتی بچه بودم فکر میکردم بیریختم. باورم نمیشه دارم گریه میکنم! گاهی مردم نمیفهمن بچه ها چه قدر احساس تنهایی میکنن. جوری که انگار تو اصلا مهم نیستی. هشت سالم بود و یه عالمه عروسک و اسباب بازی داشتم. عروسک مورد علاقه ام، یه عروسک دختر زشت بود، که اسمشو نیلوفر گذاشته بودم. همش سرش داد میزدم: "تو نمیتونی زشت باشی! خوشگل باش!" میدونم عجیبه. ولی احساس میکردم اگه بتونم اونو عوض کنم خودمم عوض میشم.
تو خوشگلی! خوشگلی! خوشگلی!
 
نه. ترو خدا بذار این خاطره رو داشته باشم. فقط همین. خواهش میکنم. فقط همین یکی.
____________________________________
نیلوفر و ایلیا رو دریاچه یخی.
نمیخوام دستتو بگیرم. خودت بیا.
بعد هم دوتایی سر خوردن و ایلیا افتاد زمین. رو یخ ها کنار هم دراز میکشن. دست همو میگیرن. به آسمون نگاه میکنن.
نیلوفر این قدر راضی و خوشحالم که حس میکنم هر چیزی که تو این دنیا میخواستم، دارم!
من فقط، خوشحالم!
نیلوفر با خوشحالی لبخند میزنه.
هیچ وقت این احساسو نداشتم.
نیلوفر سرشو میذاره رو شونه ی ایلیا.
من، فقط، دقیقا، همون جایی هستم که میخوام.
یه دفه دریاچه ناپدید میشه. وسط یه خیابون شلوغ بغل هم دراز کشیده بودن! نیلوفر یه دفه ازش دور میشه. دوباره برمیگرده به دریاچه. تنها رو یخ نشسته بود.
وای خدا. منو میشنوی؟ من دیگه نمیخوام این ادامه داشته باشه! من خسته ام!
____________________________________
دکتر و فرانک بالا سرش داشتن میرقصیدن، ...
____________________________________
رو دریاچه.
ایلیا؟ ایلیا؟؟
ایلیا با عجله رفت طرفش بلندش کرد.
ما باید بریم.
چی؟ کجا؟!
خاطره های رندوم به ذهنش میاد. وقتی داشت عکسشو میکشید، وقتی نیلوفر پیانو میزد، همزمان دست نیلوفر رو گرفته بود و رو یخ ها میدویید. صدای دکتر یادش اومد: "ببین. فایل های من مشاوره ای و خصوصی هست. من نمیتونم اونها رو در اختیار شما بذارم. ولی تموم چیزی که میتونم به شما بگم اینه که نیلوفر از بودن با تو خوشحال نبوده و میخواسته هر جوریه فراموشت کنه. و ما این رو ممکن میکنیم. خیلی خب. حالا در مورد نیلوفر بگو."
رو یخ ها میدویید. تو سینما. تو ایستگاه. برای نیلوفر هم تعریف میکرد که چه اتفاقی افتاده. همه چیز و همه ی ادم ها دونه دونه محو میشدن.
ما داریم میریم مادربزرگمو ببینیم!
نه. ما سوار مترو نمیشیم.
بسه دیگه. چه قدر باید بدوییم؟
____________________________________
دکتر: ایلیا حالا شروع کن تموم چیزایی که یادت میاد رو برای من بگو.
 
صورت ها همه محو بودن.
 
دکتر منو بیدار کن! دیگه نمیخوام!
دکتر: متاسفم. ولی من هم الان جزوی از خاطره هات هستم و نمیتونم کاری برات بکنم.
تو مطب یه سری کاغذ از دست فرزین افتاد.
فرزین: ببخشید.
ایلیا: این کیه؟
دکتر: این فرزین هست. برای ما کار میکنه.
این وسایل منو دزدیده. هویتمو دزدیده. نیلوفر رو گول زده، با حرفای من، وسایل من!
____________________________________
فرزین: نیلوفر من فقط، خوشحالم! من، فقط، دقیقا، همون جایی هستم که میخوام.
 
نیلوفر یه دفه بلند میشه.
 
نیلوفر: من میخوام برم خونه.
فرزین: چی؟ نیلوفر!
دنبالش میره.
فرزین: نیلوفر! نیلوفر!
____________________________________
 
تو جنگل.
ایلیا: نیلوفر! نیلوفر! اونها دارن تو رو پاک میکنن! کجایی؟
نیلوفر: اووووه نگاه کن!
یه دفه نیلوفر یه عالمه برگ میریزه تو صورتش.
من این جام!
نیلوفر! یه لحظه گوش کن. من اونها رو استخدام کردم. خب؟ باشه، متاسفم. من خیلی احمقم.
عزیزم آروم باش. ببین این جا چه قد قشنگه!
نه. ما باید یه کاری بکنیم. قبل از اینکه من بیدار بشم. چون اون وقت دیگه نمیشناسمت.
خب پس بهشون بگو ادامه ندن!
نمیشه که. من خوابم! چه جوری بهشون بگم؟
خب. خودتو بیدار کن!
آها. آره. باشه. خب. راست میگی. اگه واقعا با این کار خوشحال میشی، سعیمو میکنم.
بعد رو زمین خوابید و با دستاش چشماشو باز تر کرد.
آره. فکر خیلی خوبیه!! ببین...!
یه لحظه چشماش تو خونه اش باز شد. صدای خنده ی فرانک و دکتر می اومد. ولی باز زود چشماش بسته شد.
یه لحظه درست شد!! فقط یه ثانیه!
دیدی؟
ولی نمیتونستم حرکت کنم.
نکنه باز میخوای مثل همیشه ثابت کنی که من اشتباه میکنم؟
ببین. الان وقت بحث کردن نیست.
خیلی خب! پس چی؟
...
من دارم گوش میدم!!
نمیدونم. تو منو پاک کردی. واسه همین من این جام. واسه همین دارم این کارو میکنم.
خب ببخشید. تو که منو میشناسی. منطقی عمل نمیکنم.
آره تو! تقصیر توئه!
...
واسه همین دوست دارم.
____________________________________
تو خونه ی ایلیا.
یه فکری دارم.
نیلوفر به خودش اشاره کرد.
 ببین این یه خاطره از من هست. همونی که میخوای. همونی که بهش فکر میکنی.
چی؟
 ببین دکتر ها دارن میان این جا. پس منو ببر یه جای دیگه. یه جایی که بهش تعلق ندارم. بعد تا صبح اونجا قایم میشیم.
...
من چیزی بدون تو یادم نمیاد.
مرسی. ولی سعی کن!
خب.
یاد بچگی هاش افتاد. بارون می اومد. یه دفه تو خونه اش بارون گرفت. ایلیا رفت زیر میز. یه دفه ناپدید شد.
ایلیا؟ کجا رفتی؟ منم باید بیام.
مادر ایلیا: من تا چند ساعت دیگه برمیگردم. تو مراقبش باش.
نیلوفر: وای. لباس منو! من کی هستم؟
خانوم سلیمی!
وای کاش میشد این لباس رو با خودم بیارم! کفشامو ببین!
من فکر کنم چهار سالمه. وای.
مادر ایلیا: کمکم میکنی این سالاد رو تموم کنم؟
آره حتما. وای من عاشق این آشپزخونه ام!
ایلیا هم از اون ور سعی میکرد در یخچال رو باز کنه.
نه. ایلیا. دست نزن. مادرت گفت مراقبت باشم. ببین. برگرد برو زیر میز.
بستنی! فقط بستنی میخوام.
بعد از زیر میز بهش زبون انداخت.
همه چی قاطی شده.
من میترسم.
نه. نه. گریه نکن. ببین فکر کنم درست شد نه نه ترو خدا گریه نکن.
____________________________________
دکتر: وایساد. لعنتی. نقشه رو گم کردیم.
فرانک: چی؟ چی شد؟ کجا؟
دکتر: من نمیدونم کجا! وای خیلی بد شد. عینکم کو؟ لعنتی. وای. حالا چی میشه؟
فرانک: چی میشه؟
دکتر: من نمیدونم.
فرانک: الان چی میشه؟
دکتر: نمیدونم. نمیدونم! الان گفتم! نمیدونم. لعنتی!
فرانک : ببخشید. خب آخه بالاخره چی میشه؟ ؟؟
دکتر: ن.می.دو.نم!! ساکت شو. داری منم هول میکنی.
فرانک: اگه بیدار بشه چی؟
دکتر: ساکت! داری حواسمو پرت میکنی!
فرانک: من گرسنمه.
فرانک رفت تو آشپزخونه ی، خونه ی ایلیا.
فرانک: اها. فهمیدم. باید به سپهری زنگ بزنیم.
دکتر: نه. چی میگی؟ اگه رئیس بفهمه خیلی بد میشه.
فرانک :آخه این جوری که نمیشه. الان بلند میشه.
دکتر: باشه. زنگ میزنم به سپهری.
دکتر: الو؟ ببین ما داریم رو این کار میکنیم. ولی چند لحظه نقشه رو گم کردیم. نمیدونم چی کار کنم.
سپهری: خب بهم بگو قبل از اینکه ناپدید بشه، چی شد؟
دکتر: رفته بودم دستشویی، نمیدونم.
سپهری: فرزین کجاس؟
دکتر: فرزین رفت خونه، مریض بود.
سپهری: خیلی خب. آدرس رو بگو.
(زن سپهری هم با ناراحتی نگاش میکرد)
دکتر: فرانک باید بری خونه. سپهری الان میاد.
فرانک: نه! میمونم!!
 
بعد هم تند تند لباساشونو پوشیدند.
____________________________________
ایلیا! منو نگاه کن! گریه نکن. ببین.
رفت زیر میز نشست کنارش.
ببین اصلا فردا صبح بیا محل کارم. همه چیز رو بگو. من هم یادم میاد. بعد دوباره شروع میکنیم!
ببین. این یارو فرزین داره از من تقلید میکنه.
فرزین کیه؟
همون که تو مطب کار میکنه. حالا هم تو رو از من دزدیده. خودشو به تو معرفی کرده و اصلا به روی خودش نیاورده که یه روز با دکتر ذهنت رو پاک کردن.
چی میگی؟
دیشب هم با هم رفتین رو دریاچه.
واقعا؟
با شیطنت ایلیا رو نگاه کرد. واسه اینکه لجش رو در بیاره گفت:
قیافش چه طوره؟!
____________________________________
نیلوفر رانندگی میکرد. شب بارونی بود. فرزین هم کنارش نشسته بود. داشتن از دریاچه برمیگشتن. نیلوفر خیلی به هم ریخته بود.
فرزین: نیلوفر چی شده؟ تو مهربونی! خوشگلی! باهوشی! بامزه ای! دیگه... دختر خوبی هستی!
نیلوفر: چی؟
____________________________________
دکتر و فرانک همه ی وسایل و خوراکی ها رو مرتب کردن.
سپهری زنگ خونه رو زد.
سپهری: سلام فرانک. تو این جا چی کار میکنی؟
دکتر: فقط اومده بود کمک کنه.
فرانک: من میخواستم روش کار رو به بهترین نحو بفهمم. فکر میکنم برای شغلم مهمه که درک کنم، ما تو بخش های تخصصی و داخلی چی کار میکنیم. نه اینکه من سهم مهمی دارم، منظورم شغل همکارام هست.
سپهری: خیلی خب. بذار ببینم میتونیم درستش کنیم.
دکتر: میدونم خیلی عجیبه.
سپهری: به بخش سی رفتی؟
دکتر: معلومه که رفتم.
سپهری یه نگاه سنگین بهش انداخت.
دکتر: منظورم اینه که بله.
با هم کامپیوتر ها رو باز کردن.
دکتر: برنامه های کاربردی رو باز کردم. این سیم ها رو هم چک کردم.
فرانک: آقای سپهری برات صندلی آوردم.
سپهری: مرسی. ایناهاش! نمیفهمم چرا از نقشه خارج شده.
خاطره ی بچگی هاشو پاک کرد. ایلیا یه دفه سرفه کرد چشماش باز شد.
سپهری: قبلا هم این جوری شده بود؟
دکتر: نه.
سپهری بهش داروی بی هوش کننده زد. ایلیا نمیتونست تکون بخوره، ولی یه اشک از چشمش اومد.
____________________________________
شب، جلوی یه صفحه ی سینما، تو ماشین. نیلوفر صدای دختر توی فیلم رو در میاورد و ایلیا صدای پسره رو.
نیلوفر: نمیبینی چه قد دوست دارم؟
____________________________________
سپهری: خوبه. درست شد.
فرانک: وای! فوق العاده بود! تماشا کردن آقای سپهری که مثل یه پیانیست خبره کارش رو بلده از هر چیزی ارزشمند تره.
سپهری: ممنونم فرانک.
دکتر: سپهری فکر کنم باید یه کم استراحت کنی. از اینجا دیگه خودم میتونم.
____________________________________
هنوز داشتن ادای اون فیلم رو در میاوردن.
نیلوفر: چرا نمیتونی ببینی من دوست دارم جوجو؟
ایلیا: من چه خوشبختم! به من نگو جو جو. اسم من محسن هست.
نیلوفر: آره میدونم. ولی جو جو خیلی شیرین تره.
یه دفه همه چیز شروع کرد به ناپدید شدن. ایلیا دست نیلوفر رو گرفت و از ماشین برد بیرون. ماشین ناپدید شد. صفحه و کم کم همه چیز از بین رفت.
____________________________________
دکتر: میتونی بدویی ولی نمیتونی قایم بشی!
____________________________________
برگشت به مطب دکتر. صورت دکتر محو بود.
____________________________________
دکتر: عجیبه. داره به چیزی فکر میکنه که قبلا پاک شده.
سپهری: حداقل الان رو نقشه هست. درسته؟
دکتر: درسته. ولی یه جور داره مقاومت میکنه.
____________________________________
نیلوفر: من دیگه نمیخوام بدوییم!
تو کتاب خونه میدوییدن. نیلوفر گفت: منو یه جای دیگه قایم کن.
____________________________________
سپهری داشت از خونه بیرون میرفت.
دکتر: صبر کن! دوباره گم شد.
____________________________________
تو تخت خونه ی پدریش کنار نیلوفر خوابیده بود. مادرش اومد تو اتاق. تا نیلوفر رو دید رفت بیرون!
یه دفه دید تختش وسط ساحلی که هم رو ملاقات کردن هست.
نه. این جوری خوب نیست.
پس منو یه جای خیلی خیلی دور تر قایم کن.
____________________________________
بچه ها جیغ میکشیدن. یه مرغ تو سینی گذاشته بودن. ایلیا یه چکش دستش بود. بچه ها میگفتن بزن تو سرش. ولی چون ایلیا نزد، بچه ها مسخرش کردن. نیلوفر دستشو گرفت برد طرف دوچرخه.
من خجالت میکشم.
اشکالی نداره. تو که تقصیری نداشتی.
این جایی هست که زندگی میکردم. کاش وقتی بچه بودم باهات دوست میشدم.
کلاه صورتی ام رو دوست داری؟
یه متکا دست ایلیا بود.
ببین این بار دیگه واقعا میتونی منو بکشی!
میمیری ها! اوه اوه. مامانم اومد.
هر دو دست تکون دادن.
____________________________________
سپهری: پیداش کردم. ولی نمیفهمم چرا این کار رو میکنه.
____________________________________
برگشت به وقتی که با نیلوفر زندگی میکرد. نیلوفر متکا رو گذاشته بود رو صورت ایلیا و فشار میداد. بعد از چند دقیقه ایلیا حرکت نکرد. نیلوفر متکا رو برداشت. ترسیده بود. ولی ایلیا فقط داشت شوخی میکرد. دو تایی کلی خندیدن.
خب یه بار دیگه. بعدش نوبت منه.
ولی نیلوفر یه دفه ناپدید شد.
دم ساحل داشتن برف بازی میکردن. نیلوفر دوید به طرف یه خونه. ایلیا هی میگفت:
باید بریم. نه. وقت نداریم. باید الان بریم.
____________________________________
فرانک: تماشا کردنت در حال کار خیلی لذت بخشه (به سپهری)
دکتر: فکر کنم دیگه به من احتیاجی نباشه. کنترل همه چیز رو دارید. من میرم یه خرده بیرون.
فرانک: نقل قول دوس داری؟
سپهری: منظورت چیه؟
فرانک: میدونی. مثلا جمله های معروف. من عاشق مطالعه اشون هستم. گاهی فکر میکنم شاید تو هم بعضی هاشونو دوس داشته باشی.
سپهری: خوشحال میشم بشنوم.
فرانک: "فراموشکار ها خوشبخت هستن...
سپهری: "...چون اونها حتی از اشتباهاتشون هم بهترین رو دریافت میکنن."
فرانک: میدونستم نمیتونم چیزی پیدا کنم که تو ندونی.
سپهری: نه. نه. جمله ی خوبیه. خوشحالم که هر دو میدونیم.
فرانک: یکی دیگه هم هست که من خیلی دوس دارم. حرف پوپ الگزندر هست و میگه ...
سپهری: الگزندر پوپ!
فرانک: آها. ببخشید.
سپهری: نه مهم نیست.
فرانک: تو خیلی شیرینی. جمله میگه: "چه قدر شاد هست دنیایی که فراموش میشه، توسط دنیایی که فراموش شده، طلوع دائمی یه ذهن پاک. جفت ها به هم میرسن و آرزو ها بر اورده میشن."
____________________________________
نیلوفر و ایلیا تو خیابون میرفتن که یه کارنوال بزرگ از راه میرسه، چند تا فیل که ادم ها سوارشون بودن و تزیین شده بودن.
نیلوفر: من میخوام یه فیل خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ باشم!
نیلوفر دوباره محو شد.
نیلو؟ نیلوفر؟ کجا رفتی؟
____________________________________
سپهری: این یکی رو نشنیده بودم. خیلی دوست داشتنی بود.
فرانک به ایلیا اشاره کرد و گفت: فکر کردم شاید مناسب وضعیت باشه. تو قابل تحسینی. نمیخوام زیادی خودمونی بشم.
سپهری: نه اصلا. اشکالی نداره. من خوشحالم که بشنوم...
فرانک همون جا سپهری رو از لب بوسید. یه دفه بلند شد رفت دور تر نشست.
فرانک: ببخشید. من مدت زیادی بود که دوست داشتم. نباید اون حرفو میزدم.
سپهری: نه فرانک. تو دختر فوق العاده ای هستی. ولی من... میدونی... زن و بچه دارم... تو میدونستی...
فرانک داشت گریه میکرد. سپهری رفت طرفش. دکتر از پنجره داشت تماشا میکرد که سپهری و فرانک دوباره همون بوسیدن. زن سپهری هم رسید دم خونه.
دکتر که نمیخواست وضع از این بد تر بشه، با ماشینش بوق زد تا سپهری و فرانک بیرون رو نگاه کنن. زن سپهری قبل از اینکه بیان بیرون از خونه سوار ماشین شد که بره. ولی سپهری که رسید دم ماشین، زنش گفت: "من میدونستم."
سپهری: من به خاطر این اینجا نیومده بودم.
فرانک هم رسید دم ماشین.
سپهری: من فقط همین یه بار اشتباه کردم.
فرانک: صبر کن. باور کن تقصیر من بود. من مجبورش کردم.
زن سپهری: این قدر بی رحم نباش. هنوز بهش نگفتی؟
فرانک: چی رو بهم بگه؟
زن سپهری: بچه ی بیچاره! سپهری مال خودت. مثل قبل!
بعد هم گاز داد رفت.
فرانک: چی؟
سپهری: ما قبلا با هم بودیم. متاسفم. تو میخواستی منو فراموش کنی. تا ازم بگذری. من باید کار ایلیا رو تموم کنم. تقریبا صبح شده. بعدا حرف میزنیم. باشه؟
دکتر هم عقب وایساده بود نگاه میکرد. فرانک وسط خیابون هاج و واج مونده بود.
دکتر: فرانک بذار برسونمت خونه.
فرانک چیزی نگفت. راه افتاد پیاده طرف خونه ی خودش.
____________________________________
خاطره ی بعدی...
محل کار نیلوفر. تو کتابخونه. نیلوفر موهاشو قرمز کرده بود.
سلام
سلام! دوباره اومدی سراغ من؟ فکر کردم دفعه ی پیش تحقیر شده بودی.
فقط احتیاج داشتم ببینمت.
آره؟
من میخوام،... باهات برم بیرون.
تو ازدواج کردی.
هنوز نه. من هنوز ازدواج نکردم.
ببین. همین الان بهت میگم. من نمیخوام ازدواجت رو به هم بزنم. اگه میخوای با من بشی، فقط با منی!
خب؟
نیلوفر تند تند راه میرفت و کتاب ها رو تو قفسه هاشون میذاشت و با بی تفاوتی حرف میزد.
خیلی پسر ها فکر میکنن من گلشون هستم. یا عزیزشون هستم. یا نیمه ی گم شده اشون هستم یا زنده اشون میکنم. ولی من فقط یه دختر عادی ام که دنبال تکه ی خودم میگردم. منتظر حرفای عاشقانه ی تو هم نیستم.
این حرفات همیشه یادم میمونه.
نیلوفر یه لحظه همون جا وایساد و با کتابای همون قفسه ور رفت.
تعجب کردی؟
نه فقط من. حرفات همه رو میخکوب میکنه.
هوم! شاید!
من هنوز فکر میکنم تو میتونی منو نجات بدی. منظورم بعد از اون قضایا هست.
نیلوفر خندید. دستشو گذاشت کنار صورت ایلیا. لحنش آروم و مهربون شد.
میدونم.
اگه فقط یه بار دیگه سعی کنیم، این بار فرق میکنه.
منو تو یادت نگه دار. تموم سعیتو بکن. شاید بتونیم.
نیلوفر از این خاطره هم محو شد.
____________________________________
فرانک رفت مطب. تمام کشو ها و پرونده ها رو ریخت بیرون. تو کشوی میز سپهری یه پرونده پیدا کرد که روش نوشته بود "فرانک".
وقتی بازش کرد توش یه کاست پیدا کرد. کاستی که قبل از پاک کردن حافظه از صدای همه ضبط میکردن. توی کاست گفته بود که چرا میخواد سپهری رو فراموش کنه.
کاست:
سپهری: خب. هر چیزی که یادت میاد بگو. بگو چرا میخوای فراموشم کنی.
فرانک: من تو لحظه ی اول دوست داشتم. یعنی تو از اولش هم زیاد طرف من نمی اومدی. من هم برای همین ازت خوشم می اومد. وقتی نزدیکم بودی زبونم بند می اومد. میخواستم تو فکر کنی که من باهوشم. همش دوست داشتم زود بیام سرکار تا ببینمت. تو رویاهام میدیدم که با تو ازدواج کردم و چند تا بچه داریم. وای. من نمیتونم این کارو بکنم.
سپهری: ولی ما موافقت کردیم که این برای هر دومون بهتره فرانک.
فرانک: آره. میدونم.
____________________________________
آخرین، یا اولین (!) خاطره.
رضا و عسل در حال جمع کردن پیک نیک برای مهمونی دم ساحل.
عسل: من اونو برمیدارم.
رضا: نه نمیخواد.
عسل: پس میخوای این یکی رو ببرم؟
رضا: نه دست نزن.
عسل یه چیز برداشت، این قدر براش سنگین بود خورد زمین.
رضا: گفتم برو عقب وایسا!
ایلیا ضرف نوشابه ها رو از تو صندوق عقب برداشت.
عسل: من میتونم بذار بردارم.
رضا رو به عسل: در صندوق عقبو ببند.
همون پیک نیکی که نگین نتونسته بود بیاد.
لب ساحل، ایلیا تنها نشسته بود رو پله های یه ویلای ساحلی و چند تکه مرغ سوخاری و سالاد تو بشقابش بود. بقیه با هم بازی میکردن و بعضی ها هم با هم قدم میزدن. همه با هم میخندیدن.
امروز روزی هست که من و تو با هم آشنا شدیم. درست لب ساحل وایساده بودی. با اینکه دور بودی میدیدمت. رو به دریا وایساده بودی. خنده ام گرفته بود که توجهم به کسی جلب شده بود که پشتش به من بود! با ژاکت نارنجی و شلوار لی. فکر کردم چه باحال! ژاکت نارنجی!
نیلوفر اومد نشست کنار ایلیا. (موهاشو سبز کرده بود، ولی مثل همیشه هیچ وقت از ریشه رنگ نمیکرد.)
سلام
سلام
دیدمت، اینجا نشسته بودی. تنهایی. بعد فکر کردم، خدا رو شکر! یه آدم نورمال که بلد نیست با این چیزا ارتباط برقرار کنه.
ایلیا خندید.
آره. هیچ وقت نمیدونم چی باید بگم.
من نیلوفرم. میشه یه تکه از مرغت رو بخورم؟
بعد بدون اینکه صبر کنه تا ایلیا جواب بده، یه تیکه برداشت.
بعد هم همین جوری ورداشتی! بدون اینکه صبر کنی من جوابی بدم؟!
بعد هم خندید. نیلوفر هم باد لذت تموم مشغول خوردن شد.
چه قدر خودمونی  و صمیمی هستی. انگار ما سال هاست عاشق همیم! من ایلیا هستم.
حق نداری از اسم من جک بسازی.
منظورت اینه که مثلا: نیلو، بر وزن لولو؟
آره. مثل همین.
نه. نه. جک درست نمیکنم. میدونی وقتی بچه بودم چی دوست داشتم؟ یه عروسک داشتم!!
جدی؟
من فکر میکنم اسم تو جادوئیه.
ایلیا. این اخرین باریه که ما هم رو میبینیم.
میدونم.
چی کار کنیم؟
لذت ببریم.
شب شد. لب ساحل دنبال هم میدوییدن.
ما ازدواج کردیم؟
نه.
نیلوفر اشاره کرد به یه خونه ی ویلایی.
بیا تو این خونه زندگی کنیم.
بعد هم از پله های بالکن بالا رفت و رفت طرف پنجره ها. ایلیا هم پشتش می رفت.
ولی من با یکی دیگه زندگی میکنم.
پسر یا دختر؟
چی؟ دختر. معلومه!
خوبه. حداقل تلاشم مذبوحانه نیست.
صاحب های این خونه رو میشناسی؟
نه. معلومه که نه. بیا.
شاید سگ داشته باشن.
نیلوفر خنده کنان گفت:
سگ ندارن. دارم از سرما فریز میشم.
باورم نمیشه!
بعد هم نیلوفر پنجره ی آشپزخونه رو شکست و رفت تو. تا ایلیا بیاد کاری بکنه، از آشپزخونه رفت در رو باز کرد.
بیا تو آب پسر. آبش گرمه. هیچکس امشب اینجا نمیاد. باور کن.
ایلیا هم رفت تو خونه. نیلوفر چراغ قوه رو انداخت تو صورت ایلیا.
خب. اسم دوست دخترت چیه؟
نگین. ولی ما در واقع... منظورم اینه که فقط ...
نیلوفر خندید. چراغ قوه رو چرخوند طرف اتاق.
عالیه. بیا پیدا کنیم. شمع، کبریت، کابینت ها رو.
وای خدایا!
نیلوفر رفت تو یه اتاق دیگه. ایلیا هم دنبالش رفت. نیلوفر تلفن رو برداشت.
نیلوفر باید بریم.
تلفن قطعه! سلااااممم!!
گوشی رو گذاشت سر جاش، رفت یه طرف دیگه ی اتاق. چراغ قوه رو انداخت تو صورت ایلیا.
چی گفتی؟
باید بریم!
چرا؟ اینجا خونه ی ما هست! فقط امشب!
یکی از نامه ها رو از رو طاقچه برداشت.
اسم ما کورش و شیرین اصلانی هست.
چراغ قوه رو گرفت به طرف قفسه های بالا ی اتاق.
تو میخوای کدومشون باشی؟ من ترجیح میدم شیرین باشم.
به لیوانای مرتب روبروش نگاه کرد.
ولی حاضرم باهات در موردش بحث کنم.
در قفسه رو باز کرد و با رضایت گفت:
الکل!
وای.
کدومشو میخوای؟
نمیدونم.
تو مشروب رو بیار. من هم میرم یه سری به اتاق خواب رو پیدا کنم. یه جایی که یه سقفی بالا سرمون باشه!
تا نیلوفر اینو گفت، سقف خونه و دیوار ها درست مثل خاطره های دیگه داشتن خراب میشدن و محو میشدن.
ما واقعا باید بریم.
خب برو!
آب دریا وارد خونه شد. همه چیز داشت خراب میشد.
من رفتم. من فکر کردم تو دیونه ای. ولی تو هیجان زده بودی.
کاش میموندی.
من هم همین طور. حالا میگم کاش میموندم.
من اومدم طبقه ی پایین ولی تو رفته بودی.
من از خونه رفتم بیرون. از در رفتم بیرون.
چرا؟
مثل بچه ها ترسیده بودم. فقط به این فکر میکردم که باید برم بیرون. اصلا نمیدونستم تو چرا میخوای بمونی. نمیدونم.
ترسیده بودی؟
آره. یه جورایی ناراحت بودم. احساس کردم تحقیر شدم.
مگه حرفی زدم که ناراحت شدی؟
آره. گفتی: "خب برو!"
ببخشید. ولی من هر چی میگفتم، تو میگفتی باید بریم!
نه. اشکال نداره.
ایلیا در رو بست و بیرون رفت. نیلوفر از پنجره صداش کرد.
ایلیا؟ اگه این بار بمونی چی میشه؟
ایلیا برگشت طرف خونه.
من از در بیرون رفتم. هیچ خاطره ای نمونده.
حداقل برگرد خداحافظی کنیم.
نیلوفر از پله ها اومد پایین.
خداحافظ ایلیا.
دوستت دارم.
____________________________________
 یه بار دیگه همه ی خاطره ها با هم اومد تو ذهنش. صدای ترن می اومد.
اون خوب بود. اون فقط یه دختر بود.
____________________________________
سپهری آخرین دکمه رو زد.
سپهری: تموم شد.
با دکتر وسایلشونو جمع کردن. دکتر علامت های ماژیک آبی رو از دو طرف سر ایلیا پاک میکنه.
سپهری یه تلفن میزنه. کسی گوشی رو بر نمیداره. از آپارتمان خارج میشن. وسایل رو تو ماشین میذارن.
دکتر: من این ماشین رو میذارم نزدیک مطب.
سپهری: ممنون. بعدا حرف میزنیم.
____________________________________
ایلیا صبح یه روز سرد، با صدای بسته شدن در آپارتمان از خواب بیدار شد. حس عجیبی داشت. انگار از یه سفر طولانی می اومد. با صدای استارت ماشین ناخودآگاه سرشو به طرف پنجره چرخوند. رخت خوابش گرم بود ولی میدونست که باید پامیشد. چشمش به کرکره ها و خونه ی کوچیکی که نزدیک پنجره اویزون کرده بود افتاد. بعد از یه خرده کش و قوص، حرضشو سر پتو خالی کرد و با بیحوصلگی کنار زد، جوری که از تخت پایین افتاد. نیمخیز بلند شد، کلافه بود.
 
وقتی رفت سراغ ماشینش دید کنارش تصادف کرده. با تعجب اطرافش رو نگاه کرد. یه نت رو یکی از برگه های دفتر یادداشتش نوشت: "متشکرم!" و روی ماشین بغلی گذاشت. به ایستگاه مترو رفت و منتظر موند.
دکتر وسایل رو از ماشین پیاده کرد. فرانک رو دید.
دکتر از دور: سلام!
فرانک برنگشت. به راهش ادامه داد.
دکتر: چیزاتو جمع کردی؟ یعنی دیگه برنمیگردی سر کار؟
فرانک: آره درسته. چیزامو جمع کردم!
دکتر: من اگه جای تو بودم برمیگشتم سر کار.
فرانک: حاضری قسم بخوری که نمیدونستی؟
دکتر: قسم میخورم!
فرانک: پس تو مغزمو پاک نکردی؟
دکتر: معلومه که نه! خدا شاهده من این کارو نکردم.
فرانک: هیچ وقت هم شک نکرده بودی که ما با هم بودیم؟
دکتر: یه بار. شاید. داشتم از کار برمیگشتم. دم ماشین دیدم با هم حرف میزدین. بهت دست تکون دادم. تو هم خندیدی.
فرانک: به نظر چه طور می اومدم؟
دکتر: خوشحال. خوشحال، یه جوری که انگار داری یه چیزی رو پنهون میکنی.
فرانک: بعدش؟
دکتر: دیگه شما رو با هم اون جوری ندیدم. پس فقط، نمیدونم، فقط فکر کردم الکی واسه خودم تصور کردم.
 
 
ایلیا یه دفه شروع به دویدن میکنه. در مترو در حال بسته شدن بود، به زور خودش رو جا میده تو ترن. نفس نفس زنون رو صندلی میشینه.
 
 
دکتر: فرانک من واقعا تو رو دوست دارم. میدونستی؟
دکتر آروم گریه میکنه. کیف فرانک رو میذاره رو ماشین فرانک. فرانک سوار ماشین میشه. تمام کاست ها و پرونده های مردم رو هم توی ماشینش میذاره.
 
 
 
طرف های طلوع، تو ماشین ایلیا، نیلوفر خوابیده، به خونه ی نیلوفر میرسن. ایلیا بیدارش میکنه.
میشه بیام خونه ی تو؟ که بخوابم؟ خیلی خسته ام.
خب، آره! حتما.
پس صبر کن مسواکم رو بیارم.
باشه برو.
نیلوفر با شیطنت نگاش میکنه و میره.
همون موقع یه پسره میاد میزنه به شیشه ی ماشین. ایلیا پنجره رو پایین میکشه:
بله؟
یه پسره میاد بهش میگه: "میشه کمکت کنم؟"
یعنی چی؟
"میتونم کمکت کنم؟!!"
نه.
"این جا چی کار میکنی؟"
نمیفهمم چی میخوای بدونی.
"آها. مرسی."
بعد هم از ماشین دور میشه.
نیلوفر تو خونه اش مسواک میزنه. پیغام گیر رو روشن میکنه. چند تا از دوستاش براش پیغام میذارن. یکیشون فرزین بود. که گفته بود چرا از من ناراحتی و از این حرفا. نیلوفر وسایلشو از رو میز توالتش میریزه تو کیفش. دیشب رو دریاچه زمین خورده بود. شلوارشو میکشه پایین تو آیینه میبینه پشتش کبود شده. از پله ها پایین میره، نامه هاش رو از دم در برمیداره و سوار ماشین ایلیا میشه.
دیشب خیلی شب خوبی بود.
خوب؟!
دیشب وحشتناک بهم خوش گذشت، خیلی محشر بود. بهترین شب عمرم بود!
هر دو میخندیدن.
حالا بهتر شد!
نیلوفر یکی از نامه هاش رو باز کرد.
نمیفهمم. یعنی چی؟
بلند بخون ببینم. مگه چی شده؟
"به تمام بیماران دکتر سپهری. من فرانک هستم. ما قبلا هم رو دیدیم ولی شما من رو یادتون نمیاد. من برای یه شرکت کار میکردم و استخدام شده بودم تا قسمتی از حافظه ی شما رو از ذهنم پاک کنم. برای همین تصمیم گرفتم جبران کنم و برای همین فایل همه رو  براشون فرستادم."
نیلوفر کاست رو توی ضبط ماشین ایلیا گذاشت. صدای خودش بود. توی کاست گفته بود: "اسم من نیلوفر هست و من اینجا هستم تا ایلیا رو از ذهنم پاک کنم."
این چیه؟
نمیدونم!
کاست ادامه داد.
"اون خسته کنندس! فکر کنم این دلیل کافی ای باشه برای پاک کردن یکی. این اواخر داشتم فکر میکردم که قبلا چه جوری بودم و حالا چه جوری هستم، انگار ایلیا منو عوض کرده. دیگه از خودم خوشم نمیاد. وقتی باهاش هستم از خودم بدم میاد. دیگه حتی نمیخوام بهش نگاه کنم! اون لبخند مسخره اش که مثل یه سگ بهم التماس میکنه."
داری چی کار میکنی؟
من کاری نمیکنم!
نوار هم همین طور ادامه میداد و بدتر میشد.
میخوای از من جدا باشی؟
نه!
پس این کارت چیه؟ داری ازم جدا میشی!
گفتم نه!
ببین کارت کاملا واضح هست. توضیحی نمیخواد!
ببین. یه لحظه صبر کن.
ایلیا وایساد کنار خیابون. کاست رو داد دست نیلوفر. در رو باز کرد. نیلوفر نگاش کرد. بدون مکس پیاده شد. نیلوفر عصبی بود. فرزین هم دم در خونه اش وایساده بود. تا نیلوفر رو دید رفت دنبالش. نیلوفر هم داد زد.
فرزین: چی شده؟
نیلوفر: گمشو از اینجا!
فرزین: میتونیم در موردش حرف بزنیم؟
نیلوفر: نه! گمشو!!!
نیلوفر رفت تو خونه. گریه میکرد. نمیدونست چی شده. مثل گیج ها این ور اون ور میرفت و دور خودش میچرخید. آدرس خونه ی ایلیا رو از تو مدارکی که فرانک فرستاده بود پیدا کرد. اسم ایلیا رو از رو صندوق پستی پیدا کرد. معلوم بود ایلیا با عجله وارد آپارتمانش شده بود. چون در باز بود. ایلیا هم داشت به نوار صدای خودش گوش میکرد.
" باهوش بود ولی چیز زیادی نمیدونست. نمیتونستم در مورد کتاب ها باهاش حرف بزنم. مثل احمق ها حرف میزد. از لغات اشتباه استفاده میکرد. خیلی بی قید و بند بود. به هیچ چیز توجه نمیکرد. همش تو دنیای خودش بود. انگار منو نمیدید."
ایلیا رو دید که رو زمین نشسته بود.
سلام
ببین چی پیدا کردم.
یکی از نقاشی هایی که از نیلوفر کشیده بود رو از تو مدارکی که فرانک فرستاده بود به نیلوفر نشون داد. هردوشون گریه میکردن.
ببخشید سرت داد کشیدم.
اشکال نداره. ببین من واقعا دوستت دارم. ببخشید چیزای بد در موردت گفتم.
بذار اینو خاموش کنم.
نه. بذار باشه.
کاست:
"موهاش و رنگای عجیبش از هر چیزی مزخرف تره!"
من واقعا موهاتو دوست دارم.
نیلوفر سرشو پایین انداخت.
میدونم. مرسی.
ایلیا رفت یه نوشیدنی بیاره. کاست هم همین جوری روشن بود.
"لباسای مزخرف و زشت میپوشید. افسرده بود و مثل روانی ها رفتار میکرد. اصلا خودش هم نمفهمید داره چی کار میکنه."
ولی من این قدرا هم بی فکر نیستم.
من حرفای تو این کاست رو باور ندارم.
من واقعا این جوری نیستم!
میدونم!
خیلی برام سنگین تموم شد که همچین حرفی در موردم زدی. چون من این جوری نیستم!
متاسفم.
من متاسفم! نمیفهمم. فکر نکنم من باید اینجا باشم.
نیلوفر رفت بیرون. ایلیا دنبالش رفت بیرون. چیزی نگفت.
خدافظ.
خدافظ.
از دیدنت خوشحال شدم.
بعد هم رفت. توی راهرو ایلیا رفت دنبالش.
صبر کن.
چیه؟
نمیدونم! فقط...
چی میخوای؟
فقط صبر کن! نمیدونم. میخوام صبر کنی. فقط یه خرده!
چند لحظه یه همدیگه نگاه کردن.
باشه.
واقعا؟
ایلیا من داستان و کتاب جالبی نیستم که بخوای در موردم بخونی و یاد بگیری. من فقط یه دختر عادی ام که دنبال تکه ی خودم میگردم. من کامل نیستم.
هیچ چیزی پیدا نمیکنم که در موردت دوست نداشته باشم. یعنی...
پیدا میکنی!
یعنی اصلا نمیتونم!
ولی پیدا میکنی. من هم حوصله ام ازت سر میره و احساس میکنم منو عوض کردی چون من این جوریم! چیزای جدید رو دوس دارم!
باشه.
باشه!
بعد هر دو خندیدن!
باشه!!
باز هم رفتن لب ساحل برفی و بازی کردن.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 4 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

فکر کنم تموم آدمهایی که میان این جا منو خوب میشناسن و میدونن که من از سرزمین دوری نیستم. اتفاقا نزدیکم. خیلی زیاد.

ولی یه خورده خسته شدم. منتهی نه مثل همیشه.

دیگه نه از چت کردن با این و اون لذت میبرم نه از نوشتن هر چیزی که به مغزم میاد.

فکر میکنم احتیاج دارم یه خورده به جای نوشتن، بخونم. به جای گفتن، بشنوم.

الان ۱۷ سالمه. ولی جز افکار خودم و ارزش هایی که تو قلبم دارم چیز زیادی رو نمیفهمم.

دوس دارم یاد بگیرم.

احساس میکنم اگه بفهمم میتونم تو یه دنیای بزرگ تر و دوست داشتنی تر باشم. نه این جا...

میخوام از این نزدیکی ها سفر کنم. میخوام یاد بگیرم، بفهمم، بدونم. که اگه بدونم میتونم از ته دل بخندم. چون میفهمم خنده یعنی چی. نه مثل حالا... که معنای کلمه ها رو درست نمیدونم...

غریبه

خنده

وبلاگ

چت

درس

انتظار

عشق

میخوام این ها رو یاد بگیرم، تا بفهمم بارون یعنی چی!

(کتاب دالان بهشت رو خوندی؟)

بعد از یه مدت که واقعا چیزی واسه گفتن داشتم یه وبلاگ دیگه باز میکنم و آدرسش رو همین جا براتون میذارم.

مثل همیشه محتاج دعای شما.

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 4 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

 .I am F.I.N.E

Freaked out

Insecure

Neurotic

Emotional

?!?!?!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 5 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒███▒▒▒▒██
▒▒▒▒▒▒█▓▓█▒██▓▓▓██▒█▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓█▓▓▓▓▓▓▓█▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓█▓▓▓▓▓▓█▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓██▓▓▓▓▓██▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒█▓█▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒███▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒▒█▒▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓█▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓█▓▓▓█
▒▒██▓▓▓█▓▒▒▒██▒██▒▒▒▓█▓▓▓██
▒█▓▓▓▓█▓▓▒▒█▓▓█▓▓█▒▒▓▓█▓▓▓▓█
█▓██▓▓█▓▒▒▒█▓▓▓▓▓█▒▒▒▓█▓▓██▓█
█▓▓▓▓█▓▓▒▒▒▒█▓▓▓█▒▒▒▒▓▓█▓▓▓▓█
▒█▓▓▓█▓▓▒▒▒▒▒█▓█▒▒▒▒▒▓▓█▓▓▓█
▒▒████▓▓▒▒▒▒▒▒█▒▒▒▒▒▒▓▓████
▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒████▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓████
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█

 

دیگه رنگی نمیذارم.

عکس (اصلا!) نمیذارم.

دیگه جلب توجه نمیکنم.

دیگه نمیخندم.

شاید گاهی... آروم... واسه اینکه مطمئن بشی از چیزایی که ازم میخوای ناراحت نمیشم.

سلام.

سرما وجود ندارد!

این قانونی هست که تو هر کتاب علومی پیدا میشه. همه ی معلم های علوم هم قبولش دارن.

سرما یعنی نبودن گرما.

خوش به حال گرما. نبودنش هم یه بودنی رو ایجاد میکنه.

همه ی معلم های علوم میگن "سرما" وجود نداره. "نبودن گرما" وجود داره.

ولی من امروز میخوام به همه ثابت کنم سرما وجود داره.

هست! همین جا! نزدیک من!

برای فهمیدن مشکل باید فکر کنم...

خب چه دلیل داره که این همه معلم وجود سرما رو نفعی کنن؟

۱. خودشون تا حالا حس نکرده باشن

۲. حس کرده باشن ولی متوجه نشده باشن

یه حدیث میگه دو تا نعمت هستن که آدما قدرشو نمیدونن(چون متوجه وجودشون نیستن)

۱.سلامتی

۲. امنیت

البته شاید حدیث نباشه... اون کسی که برام گفت خودش مطمئن نبود.

ولی به هر حال حرف درستیه!

یه چیزایی هست که ما متوجه وجودشون نیستیم. این چیز ها میتونه خوب یا بد باشه.

ولی سرما کلا چیز عجیبیه. چون سرما همیشه یه جور نبودن رو توضیح میده.

۱. معلم علوم: نبودن گرما

۲. فقیر: نبودن سرپناه

۳. عاشق: نبودن معشوقه

...

و خیلی چیزای دیگه اگه الان به ذهنم نمیاد. چون دارم به چیز مهم تری فکر میکنم.

نبودن وجود داره!

نبودن یعنی بودن یه چیز دیگه. حتی اگه اون چیز خلاء باشه.

همون جور که

نبودن دریا یعنی بودن زمین،

نبودن گرما هم یعنی بودن سرما.

اما بعضی چیزا یه حد وسطی داره. مثلا

نبودن بهار حتما به معنای بودن زمستون نیست.

برای همین

نبودن تنفر هم حتما به معنای بودن عشق نیست.

 

 که ای کاش بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 10 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

"Incomplete"

Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
Without you within me I can't find no rest
Where I’m going is anybody’s guess

I tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete

Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby
It’s written on your face
You still wonder if we made a big mistake

I tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete

I don’t mean to drag it on, but I can’t seem to let you go
I don’t wanna make you face this world alone
I wanna let you go (alone)

I tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete

Incomplete

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 10 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

Live the Life you Love

Love the Life you Live

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 3 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

 سلام

اومدم بگم یه مدتی نیستم.

فکر کنم همه عادت کرده باشین.... ولی خب دیگه.

برام دعا کنین.

به دعاتون احتیاج دارم.

خورشید

 

سلام!

همه گفتن... منم میگم

نوروز مبارک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 9 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

سلام!

امروز اومدم تکلیفمو با خودم روشن کنم. هر چند میدونم تلاشم بی نتیجس ولی دوباره سعی میکنم!

میدونم و تظاهر میکنم که نمیدونم.

تا جایی که همه چیز رو فراموش میکنم.

جز چیزی که دوست دارم بدونم.

امروز این حرفا رو میزنم چون

یکی سعی کرد

چیزایی رو که نمیخوام بدونم،

چیزایی رو که فراموش کردم

یادم بیاد و تو یادم نگه دارم

ولی تظاهر کنم که نمیدونم.

ندونستن همون نفهمیدن نیست؟!

منتها مودبانه تر!!

خنده دارش میدونی کجاس؟! اینکه دیگه خودم یادم نمیاد نمیدونم کدوم قسمت از این حرفا جزو فراموش شده هاست و کدوم قسمتش جزو ندونسته ها. ندونسته هایی که شاید الان بفهمم و بدونم! ولی اون موقع نفهمیدم ندونستم.

یه پازل که برای بار اول چیده میشه هیچ وقت تجربه ی داشتن همه ی تکه هاشو نداره. پس هیچ وقت تکه هاشو به عنوان قسمتی از خودش نداشته. ولی انکار اینکه اون تکه ها به این پازل تعلق دارن غیر ممکنه.

با این حرفا سه تا انتخاب برام میمونه.

۱) افکارم زیادی پیچیده شده! از بچه ای مثل من بعیده...!

۲) واقعا دیونه شدم. خیلی هم بعید نیستا!!

۳) خوب یاد گرفتم با تشبیه و هزیون منظورمو برسونم. خب اینم حرفیه!

حالا چون شما هستید یه انتخاب دیگه هم میذارم

۴) هر سه !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 12 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

این کامنت پست قبلی ام از طرف کهربا هست:

چند تا قبر اون طرف تر نشسته بودم و به بقیه نگاه می کردم
هر کسی داشت یه کاری می کرد
یکی گوشه یه قبر نشسته بود و داشت دونه دونه سنگ می شمرد، یک، دو، سه، ...،نوزده، دونه دونه روی سنگ ها ورد می خوند و هفتا هفتا جد می کرد تا دو تا باقی موند، اون دو تا رو می زد روی قبر و بیشتر روی اونها دعا خوند، یکی پای قبر قش کرده بود،یکی داشت شونه هاش رو میمالید و دلداری میداد،یکی داشت اسم مرده رو داد میزد و میگفت رفتنت زود بود،شنیدن خبر مرگت سرشار از درد بود،یکی زیر چشمی داشت بقیه رو می پایید و از گزیه کردن بقیه سوء استفاده می کرد و شیرینی و میوه ای که روی قبر بود رو می ریخت توی پلاستیکی که زیر چادرش بود، یکی داشت به گریه کردن بقیه نگاه می کرد و خیلی بی تفاوت بود، یه بچه وایساده بود و به مامانش التماس می کرد که گریه نکنه و همراه اون گریه می کرد،منم که کارم شده بود که بقض توی گلوم رو خفه کنم، این قدر جلوی خودم رو گرفته بودم که حتی گونه هام هم درد گرفته بود چون دوست نداشتم کسی اشک هام رو ببینه،توی اون شلوغی و سرو صدا یه صحنه بود که بغضم رو ترکوند،دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم،یه دیوونه هم یه گوشه ی قبر نشسته بودو داشت توی گریه ی بقیه می خندید، با خودش حرف می زد و می خندید،بهش حسودیم  (
) شد،از محدود دفعاتی بود که حسودیم می شد،به طرز فکرش،به دیدگاهش،به این که داشت به ما آدم ها می خندید
موقعی زندگی می کنی که دیوونه باشی،شاید اگه به زمین تکیه کنی بیافتی و خورد بشی اما این قدر بی خیالی که سریع پا میشی.
نترس.

 

گاهی هم این قدر بی خیالم که نمیبینم این وقتایی که در مورد تکیه گاه هذیون میگم،

 

یکی محکم پشتم وایساده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 3 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

...

وقتی عقلتو از دست میدی دیونه میشی

وقتی دیونه میشی انگار رو ابرها راه میری

وقتی رو ابرها راه میری تکیه گاهی نداری

وقتی تکیه گاهی نداری خرد میشی و پایین میری

وقتی پایین میری خرده هات هم به زمین نمیرسه!!

راستی! به زمین تکیه کردن چه جوریه؟!

من هیچ وقت بیخیال وبلاگم نمیشم.

من هیچ وقت فراموشی نمیگیرم.

من هیچ وقت قانونی که قبول کردم رو زیر پا نمیذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 8 AM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

سلام

امروز آخرین روز تعطیلات کریسمس هست. من تو مغازه ی STARBUCKS تنها نشستم. جلو چشمم یه محوطه ی بزرگ پر از ماشین میبینم و یه کم دور تر، جلوئه چند تا درخت نخل و چند تا زوج جوان که به درخت ها تکیه دادن، ساحل آبی رو میبینم. پل پیننگ از اینجا دیده میشه، ...

فقط به یه چیز فکر میکنم. واسه آروم کردن خودم فکرمو به دیروز می اندازم. با همه ی این قشنگیا من هنوز همون خورشیدم. فرقی نداره کجا هستم و چه میکنم. به هر حال من هنوز همون ادمم.

همون که ایران دوغ میخورد

همون که ایران با دوستاش بیرون میرفت

همون که ایران بود!

همون خورشید که...

وای

من چرا این جا هستم؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 7 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  | 

میتونم بگم قشنگه! ترس رو میگم! میدونی چیه؟

قشنگه

مهربونه

همیشه هست

رفیقمه!

میدونی قبلنا وقتی یکی میگفت ترس همش به فکر یه لولو خرخره می افتادم! یه چیز بزرگ. یه چیزی که وجود داره. که اضافه هست. که نمیخوام باشه!

ولی حالا درست معنی برعکسش رو داره.

عجیبه نه؟

دوست دارم باشه

بدون اون حوصله ام سر میره

بدون اون حس میکنم یه چیز کمه

چون بهش عادت کردم

آدما راحت عادت میکنن

منم آدمم

قبل از هر چیزی

یه آدمم

مثل تو

مثل دوستات

مثل خواهرت

فقط ترس رو دوست دارم

مثل بارون غیر قابل پیش بینیه

دلهره بهم آرامش میده

اون موقع ترس از بودن یه چیز یه آدم یه جسم یه لولو خرخره یه....

حالا ترس از نبودن یه چیز یه آدم یه جسم شایدم یه لولو خرخره!!

تو فیلما میگن: "هر چی بیشتر یاد گرفتم بیشتر فهمیدم یه دریا واسه دونستن جلو چشممه!!"

گاهی مهم ترین چیز ها عادت میشه

ولی این به معنی اون نیست که (مهمیشونو از دست میده)

عادت یعنی چیزی که نتونی انجام ندی

خودآگاه و ناخودآگاه تکرارش میکنی

تکرارش میکنی

تکرارش میکنی

ولی آدمی که از عادت ساخته شده یه درد نمی خوره!

آدمی که همش تکرار میکنه

آدمی که نو نمیشه

حرف تازه نمیزنه

میگنده!

اون آدم دیگه واسه معاشرت هم جالب نیست

همیشه میدونی چی می خواد بگه

ولی اینکه تغییرات یه آدم رو درک کنی،

اینکه ببینی چه طوری بزرگ میشه،

چه طوری یاد میگیره،

خودتم بهترین معلمش باشی،

فرق داره

 

دکتر علی شریعتی

خیلی برام جالبه که نظر های زیادی در مورد این آدم هست. یه آدم که جرئت زدن هر حرفی رو داشت و همین طوری ضربه خورد. نمیگم همه ی حرفاش درست بوده. نمیگم اون پیغمبر بوده و معصوم!! نمیگم آدم خیلی وحشتناک و بدجنسی بوده. نمیگم کفر میگفته و از راه به در بوده!! هیچ کدوم این ها رو قبول ندارم. من فقط میگم اون یه آدم بود. یه آدم که جرئت داشت حرفش رو بزنه! این روزا ما خودمونو سانسور میکنم. از ترس این که مبادا "فلانی" (!!!) ناراحت بشه و حس کنه بهش توهین شده و ... خلاصه همه تو کار هم دخالت میکنیم! اون از خانوم ها که مرکز این جور حرفاشون تو آرایشگاهه، اونم از آقایون که هر کدوم فکر میکنن میتونن بهترین رئیس جمهور عالم بشن و در مورد سیاست با قاطعیت انتقاد میکنن.

من هم ادمم. حق ندارم نظرم رو به کسی تحمیل کنم. فقط میگم هر آدمی حق داره بعد از یه سری تحقیقات نتایجش رو کامل و جامع بیان کنه! شاید به نظر ساده بیاد ولی دیگه هیچ کس جرئت این کارو نداره. سانسور کردن افکار یه آدم مثل کم و زیاد کردن اعضای بدن یه ادمه. یه لحظه به خودت فکر کن! تا حالا شده حرف دلت و راحت برای همه بزنی؟ برای تک تک آدم ها؟ حرف دل... منظورم چیزی نیست که هوس کردی. منظورم چیزیه که بهش اعتقاد داری! اعتقاداتی که بر اساس تحقیقاتت میدونی درسته. این یعنی علم. اثبات وجود عشق و اثبات وجود خدا با علم گناه نیست. اثبات علمی هیچ چیزی گناه نیست. علم فقط جمع و تفریق نیست. کار های تحقیقاتی هم همین طوره. نتایجت رو در اختیار یه گروه جوان تر میذاری تا اون ها هم کارو پیش ببرن. ولی هیچ کس این وسط حق نداره بگه حرفای من و تز های من صد درصد درسته چون فقط خدا صد در صد درسته.

 

کریسمس شد!

 

تعطیلات مدرسه ی من و گلناز از 20 دسامبر شروع شد و 22 ژانویه تموم میشه. تعطیلات که چه عرض کنم مثل همیشه همون آش و همون کاسه! منتهی امسال تو کلاس هنر یه چیز جدید یاد گرفتم. یه چیزی که اکثر وقتمو پر میکنه. نقاشی با ذغال چوب. چهره میکشم. مینویسم. میخونم. گیتارم هم هنوز رفیقمه. آهنگ هم... هنوز گوش میدم. ولی یاد گرفتم و فهمیدم چیزی که تو سکوت هست تو آهنگ نیست.شاید بپرسی چرا از ترس گفتم. راستش امشب یه فیلم دیدم

Enchanted

 داستان یه دختر بود که از یه افسانه وارد نیویورک شد!!

راستش فیلمای دیزنی که میدونی چه طوری بانمکه؟ صدای خنده ی دختر بچه های تو سالن از صدای فیلم برام جالب تر شده بود!  اول داستان با کارتون شروع شد. مثل آناستازیا و سیندرلا. البته دختره بیشتر شبیه راپانزل بود!! دختره پنجره ی خونه اش رو باز کرد و آواز خوند. یه دفه همه ی حیوون های جنگل اومدن تماشا. یه مجسمه ی چوبی از پرنس رویاهاش ساخته بود و اونو به حیوونا نشون میداد!

اون سر جنگل پسر خوانده ی زن آخر پادشاه کنار رودخونه بود که صدای آواز دختره رو میشنوه (پادشاه مرده بود). پسره اسمش ادوارد هست. یه دفه یه غول یه چشم دستشو میبره تو پنجره خونه تا دختره رو بخوره! همه حیوونا فرار میکنن و غوله مجسمه رو میشکنه. دختره فرار میکنه رو یه شاخه ی درخت. غوله هم میره رو شاخه ولی چون وزنش زیاد بود از رو درخت شلیک میشه (ببین نمیدونم چه جوری توضیح بدم چه طوری شلیک میشه!! آها!! تو سریال پاورچین داوود چه طوری نخود میخورد؟ با قاشقش نخود ها رو شلیک میکرد. غوله هم همین جوری شد!) بعدش دختره از رو شاخه ی درخت سر خورد. افتاد رو اسب ادوارد! تو این فیلمه نشون میداد که تو افسانه ها آدم ها مثل بچه ها پاکن و زود عاشق هم میشن. واسه همین یه روزه عاشق شدن و قرار شد همون روز با هم ازدواج کنن. ولی مادر خوانده ی ادوارد که نمیخواست قدرت رو به دست پسرش بده قبل از اینکه بذاره دختره به کلیسا بره یه جادو درست کرد و دختره رو فرستاد داخلش!

دختره هم وقتی چشم باز کرد دید کنار در یه چاه فاضلاب افتاده. در رو که باز کرد با اینکه شب بود دید دیگه شکل عروسک نیست و آدم شده. وارد شهر شد. با اون لباس عروس قدیمی همه با تعجب نگاش میکردن و باهاش بد رفتاری میکردن. یه دفه بارون شدید گرفت و چند لحظه بعد دختره یه در پلاستیکی قصر دید.

یه آقایی به اسم رابرت با دختر بچه ی 6-7 ساله اش تو یه تاکسی داشتن میرفتن که میبینن یه پرنسس با لباس عروس داره با یه در مصنوعی که شکل قصر بود ور میرفت و هی صدا میکرد. (رابرت آخر هم نگفت زنش مرده یا طلاق گرفته.) دختر بچه یه دفه از تاکسی پیاده شد. رابرت عصبانی شد و مطمئن بود که اون دختره دیونه اس!

دختره به رابرت گفت باور کن من هیچی نمیخوام جز یه لبخند دوستانه چون تو این شهر عجیب همه بد اخلاقی میکنن! رابرت به مسخره گفت: "به نیویورک خوش اومدی" (چون تو نیویورک آدمها به اجداد اروپاییشون رفتن و شدیدا مغرور هستن.) ولی دختره که اصلا معنی کنایه رو نمیفهمید به خاطر خوش آمد گویی تشکر کرد. رابرت هم واسه اینکه دختره رو کمک کنه به خونه اش برد. تا لباساشو خشک کنه و یه تلفن به خانوادش بزنه تا بیان دنبالش. ولی تا رابرت یه لیوان چای بیاره دختره رو مبل خوابش میبره. اول میخواست بیدارش کنه ولی دلش نمی آد.

صبح دختره الگوی یه لباس رو پرده ی خونه میکشه و همون موقع میدوزه و میپوشه. ولی عجب لباسی شد! پنجره رو باز میکنه و آواز میخونه. یه دفه یه عالمه موش و پرنده میان تو خونه. رابرت اصلا خونه اش رو مرتب نگه نمی داشت برای همین دختره همه جا رو با کمک حیوونا مرتب میکنه. تمیز کردن دستشویی هم به یه دنیا سوسک بود که از تو حموم اومدن بیرون!!

دختر رابرت زود بیدار میشه و حیوونا رو در حال تمیز کردن میبینه. وقتی رابرت بیدار میشه پرده ی تیکه تیکه شده خونه اش رو با یه عالمه موش و سوسک و پرنده تو خونه اش میبینه و کلی عصبانی میشه. وقتی دوست دختر رابرت میاد (اسمش نانسی) خونشون فکر میکنه خدمتکار گرفتن ولی بعدا میفهمه که این دختر عجیب غریبه که عاشق آواز خوندنه و گاهی حرفاشو با آواز میگه و شدیدا رمانتیک هم هست به خونشون اومده. نانسی با بودن اون دختره قهر میکنه.

دختره برای خوشحال کردن نانسی از طرف رابرت یه دسته گل و بلیط شرکت تو رقص بالروم میده به دو تا کبوتر سفید تا به دست نانسی برسونن. نانسی خیلی خوشحال میشه آشتی میکنه و این خوشحالی برای رابرت خیلی عجیب بود چون رابرت به عنوان یه "مرد"!! اصلا چیزی از این رمانتیک بازیا نمیفهمید! (آقا این تیکه من بی تقصیرم تو فیلمش این جوری نشون داد).

از طرفی ادوارد برای نجات دختره وارد اون جادو میشه. مادر ادوارد هم تا قضیه رو میفهمه یکی از آدم های قصر رو میفرسته تا دختره رو با سیب سمی بکشه(!!)

تو تمام این مدت رابرت و دختره شهر رو میگشتن. دختره اون جا یاد میگیره که تو دنیای واقعی چیزی به اسم

Happily ever after

وجود نداره. ادوارد هم از همون چاه جادو میپره و هر جوری بود دختره رو پیدا کرد. قرار شد ادوارد و دختره هم همراه نانسی و رابرت به رقص بالروم برن. اون جا وقتی ادوارد میخواد خودش و نامزدش رو معرفی کنه میگه (دقیق یادم نیست چی گفت یه چیز تو همین مایه ها!!) "من ادواردم اینم دختریه که تمام وجود منه!" نانسی در جواب میگه: "چه قدر رمانتیک حرف میزنی!!!" مجری میگه آقایون لطفا از خانومی که تا حالا ازش دعوت نکردین، برای رقص بعد دعوت کنین!! برای همین ادوارد و نانسی با هم میرقصن و رابرت و دختره هم با هم میرقصن. وقتی رقص تموم میشه مادرخوانده ی ادوارد به دختره میگه اگه این سیب رو بخوری میونی با رابرت باشی. دختره یه گاز میزنه و بی هوش میشه. وقتی دختره رو داشت با خودش میبرد ادوارد سر رسید و دختره رو رو مبل گذاشت. اون خدمتکار قصر که میخواست به جادوگر کمک کنه سیب رو به دختره بدن اعتراف میکنه و میگه اگه تا ساعت 12 شب بوسه ی عشق حقیقی رو لب هاش مینشست به هوش میومد. ولی رابرت عشق حقیقی اش بود برای همین نانسی خیلی دلش شکست. جادوگر که میبینه دختره نجات پیدا کرد، تبدیل به یه اژدها میشه و مثل چند تا دیگه از داستانای نیویورکی از امپایر استیت بیلدینگ رابرت رو میبره بالا تا بخوردش (حالا نفهمیدم چرا همون پایین نخوردش؟!). دختره هم کفشاشو تو سالن در میاره و با کمک سنجاب کوچولوش اژدها رو از ساختمون میندازن پایین. تو این مدت ادوارد کفش های دختره رو به پای نانسی میکنه و خلاصه قرار میشه اون ها هم با هم ازدواج کنن. آخرشم میگه

And they lived happily ever after!

گاهی ترس میتونه از نبودن این جمله ی آخر باشه!!

 

++++

++

+

 

 

 

سلام

تا کی باید این لبخند مدهوشانه و بی اراده رو بعد از صدای زنگ تلفن یا عوض شدن آهنگ که به خودم میام رو لب هام حس کنم؟ تا کی باید تصور کنم؟ تصور چیزی که میخوام ببینم صورتی که دوست دارم. خونه ای که دوست دارم. کشوری که دوست دارم.

این روزا ایران همه جا صدای نوحه برای امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل میاد. ولی مالزی از خیابونا فقط صدای جشن و شادی میاد. البته خود مالزیایی ها خیلی شلوغ نمیکنن، ولی سر و صدای سال نو چینی همه جا رو پر کرده.

این روزا ایران همه تو هیئت دارن به هم کمک میکنن. ولی این جا همه شمع و لباسای قرمز میخرن و به هم

Kong Xi Fa Chai

 میگن!!

این روزا جوونای ایرانی برای امام حسین (ع) میخونن ولی این جا تو آهنگ هاشون برای هم آرزوی پولدار شدن میکنن!!

این روزا ایرانیا از ته قلب اشک میریزن و دعا میکنن

این روزا ایرانیا دسته دسته تو خیابونا عزاداری میکنن

این روزا ایرانیا نذر هاشونو ادا میکنن و غذای تبرک به مردم میدن

این روزا ایرانیا دور هم جمعن

و عزاداری میکنن برای بهترین خانواده ی دنیا

تو کتاب "فاطمه فاطمه است" از دکتر علی شریعتی خوندم:

 

"هیچ مذهبی،

تاریخی و ملتی،

چنین خانواده ای ندارد.

خانواده ای که در آن،

پدر امام علی (ع) است،

و مادر فاطمه (س)،

و پسر امام حسن (ع)، و امام حسین (ع)،

و دختر حضرت زینب.

همگی در زیر یک سقف

و در یک عصر

و یک خانواده!"

شاید هیچ کدوم از ما قدرت درک چنین چیزی رو نداشته باشیم، ولی کاش همه دنیا میتونستن چنین زیبایی هایی رو تصور کنن.

 

 

 

ما توی این دنیا هیچ کدوم معصوم نیستیم. ولی همه دنبال یه آدم معصوم میگردیم که بشه "همزبونمون"، "همدممون"، "عشقمون"، "امیدمون"، یا هر چیز دیگه که اسمشو بذاری! ولی این یه حقیقته که هیچ کدوم از ما معصوم نیستیم. این یه حقیقته که اگه تمام گناه های تمام آدم های دنیا رو بدونی دیگه از آدم بودن خودت متنفر میشی و کافیه تمام گناه های یک آدم رو بدونی تا هیچ وقت نخوای ببینیش! ولی از اون جایی که خدا ما رو دوست داره، هیچ کدوم از این ها نباید اتفاق بیفته. خدا ستار العیوب هست. این یکی از مهم ترین و کلیدی ترین صفات خداست.

متاسفانه من وقتی داستان میخونم اصلا دوست ندارم یک نفر یا دو نفر یا یه گروه، کاملا سفید و بی گناه باشن. اگه این جور بود یه جورایی شبیه کارتون های دیزنی میشد، یه قدرت بدی خالص و یه مظلوم بی گناه که معمولا عاشق هم هست!!

خوب بودن ممکنه، ولی همه ی ما داریم همین سعی رو میکنیم! پس دلیلی نداره کسی رو سرزنش کنیم مگر اینکه اون فرد در حال تلاش نباشه.

تلاش برای کمک کردن. تلاش برای مثبت بودن. تلاش برای رضایت خدا. این جا سوال من اینه که

 

چرا خوشحال نباشم؟!

 

وقتی میتونم صبح از خواب بیدار بشم و تا شب خوشحال باشم، چرا باید خودمو ناراحت کنم؟

من که میتونم کینه ها رو بسپرم به گذشته ها، چرا تو قلبم بزرگشون کنم؟ من که میتونم به جای اون همه کینه که دیوار های قلبمو کثیف و بد ریخت کرده، همه جا رو تمیز کنم و یه مهمونی بزرگ از آدم هایی که دوست دارم راه بندازم، چرا نه؟

من که میتونم صبح بعد از کمک کردن به مادرم با دوستام برم خرید، چند تا کتاب بخونم، نقاشی بکشم، زبان های جدید یاد بگیرم، استخر برم، سینما برم، آهنگ گوش بدم، چرا باید بشینم خونه و هی زنگ بزنم به این و اون در مورد لباس دوستام و روابط زناشویی فامیل و مشکلات خصوصی نزدیکانم بحث کنم (ورژن 2008 توضیح غیبت!)

وقتی دارم با یکی حرف میزنم چرا باید همش به فکر درد و دل باشم؟ من مطمئنم اونم اگه به اندازه ی من درد و دل نداشته باشه، حتما بیشتر از من غم تو دلش نشسته! وقتی یه ادم، یه ادم از جنس خودم، از خاک، پیشمه، بهتر نیست به جای اضافه کردن غم های خودم به دلش، شادش کنم؟!

این چند روزه همش این چیزا رو به خودم میگم ولی نمیشه! خیلی سخته این قدر خوب بودن. خیلی سخته وقتی چند نفر که دوسشون داری جلوتو میگیرن! تو هم برای اینکه دوسشون داری میذاری کنترلت کنن! اگه خودت باشی، اگه کسی کنترلت نکنه شاید آسون تر باشه. ولی همیشه به کمک یه آدم دیگه احتیاج هست. پس چرا به جای کنترل کردن هم دیگه همو کمک نکنیم؟؟!!

این حرفا چیه میزنم! دیونه شدم! شاید خسته شدم از این همه غر زدن به بدبختی های دنیا. خسته شدم از دیدن این همه بی عدالتی. خسته شدم از دیدن این همه آدم که نه تنها به زندگی خودشون، بلکه به زندگی دیگران هم گند میزنن! خسته شدم از بس همه این روزا میگن "خسته شدم" !!

پس قرآن چی میشه؟

تا حالا چند بار ترجمه ی فارسی قرآن رو خوندی؟

این همه خستگی و کلافگی چرا تموم نمیشه؟ چرا همه از این روزگار ناله میکنن؟ چرا وقتی میری مهمونی، حتی اگه عروسی باشه، همه باید داد بزنن "تو این زمونه عشق نمی مونه!!" ؟؟؟!!!

 

اگه عشق نمیمونه پس چرا خدا میمونه؟

 

( نمیخوام در مورد جواب این سوال بحث کنم. چون دوست دارم خودتون بهش فکر کنید!

نمیخوام با حرف هام وقتتو تلف کنم چون حالا، امروز، تو میتونستی به جای خوندن اراجیف من، به کارای مهم تری برسی! چه کاری؟ دیگه کمترینش... میدونی میتونستی رو لب چند نفر لبخند بنشونی؟

نمیخوام شعار بدم که من آدم خوبی هستم و خیلی میفهمم. چون واقعا هیچی نمیفهمم! و واقعا چیزی نمیدونم! آدم خوبی هم نیستم. چون لبخند نمیارم هیچی، لبخند ها رو با خودم میبرم! منتها نمیدونم اگه با خودم میبرم این همه لبخند که با خودم دارم کجا میره؟! شاید پرواز میکنن!! شایدم خرج لبخند های دروغی نقابم بشه.

گاهی با  حرفایی که میشنوم بهت زده و بی حرکت میمونم. وقتی تنها میشم. وقتی در رو پشتش میبندم، به همون در تکیه میزنم و مبهوتانه به یه نقطه خیره میشم. یه نقطه که هیچی ازش نمیبینم! هیچ کدوم از اعضای بدنم رو نمیتونم تکون بدم. دست هام، پاهام، صورتم، چشمام، همه خشک میشن. انگار هیچ انرژی ندارم! انگار شنیدن اون حرفا اون قدر برام غیر قابل قبول بوده که ترجیح میدم باورشون نکنم. ترجیح میدم بگم وجود ندارن!! چون واقعا هم وجود ندارن!! نه. وجود ندارن! به خدا وجود ندارن! فقط دوست دارم قبولشون کنم. چون من وقتی کسی یا چیزی رو دوست دارم، تا ابد دوسش دارم. حتی اگه بفهمم مشکلی داره. یا اگه بفهمم ضرری داره. یا اگه بفهمم ... لعنت به من! منو ببخش این حرفا رو این جا میزنم. اگه نمیگفتم از این حالت بهت زده و مدهوش بیرون نمیومدم. حالا حداقل میدونم کجا هستم. با کی حرف میزنم. به چی فکر میکنم!!

یک سال پیش حداقل آرزوهامو میدونستم! یه باغ بزرگ، غرق گل، غرق عشق، غرق عدالت، غرق کتاب، غرق خنده، پر از آدمهایی که دوست دارم، یه بوم نقاشی، یه گیتار و یه دنیا نت! ولی حالا... حالا دیگه... حالا دیگه اصلا مطمئن نیستم. چون حتی با وجود همه ی این ها، دو تا چیز کمه. یکیش وجود خدا هست. خدائی که یه حرفام گوش بده. خدائی که دوسم داشته باشه. خدائی که باشه!! یه آدم همیشه احتیاج داره که یکی دوسش داشته باشه. و اون چیزیه که تو دنیای خیالی من همیشه کم بود! من نیازی ندارم بگم چه کسائی تکه های قلبمو تو دستشون دارن، چون میدونم خودشون حس میکنن رد پای وجودشون تو رفتار من کجاست. نیاز که... دارم. چرا. دوست دارم بهشون بگم! دوباره و سه باره و هزار باره! اون قدر که کلافه بشن. ولی من این کلافگی رو دوست دارم. این صبر رو دوست دارم. این خستگی رو دوست دارم. همه چیزایی که خدا آفریده میتونه دوست داشتنی بشه، حتی کلاغ ها.

این همه حرف زدم. آخرشم نتونستم فکرمو بگم! آخه من کلاغ هم نیستم. فقط یه دخترم! یه دختر پر از خاطرات مبهم. یه دختر که تو ذهنش پر شده از تصورات و خیالات. یه دختر که هر چیزی میشنوه تداعی میکنه و هر چیزی میبینه با سلیقه ی خودش تو ذهنش میچینه. یه دختر که ... حتی نمیتونه چیزی که تو مغزشه بنویسه. حالا که این طور شد...

بذار ببینیم مولانا چی میگه!!

بشنو از نی چون حکایت میکند

از جدائی ها شکایت میکند

 

کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند!

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

 

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بد حالان و خوش حالان شدم

 

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

 

سر من از ناله ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

 

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

 

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد، نیست باد

 

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

 

نی، حریف هر که از یاری برید

پرده هایش پرده های ما درید

 

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

 

نی حدیث راه پر خون میکند

قصه هاش عشق مجنون میکند

 

محرم این هوش جز بی هوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

 

در غم ما روزها بی گاه شد

روزها با سوزها همراه شد

 

روزها گر رفت، گو رو، باک نیست

تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست

 

هر که جز ماهی، ز آبش سیر شد

هر که بی روزی است، روزش دیر شد

 

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام!
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 9 PM  توسط (@^_^@)NilOfar.ف.ش(@^_^@)  |