|
تقدیم به آنان که تاثیر می پذیرند
|
آدرس وبلاگ جدیدم:
if you dont stand for something , you might fall for anything
مقدمه: (!)
وقتی بعد از این چند ماه دوباره اومدم پیش وبلاگم، دیدم یکی دست کاریش کرده. و این فقط تقصیر منه که این قدر بی مورد به دوستام اعتماد کردم. البته از اون کسی که بی اجازه وارد سیستمم شده واقعا تشکر میکنم! به سه دلیل که سومیش از همه مهم تره! اول اینکه خوشحالم دید تو نظرهای تایید نشده ام چه خبره، دوم اینکه این کارش باعث شد اون قالب قدیمی رو عوض کنم، سومیش هم اینه که بهم کمک کرد معنای غریبه رو بهتر درک کنم! آرزویی که همیشه داشتم و دارم!
سلام
سال 88 بالاخره رسید. همیشه انتظارشو میکشیدم. شاید به فقط به خاطر قرار شهریور بود. اما دیگه اون چیزی که دنبالش بودم، اون چیزی که گم کرده بودم، اون چیزی که نداشتم رو دارم!
مدینه...مکه... فوق العاده بود! قبل از اینکه وارد حرم پیامبر (ص) بشم، همیشه فکر میکردم: "خب اینم یه جایی هست مثل حرم امام رضا (ع) منتها شیک تر و مجلل تر." ولی وقتی از هتلمون که روبروی حرم بود، با کاروان گل یاس، با حاج آقا مقدسی، داشتیم ذکر میگفتیم و به سمت مسجد النبی میرفتیم، تازه فهمیدم که اونجا نه تنها مجلل و با شکوه نیست، که خیلی هم غریبانه هست. معماری مسجد النبی حرف نداشت. زیبا ترین و وسیع ترین جایی بود که تا حالا دیده بودم. طوری که وقتی واردش شدم احساس حقارت میکردم. همین طور ذکر میگفتم اما اون قدر مسحور زیبایی مسجد النبی بودم که اصلا معنی چیزی که میگفتم رو نمیفهمیدم. با وجود سالن های بزرگ و سقف های بلند، یه چیزی باعث میشد که زیبایی بی حد اونجا آزارم بده. یه جو سنگینی داشت. یه حال و هوایی که اشک هر سنگدلی رو در میاورد. خصوصا وقتی قبرستان بقیع رو دیدیم، دل همه امون شکست. زیبایی و وسعت اونجا، در مقابل غربت بقیع هیچی نبود! روز های اول همه زار زار گریه میکردن و من مبهوت، فقط نگاه میکردم. گیج بودم. انگار نمیفهمیدم کجا هستم. نگاه مبهوتانه ی من گاهی دوستم رو به خنده مینداخت. مثل دیونه ای که نمیفهمه دورو برش چی میگذره. مات و مبهوت، فقط نگاه میکردم.
یعنی این همه تجمل تو زندگی پیامبر هم بوده؟! فکر نمیکنم. به من گفته بودند مهمان رسول خدا هستی، ولی من مهمون سنی هایی بودم که با ساختن قصر از مسجد النبی، فضا رو دلگیر کرده بودند.
آخر رفتم در اتاق حاج اقا مقدسی و بهش گفتم، ... بهش گفتم چی ناراحتم میکنه. بهش همه حرفامو گفتم. حرفاش آرومم نکرد. انگار داشت همه چیز رو توجیه میکرد. راستش تو مدینه احساس پوچی میکردم. از خودم بدم می اومد. دلم میخواست فقط بمیرم. دلم میخواست دیگه هیچ وقت برنگردم ایران. ولی یه چیز، فقط یه چیز باعث میشد به همه چی امیدوار شم. خدا یه چیزی بهم داده بود که احساس میکردم واقعا مراقبمه! واقعا کار به کارم داره! واقعا داره نگام میکنه! واقعا پیشمه! واقعا دوسم داره! همون باعث شده بود همه غصه هامو فراموش کنم.
روز آخر پلیس های اونجا نذشتن از پله های قبرستان بالا بریم. وقتی تنها شدم، وقتی مطمئن بودم دیگه هیچکی نگام نمیکنه، اشکام قطره قطره پایین اومد. به اندازه ی تمام غصه هام گریه کردم. بعدش هم خندیدم! به خودم کلی خندیدم! چون وقتی میخواستم دعا کنم، وقتی خواسته هام یادم می اومد، وقتی مشکلاتم تو ذهنم می اومد، به نظرم خیلی کوچیک و پیش پا افتاده و مسخره می اومدن! غصه های الکی! انگار فقط داشتم غر میزدم!
وقتی از اونجا برمیگشتیم به هتل، غصه ی خیلی چیزا هنوز ته دلم بود. همیشه فکر میکردم زندگی کردن تو مالزی خیلی غریبه!! ولی وقتی اونجا بودم تازه میفهمیدم غربت یعنی چی. از افکار گذشته ام خنده ام میگرفت! وقتی داستان ام البنین رو شنیدم، احساس کردم اندازه ی یه مورچه هم ارزش ندارم. معینه ی کاروانمون میگفت: "ام البنین دختری به اسم فاطمه بود. امام علی (ع) بعد از فوت فاطمه زهرا (س)، اون دختر رو به همسری خودش درآورد. بعد از مدت ها ام البنین ابوالفضل رو به دنیا آورد. همه فکر میکردند وقتی پسر دار شد، شروع به خودخواهی و آزار بچه های فاطمه (س) میکنه. اما اون برعکس، از امام علی (ع) خواسته بود اون رو در خانه فاطمه صدا نکنه، مبادا بچه های فاطمه (س) یاد مادرشون بیفتند. برای همین اون رو ام البنین صدا میکرد. میگن بعد از جنگ عاشورا، به جای اینکه سراغ پسر خودش رو بگیره، اول سراغ امام حسین (ع) رو گرفت." شاید این فقط به نظر مثل یه داستان بیاد. فقط یه ثانیه، خودم رو جای ام البنین گذاشتم، حتی تو سال های اول زندگیش، همه چیز برام غیر ممکن بود، چه برسه به عاشورا و ...! این فقط یه داستان نبود که تو کتابا باشه. روز آخر همه ناراحت بودن و گریه میکردن. ولی من تازه خوشحال بودم. با اینکه میدونستم از مدینه میرم، شوق محرم شدن و دیدن کعبه خوشحالم میکرد.
غسل کردیم و لباس احرام پوشیدیم. سفید سفید! وقتی تو آیینه نگاه کردم باورم نمیشد این منم! شاید باور نکنی ولی نمیدونی بدون اون گردنبند ها و دستبند ها و آرایش چه قدر خوشگل شده بودم! اولین بار بود که تو زندگیم، وقتی تو آیینه نگاه میکردم، واقعا کیف میکردم!
اونجا کلا همه خوابالو بودن! چون مسئول گروه ما شب ها به حرم میرفت و روز ها میخوابید و خلاصه برنامه خوابی همه رو به هم ریخته بود! فکر میکنم نزدیک عصر بود که برامون یه مراسم وداع با مدینه گرفتن. بچه ها اون قدر گریه و خودزنی (!) کردن که بعضی ها از هوش رفتن. سخنران هم دیگه خیلی پیازداغش رو زیاد کرده بود. گریه نمیکرد ولی صدای گریه در میاورد. من از مداح هایی که ادا در میارن متنفرم! وقتی مداح زجه میزد فقط میخندیدم! اصلا هم نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم! یکی از دوستام ناراحت بود و اون یکی عین خیالش نبود! انگار اومده بندرعباس، حالا داریم میریم کیش! نمیدونم بقیه چه حس و حالی داشتن، ولی اکثرا همه گریه میکردن. بچه ها گریه میکردن و من با تمام سلول هام خوشحال بودم. انگار فکر میکردم باز هم بعد از محرم شدن و طواف و سعی به مدینه برمیگردیم. انگار باورم نمیشد که داریم برای همیشه از اونجا میریم.
به مسجد شجره رفتیم. وقتی رسیدیم اذان مغرب رو گفتند. وضو گرفتن تو وضو خونه های سنی رو قبلا تو مالزی تجربه کرده بودم، ولی بازم داشت اشکم در می اومد! همه جا خیس بود! همه خیس بودن! اه! همه زیر یه درخت جمع شدیم و حاج آقا مقدسی رو یه سنگ ایستاد و در مورد مکه و محرم شدن چند تا روایت و داستان گفت. بعد بهمون گفت باید چی کار کنیم و چه چیزهایی ممنوع هست. همون طور که اونجا وایساده بودیم یه کبوتر رو چادر دوستم ...!! واسه همین مجبور شد چادرشو بشوره و دوباره وضو...!
نمازهامونو خوندیم، به اضافه ی سه تا نماز دو رکعتی برای محرم شدن. اول حساب کردم با این همه دولا راست شدن، با اون حال خوابالو و بدن درد شدید باید یه راست برم بیمارستان. اون لحظه فقط میخواستم بخوابم! همون جا، وسط مسجد! غذای درست حسابی هم که بهمون نمیدادن. گوشت قرمز در حد صفر! با قرص آهن سرپا بودم. خلاصه کلی ننر بازی در آوردم! سرگیجه گرفته بودم و چشام سیاهی میرفت. دوست هام هم به قرص حساسیت داده بودن و شب تا صبح بالا می آوردند ولی خدا رو شکر من حساسیت ندادم. یکیشون سرمایی بود و یکیشون گرمایی. اون کولر گازی رو زیاد میکرد و اون یکی دست به کمر تو اتاق میدویید و از سرما "یا حسین" میگفت!! خلاصه وضعیتمون خیلی خنده دار بود. همه اش فکر میکنم کاش از یکی از شب ها فیلم میگرفتم. منم خیلی سردم میشد ولی با دو تا پتو و ژاکت ماکت درست میشد. اون قدر تو مدینه اذیتمون کرده بودن که دیگه جون واسه راه رفتن هم نداشتیم، ولی اون قدر ذوق و شوق داشتیم که نمازها برای هیچ کدوممون سخت نبود.
بعد از نمازها، هر چی معینه ی کاروان میگفت، مثل شهادت دادن، تکرار میکردیم. "محرم میشوم..."
از اون لحظه دیگه حق نداشتیم تو آیینه نگاه کنیم. حق نداشتیم چیزی رو بو کنیم. و چند تا چیز دیگه ولی بیشتر از همه این دو تا برامون سخت بود. ما که نمی اومدیم خودمونو زخم کنیم یا موهامونو کوتاه کنیم! ولی بو نکردن غذا واسه من خیلی سخت بود! آخه بیشتر کیف غذا و خصوصا میوه به بو کردنشه!
شیشه های اتوبوس هم به خاطر شب، همه مثل آیینه شده بود. پرده ها رو کشیدیم و لبیک گفتیم. تا جون داشتیم لبیک گفتیم. اون قدر که حاج آقا مقدسی وقت شام به زور ساکتمون کرد. بعد از شام سر درد شدید داشتم. از درد نبض میزد. یه ردیف رفتم جلو و سرم رو گذاشتم رو صندلی کنارم. اون قدر درد داشتم که خوابم نمیبرد. ولی حال تکون خوردن هم نداشتم. عین جنازه افتاده بودم. کولرهای اتوبوس خیلی زیاد بود. از رو لباس احرام ژاکت قرمز پوشیده بودم! مثل لاک پشت تو خودم جمع شده بودم. با اون حال احساس خوبی داشتم. آره، اون احساسی که سال ها منتظرش بودم و واسه داشتنش خودم رو به در و دیوار میزدم! احساس آرامش! آروم بودم و بی نهایت خوشحال.
وقتی رسیدیم به مکه اون قدر خسته بودم که درست نمیفهمیدم چی دورو برم میگذره. ساک هامونو گذاشته بودن کف راهرو های طبقه امون. ساک من بزرگ بود و یشمی. با اینکه چشمام سیاهی میرفت راحت پیداش کردم. حالا مگه کلید ها رو میدادن دستمون؟! میگفتن فقط رئیس کاروان بیاد کلید بگیره!! حالا تصور کنید چه قدر طول میکشه کلید ما 145 نفر رو بدن!
اون شب دیگه نفهمیدم چی شد، جز اینکه با سحر و آرزو وارد یه اتاق سه نفره شدیم. سحر خوابید زیر کولر و آرزو خوابید تخت کنار دیوار و من وسط.
(ای خدا چه خاطره هایی دارم!! حیف که نمیشه اینجا بگم!)
همه جای هتل آیینه بود. یعنی از حد عادی هم بیشتر آیینه آویزون کرده بودند! یکی از دیوار های اتاقمون هم که کلا آیینه بود! ولی شب اول اون قدر خسته بودم که حتی جلو پامو نمیدیدم، چه برسه به آیینه ها!
صبح رفتیم مسجد الحرام. فضا سنگین بود. احساس عجیب غریبی بود. اصلن اصلن اصلا (!) نمی تونم بگم چه جوری بود! داشتم تند تند برنامه میریختم که اولین چیزی که میخوام چی باشه، بعدش چی، بعدش... خلاصه کلی نقشه کشیده بودم که خدا مجبور شه هر چی دلم میخواد بهم بده! یکی از بچه ها دعا کرد پولدار شه، ولی اکثرا واسه کنکور دعا میکردن. فکر نکنم کسی واسه شوهر دعا کرده باشه، چون ماشالا همه اعتماد به نفس ها بالا بود. دلم میخواست یه چیز خوب بخوام. رضایت خدا و عاقبت بخیری و سلامتی شهدا؟! یا از این چیز میزا!! همه فولدرهای مغزم به هم ریخته بود.
حاج آقا مقدسی مثل همیشه داشت برای بچه ها حرف میزد. چند تا از بچه ها فیلم میگرفتند و چند نفر هر از گاهی سوال میپرسیدند. حرفهای حاج آقا رو نمیفهمیدم. چند بار سعی کردم گوش کنم، ولی ذهنم اون قدر درگیر بود که...
من بی نهایت خوشحال بودم و احساس میکردم هیچ دلیلی نداره که من حتی یه ذره به خاطرش ناراحت باشم. احساس میکردم هر چیزی که ناراحتم میکنه برطرف میشه. احساس میکردم خدا هر چی به صلاحمه برام فراهم میکنه. وقتی به درختا و برگاشون، زمین و ذره ذره خاک و سنگش و آسمون و تکه تکه ابرای قشنگش نگاه میکردم، به خودم میگفتم دختر همه دنیا مال توئه! خودم رو پیش خدا بی نهایت کوچیک و ضعیف میدیدم، هر وقت اونجا، از تنهایی، از غربت، یا به هر دلیلی، میترسیدم، خدا رو تو تمام رگ هام و سلول هام حس میکردم و اون وقت بود که دیگه به هیچکی احتیاج نداشتم. اینکه خدا اون قدر بزرگه که جهان هستی رو به این عظمت ساخته. جهانی که کهکشان ما حتی به اندازه ی یه سلول اش هم نمیشه. جهانی که بزرگیش چندین برابر بزرگترین اعدادی هست که به ذهن بزرگترین دانشمندهای ما آدما خطور نمیکنه. وقتی میترسیدم، خدا رو تو وجودم حس میکردم و میدونستم، خدا تو اون لحظه، داره منو نگاه میکنه. خدا از حرکت قطره قطره خون من با خبره و لحظه لحظه احساس من رو بهتر از خودم درک میکنه. و این عاشقانه ترین ارتباطی بود که من تا به امروز تجربه کردم. تو تمام این مدت که میگفتم احتیاج به آرامش دارم، اشتباه میکردم. من احتیاج به کسی داشتم که واقعا منو بشناسه، و با اون شناخت، جسمم و روحم و تمام چیزهایی که به من مربوط میشه رو دوست داشته باشه. اشتباه میکردم که میگفتم میخوام از همه بشنوم که دوستم دارند. اشتباه میکردم که میگفتم میخوام همه بهم محبت کنند. خدا کاری کرد که من حالا میدونم هیچکی مثل اون منو دوست نداره. میدونم دست های هیچکی به قدرت حکمت اون نیست و میدونم نگاه هیچکی به من، محبت نگاه اونو نداره. هنوز جرئت اینو ندارم که بگم عاشق خدا هستم، چون اون قدر کوچیک و ضعیفم که هیچ وقت نمیتونم معنی عشقی که خدا نسبت به من داره رو درک کنم. نمیتونم معنی ببخشش و مهربونی خدا نسبت به خودم رو درک کنم. نمیتونم بفهمم یعنی چی که خدا بهترین محافظ منه. و از همه مهم تر، میدونم هیچ وقت به جایی نمیرسم که واقعا درک کنم، چه طور خدا میتونه این طور عاشقانه نه تنها من رو، بلکه تمام آدمها، و تمام موجودات روی زمین، و تمام سیاره ها و ستاره های دور رو لحظه لحظه تماشا کنه و مراقب همه ی ما باشه. خدا عاشق همه ی ماست. با این همه، من قبول ندارم که با وجود عشق خدا، نسبت به آدم های رو زمین بی نیازم! ما آدم ها به اجتماع اطرافمون، و از همه بیشتر به خانوادمون نیاز داریم.
شاید به نظر خیلی ها نیاد، چون هیچکی از کار من خبر نداره جز خدا. ولی من، واقعا تغییر کردم. خدا خوب موقع ای دستم رو گرفت.
این رو قبل از مکه رفتن تو مدرسه نوشتم:
افسون سرخ
نه نمیفهمید!
و به خود میگویید دانشمند!
معنی خنده هایم را
دلهره ی چشمانم را
لرزش دستانم را
و پشت همه ی این ها،
به خدا احساسی گمنام در چهره ام موج میزند!
کاش برای یک لحظه بدون تنفر نگاهم کنید...
کاش برای یک لحظه تصور کنید که من هم،
درست مثل شما،
انسانم!
انسانم و سرشار از احساس.
کاش ثانیه ای از لحظات پر دانشتان را،
جای دینامیک و سینتیک،
جای مشتق گرفتن از توابع،
با عشق به چشمانم نگاه کنید،
و مشتق احساساتم را بگیرید!
از شما نمیخواهم عادت هایتان را کنار بگذارید،
ولی قسم به قداست خورشید؛
که مرا به ترک عادت وا ندارید!
مرا به سکوت و جدیت تشویق نکنید!
مرا به تنهایی انس ندهید!
من بدون خنده و عشق زنده نمی مانم،
من تحمل سرمای این اعداد گنگ را ندارم،
تنهایی ذره ذره ی وجودم را می مکد!
من به استحکام شاخه ی گل سرخ
و عمق ریشه اش در خاک می نگرم!
به زیبایی لطیف و شکفته ی صورتش،
که از شوق و شور و نشاط،
چنان سرخ شده است،
که تمام سرخی های جهان را خجل میکند!
اما نه...
سرخی عشقی که در دل من موج میزند،
حتی از این رز وحشیانه تر است!
کاش کسی میان شما میدانست،
کاش دانشمندی بود که میفهمید!
چه طور میتوانی قفسی باشی
و پرنده ی وحشی دلت را مهار کنی؟
پرنده ای که به افسون سرخ مبتلاست!
چه طور میتوانی چون میله های سرد و آهنین،
بال های آن پرنده ی مرموز را زخمی کنی؟
پرنده ای که خود را متعلق به جای دیگری میداند!
چرا باید پرنده ای را مهار کنم،
که پروازش مرا به اوج میرساند؟!
نه نمیدانید!
نه نمیفهمید!
فقط شما را به خدا قسم، بگذارید زندگی کنم!
سوال هایم را در دل نگه میدارم،
چون شما انکارش نمیکنم!
من پرنده ام را،
نگاهم را،
دستانم را،
احساسم را،
و سوال هایم را
فقط به پرنده اش میسپارم
تا با چشمانش پاسخ نگاه دلهره آمیزم را بدهد،
با دستانش، سردی دستانم را مهار کند،
و با احساسش پر پرواز پرنده ام شود!
چون او تنها کسیست
که دانشمند نیست
ولی حضورش کافیست
تا دیگر سوالی در دلم باقی نماند!
سه شنبه 15 بهمن 87
5:00 بعد از ظهر
اینم یه هفته قبل از مکه رفتن نوشتم:
قدر تنهایی من
روزها میگذرند
و من ساده ی گمگشته،
قدم سرد شب بی سحرم را،
روی شاه پر شکسته ی پرنده ام میبینم!
روزها میگذرند و
من در این شب های بی پایان می مانم،
می مانم و تنهایی را ذره ذره نفس میکشم،
دلهره را جرعه جرعه مینوشم،
نبودنت را لحظه لحظه میبینم!
روزها میگذرند و من،
چون آتشی میسوزم.
می سوزم و بزرگ می شوم تا شعله های سرخم،
شب های سرد تو را آفتابی کند!
روزها میگذرند و من،
معلق در فضایی نا محدود،
نقطه ی بودنت را خیره خیره می نگرم،
آه که چه نزدیک است گرمی آغوش تو،
و چه دوست داشتنی میشود آن لحظه،
که نگاهم به نگاهت درگیر است!
روزها میگذرند
و من همچنان منتظرم.
شاید همین روزها بیایی،
شاید همین روزها باشد،
آن لحظه که سال ها انتظارش را می کشم!
روزها میگذرند
و خالصانه از خدا میخواهم
این روزهای تاریک چون لحظه ای بگذرند
و از اون میخواهم
لحظه ی بودن تو قرن هایی باشد طولانی
شایدم نامحدود!
قدر تنهایی من،
قدر این دلهره ها...
من از او می خواهم
و فقط این را می خواهم
من و تو تا همیشه
شاد و غمگین،
تلخ و شیرین
هر چه هست،
با هم باشیم!
سه شنبه 20 اسفند 87
ساعت 6:00 بعد از ظهر
اینم همین چند روز پیش نوشتم:
حیف شد
کاش من اینجا نبودم
کاش من مال کسی نبودم
کسی را دوست نداشتم!
آزاد بودم و بی پروا
کاش شقایقی بودم، سرخ و زیبا
راستی شقایق که وحشی نیست!
او اهلی است و اهل همین کوهپایه...
حیف شد!
کاش بوستان دلگیر نزدیک خانه دست کم یک گل داشت!
شاید باور نکنی
اما بوستان گلهایش را نذر آمدن تو کرده
بیا تا بوستان نذرش را ادا کند
بیا تا برای من گل بچینی!
حیف شد!
کاش آسمان پنجره ی اتاقم لحظه ای آبی بود
میدانم قسم آسمان را شنیدی
میدانم آن شب طوفانی
صدای رعد و برق ابرها را شنیدی
که از دل آسمان فریاد میزد
قسم به زلالی رودها
قسم به صداقت بلبل
قسم به لطافت گل ها
قسم به بزرگی دشت ها
و قسم به محبت خورشید
که تا نیایی،
آبی نمی شوم!
یعنی واقعا شنیدی و نیامدی؟!
حیف شد!
کاش کوچه ی ما رنگ و بوی انتظار نداشت
که انتظار قدم های تو،
قدم به قدم لحظه های مرا می سوزاند!
بهار شد و غنچه ها به انتظار آمدنت شکوفه شدند،
شکوفه های یاس و گیلاس
نیامدی و درخت شکوفه را لایق تو ندید!
دست به دامن آب و باد و خاک و خورشید شد،
با تمام نیرو، با تمام دل و جان، میوه دادند...
نبودی تا ببینی چه میوه های شیرینی بود!
نبودی تا با هم میوه بچینیم و شکر خدا کنیم!
نبودی و بی تو،
میوه ها تلخ بودند و روزها کابوس شبانه ام!
نبودی و بی تو،
تمام جهان هم که در خدمت من بود،
دلیلی برای شکر خدا نمی دیدم!
شش ماه تمام همه انتظارت را کشیدیم
پاییز شد و درخت خجل شد و برگ ها سرخ و زرد و نارنجی
شاید تو اصلا میوه دوست نداشتی...
ولی میوه دادن نهایت کاری بود که از درخت بر می آمد!
چه پاییز تلخی بود!
برگهای کف کوچه تا مرا می دیدند،
از نبودنت ناله میکردند و ذره ذره خرد میشدند!
زمستان شد
چیزی از برگ ها نمانده بود
چیزی از درخت هم نمانده بود
جز یک تنه ی سرد و خشک و شکننده
تمام وجود درخت سرما بود و بار سنگین خاطره ها،
رو شاخه هاش سنگینی میکرد
خاطره های سپید از سالهایی که پیش ما بودی
سالهای همیشه بهار دل من!
حیف شد!
شاید تو، بوستان سراسر سبز را دوست داری
شاید تو، آسمان گرفته و بارانی را بیشتر می پسندی
شاید تو،سرمای زمستان را دوست داشتنی میدانی
من هم تمام این ها را دوست دارم،
فقط اگر تو باشی!
تو بیا تا عاشق تمام زندگی شوم!
تو بیا تا همه زشتی ها رو زیبا ببینم
تو بیا تا زمین دلم سراسر شقایق شود
تو بیا تا آسمان دلم سراسر آبی شود
و حال و هوای دلم همیشه بهاری شود!
جمعه 6:30 عصر
4 اردیبهشت 88
همه ی این ها رو گفتم ولی من باز هم اعتماد میکنم، چون اعتقاد دارم هر کسی باید با وجدان خودش تصمیم بگیره که چی کار کنه، همه اتونو به خالق نیلوفرها میسپرم.
فعلا.
P.S. This last sentence is for the one who needed to figure me out! I helped you out just coz you seemed too eager to know what’s going on! Now that you do, stop bugging me!!!
سلام
خوبی؟!
فکر کنم دیگه همه قطع امید کرده باشین که من آپ کنم...
به هر حال معجزه ای شد که جور شد که من باز بیام و اینجا حرف بزم.
از اونجایی که حرف های این مدت تو گلوم گیر کرده بود و داشتم خفه میشدم یه دفتر برداشتم و خودم رو نجات دادم.
اما اومدم بگم ۲۹ یا ۳۰ اسفند دارم میرم مکه!! روحانی ازمون خواسته یه کارهایی بکنیم و یه احکامی یادمون داده که لازم میشه. ولی من هنوز تو اولین چیزی که ازمون خواسته موندم!!
حلالیت طلبیدن.
حلالم کنید و برام دعا کنید تا دیگران هم حلالم کنند.
من که یه معلم رو لاک پشت کردم و یکی رو لک لک...
هر چند این ها چیزی نیست. از آخرین پستی که نوشتم تا الان یه کارهایی کردم که احساس میکنم درست شدم عین اون کلاغ چاوشی که روش نمیشد میون اون همه کبوتر بره حرم امام رضا (ع).
تو همین چند ماه یه کارهایی کردم که... هرکی جز خدا بود باهام قهر میکرد. ولی حالا دعوتم کرده به خونه اش!
ای-میل نمیزنم و کامنت نمیذارم. شاکی نشید. لطفا!
دیگه حوصله ی خودمم ندارم. به خدا اگر خدا توجه منو به خودش جلب نمیکرد، اصلا نمیدونم چی میشد.
آخر از همه هم اینکه امسال هم نوروز ایران نیستم. ایشالا سال بعد... ایشالا...!
فعلا با اجازه! خدافظ.
شاید الان وقت این نباشه که این جا بنویسم. چون باید به جاش جواب حرفای تو رو بدم. ولی خیلی دلتنگ شدم برای نوشتن!! برای گفتن. برای تو هم دلتنگم. ولی تو رو خدا گوش کن وگرنه میترکم ها! بالاخره که دارم واسه خودت میگم. حرف خاصی ندارم ولی گفتم که دلتنگم!
روز اول مدرسه فوق العاده بود! وقتی وارد شدم روی دیوار حیاط چند تا لیست زده بودن. بالای هر لیست شماره ی کلاس ها بود. اسم من هم تو یکی از اون لیست ها. همه دخترها خدا خدا میکردند که هم کلاس دوست هاشون بشن. خیلی ها خوشحال بودن و خیلی ها ناراحت. ولی من هیچکی رو نمیشناختم واسه همین اصلا برام مهم نبود تو چه کلاسی هستم. یه دختره کنارم بود. اونم دنبال اسمش میگشت. مقنعه اش رو در آورده بود. ناظم داد زد سرش. بالاخره اسمم رو پیدا کردم! کلاس دویست و دو، شماره ی بیست و دو! فکر کردم یعنی دویست تا کلاس بیشتر تو این مدرسه هست؟! هنوزم نمیدونم. شاید باشه! حتما هست. آخه مدرسه ی قبلیم زیاد زیاد به اضافه ی همه دفتر ها و اتاق ها 40 تا کلاس بیشتر نداشت! مدرسه به اون بزرگی. ولی این جا اصلا به نظر بزرگ نمیاد، ولی طبقات زیادی داره. حوصله ی این حساب کتابا رو نداشتم. چون بالاخره مهم نیست.
همه صف وایساده بودند! یاد اون موقع افتادم که روز اول مدرسه ما رو میبردن به یه سالن بزرگ و اونجا مینشستیم و به نصیحت های مدیر گوش میکردیم. حیف! چه مدیر خوش تیپی داشتیم. این جا مدیرمون یه خانوم تپل مپل و چادری هست که من جز چادر سیاهش فقط یه لوزی از صورتش میبینم! شاید نباید این جوری بگم. بی احترامیه. چند دقیقه بیشتر نتونستم مدیرمونو ببینم، چون به جاش یکی از دختر ها که مجری شده بود اومد و یه آقایی رو به ما معرفی کرد. یه دختره کنارم به دوستاش گفت: بچه ها مرد اومد! آقاهه شروع کرد به حرف زدن. یه خرده از ژاپنی ها چرت و پرت گفت. میگفت ژاپنی ها اگر از کار اخراج بشن خودکشی میکنن! میگفت بچه هاشون برای دقیقه دقیقه ی زندگیشون برنامه ریزی دارند! من که دوست ژاپنی دارم، این جوری نبود. شما هم فکر کنم به عقلتون بندازین نوجوون های هیچ جای دنیا این قدر برنامه ریز نیستن! دیگه زیاد حرفای آقاهه رو گوش نکردم. یعنی هیچکی گوش نمیکرد. مدیر و معلم ها با هم حرف میزدن و بچه ها با هم! چند تا از بچه های راهنمایی رو شناختم. اونها اصلا عوض نشده بودن، ولی به من گفتن خیلی عوض شدم! (پیر شدم؟!) به هر حال دروغ که نمیگن! حرف های اون آقا که تموم شد، ناظم گفت بچه ها به صف وارد کلاس شید! یه دفه همه ی دختر ها هجوم بردن به در ورودی!! خیلی صحنه ی خنده داری بود. باید میدیدی. این قدر که خود ناظم هم میخندید. سر کلاس که رفتیم، نشستم ردیف چهارم.
معلم اول اومد داخل کلاس. یه چیزی گفت هیچکی نفهمید چی گفت! بعدا معلوم شد معلم زبان هست و داشته انگلیسی حرف میزده. چیزهایی رو هم که نمیتونست فارسی میگفت. بعد هم میگفت اگه این ها رو انگلیسی بگم شماها نمیفهمید! میگفت از چند تا مدرسه منو میخواستن ولی چون مدرسه ی شما بهترین بود و تمام معلم های مدرسه ی شما نمونه هستند من خودم انتخاب کردم که بیام این جا!!
بعد معلم دیفرانسیل اومد. با حوصله و مهربونه ولی سر کلاس جدیه. هنوز زیاد ازش نمیدونم.
بعد نوبت فیزیک بود. فهمیدم مالزی زندگی کرده و چون پسرش خوشش نیومده اومدن ایران! البته فکر کنم ها! چون یه خرده تو کلاس پچ پچ بود من درست نمیشنیدم. ولی اینکه مالزی بوده رو شنیدم!
معلم ادبیات خیلی حالمو گرفت. وارد کلاس شد. گفت شما رشته ریاضی ها فکر نکنید درس دیفرانسیل و فیزیک مهم تره. ادبیات هست که روح پاک زندگی رو در رگهاتون جاری میکنه!! خیلی ساعت کوتاهی برای این درس مهم گذاشتن. شماها اگه به خاطر این کلاس های اجباری مدرسه نبود که حافظ و سعدی نمیشناختین!! یکی نیست بگه تو اگه این قدر ادبیاتت خوبه که معلم ادبیات شدی، چه طور هنوز بلد نیستی با ما جوری حرف بزنی که از درس بدمون نیاد؟! اونم با من که هر شب فال حافظ میگیرم. هنوز باورم نمیشه این حرفا رو یه معلم بهمون زد.
معلم معارفمون خیلی خوبه. مهربونه. مثل معلم ادبیات تحقیرمون نمیکنه. این قدر ادبیاتش خوبه که درس معارف به نظرم جالب اومد!
معلم شیمی خیلی شبیه معلم دیفرانسیلمونه، فکر کنم با هم دوست باشند. به جز اینکه جدی نیست و مثال های جالبی میزنه. یه دستکش نایلونی هم به دستش میکشه تا دستش گچی نشه. البته حق داره!
معلم گسسته هم همون روز اول برامون خط و نشون کشید! گفت هر روز ازمون امتحان میگیره و گفت گسسته درس زشتیه! حالا اینکه درس زشتیه هنوز نمیدونم دقیقا یعنی چی. ولی فقط خدا خدا میکنم حرفاش دروغ بوده باشه! تمام مدت کلاس که درس میده من حواسم پیش اون امتحان آخر ساعته!
البته معلم زبانمون عوض شد. به جاش یه خانوم خیلی قد بلند اومد که معلومه وقتی جوان بوده خیلی خوشگل بوده. هنوزم خوشگله. تکه کلامش هم گلم و خوشگلم و دخترکم و نازنینم و ....
امروز فقط اومدم مراقب این وبلاگم باشم. مراقب دفترچه خاطراتم.
نمیدونم چی بگم. فیلم بچگی هامو دیدم. عکسامو. نوشته هامو. ولی ربطی نمیبینم. انگار اونها یه آدمی بودن و من یکی دیگه!
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.

ایران چه طوره؟ ایران خیلی خوبه. نه... بهتر از خوبه! عالیه!!
حداقل وقتی ایرانم احساس میکنم زنده ام و بین آدم ها زندگی میکنم.
حداقل گذر زمان برام دوست داشتنیه و احساس نمیکنم وقتم داره تلف میشه (البته هنوز نمیتونم وقتمو اونجا که میخوام بگذرونم و اطرافیانمو خودم انتخاب کنم. ولی چیزی به اون روز هم نمونده.)
هر چی که هست حداقل زیر پام یه فرشی هست و بالا سرم دو سه تا ستاره بهم چشمک میزنن. (ف.ش.)
راستی قاصدک به دستت رسید؟
تو حافظیه برات یه قاصدک فرستادم... فقط برای تو
این متن یه اسلاید شو هست که تازگیا به دستم رسید:
من چرا آمده ام روی زمین؟
در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .
پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمائید:
قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟
هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان،
تنمان می لرزد . . .!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،
چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،
حور و پردیس و پری هم دارید..........................
تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است!
من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است! شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)
داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده،
جنس من مرد شده !
آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور
و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!
سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . . !
هرچه شد قرعۀ من این آمد!
راستی باز سؤالی دارم،
بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی،
ناظری حاضر بود؟
من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست
ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:
چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد . . . . . .!
از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟
شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!
ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!
عجبا!
عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟
می شود دست زِ من برداری؟
بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟ (دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین!)
که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟
مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!
عذر من را بپذیر!
این امانت بده مخلوق دگر!
می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!
به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !
خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!
تو و یک آینۀ بی انصاف!
کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟
خواب سنگین به سراغم آمد.
کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من.
من خدایت هستم،
هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،
هرچه را می بینی،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است. (نه خیرم!! ف.ش.)
من فقط ناظر بازی توام. (به این میگن دوست داشتن!! ف.ش.)
منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،
زِته دل، زِ درون،
خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.
پدرم آن آقا،
خلق و خویش، روشش، میراثش،
همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تورا می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شرّ و بی حوصله و بازیگوش،
مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،
که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!
دیر بازی ست به من سر نزدی!
نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
" من چرا آمده ام روی زمین؟ "
باز هم یادم باش!
مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . !
خواب من خواب نبود!
پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .
به خداوند قسم، من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم به خدا
خدایا!
امروز باهات حرف دارم...
میخواستم ازت سوال بپرسم!
سوالایی که میدونم جواب دادنشون برات آسونه.
سوالای ساده
به سادگی خودت:
بهم بگو:
واقعا راز منو میدونی؟
اگه میدونی و میگی هر چی دورو برمه از خواست خودمه، پس چرا...
بهم بگو:
بالاخره آسمون از اونجایی که تماشامون میکنی چه رنگیه؟
چه قدر ایران خوبه.
پروازمون به ایران، به دلایلی چند (!)، افتاد برای ۲۷ مرداد.

خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون

واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت
مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن

واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

آخه شکرت ای خدا
واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست
به ساختنش نمیزدی

خدا جون ممنون از اینکه
دو تا دست دادی به ما
تا اونا رو، رو به هر
مترسکی دراز کنیم

خدا جون مرسی از این دلی که تو سینمونه
میتونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم

آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی
چرا ما آدما وقتی کم میاریم
همه چیزو میندازیم گردن خدا؟!
من خیلی فکر کردم.
شاید میخواستن ما تو زندگیمون همه یکی بود یکی نبود بشیم!!
شایدم... نمیدونم. ولی یه فکر دیگه هم به ذهنم رسید!!!!
یه روز سرد زمستونی
تو یه روستای دور
یه پیرزن تپل مپل و مهربون، ۷-۸ تا نوه اش رو دور خودش جمع میکنه
همگی میرن زیر کرسی
وقتی گرم میشن مادربزرگه خوابش میگیره
میدونست تا بچه ها بیدارن نمیتونه بخوابه
ولی بچه ها تازه از گرما شیطنتشون میگیره که بازی کنن
بچه ها بلند شدن و دور کرسی دنبال هم میدوییدن
پیرزن بیچاره که دنبال راهی بوده بچه ها رو بخوابونه
شروع میکنه یه قصه بگه
بچه ها رو دونه دونه مینشونه ولی بچه ها هی بلند میشدن
پیرزنه دید قصه این بچه ها رو نمینشونه
تصمیم گرفت اول خسته اشون کنه بعد با قصه بخوابوندشون
میگه بیاین اصلا یه بازی کنیم
من اسماتونو میگم و هر وقت گفتم بود بشینید هر وقت گفتم نبود بلند شید برید تو حیاط آدم برفی درست کنید!!
لیلا بود امید نبود
محسن بود مریم نبود
...
خلاصه این قدر بچه ها رو نشوند و بلند کرد که همه خسته شدن و اومدن بغلش خوابیدن.
بعد ها مادر پدرهای شهری که قضیه رو اشتباه فهمیده بودن، شروع کردن بدون اینکه قضیه ی اصلی رو بدونن اسم ها رو حذف کردن و به جاش اول قصه هاشون "یکی بود یکی نبود" گذاشتن!! اون قدر از مرحله پرت بودن که آخرش "غیر از خدا هیچکی نبود" هم گذاشتن تا داستان اون آقایی که "انا الحق" میگفت رو به بچه ها همزمان یاد بدن. واسه همینه که ما الان همه چیز رو نصفه نیمه بلدیم چون همه ی داستان ها رو برامون نصفه نیمه گفتن.
حالا یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود
هر کی بنده ی خداست
بگه یا خدا!!
ببخشید ذهنم بیشتر از این گنجایش نداشت.
What the world needs right now, and i mean right now more than Ever
is salvation
The question reamins to be answered
Who can save humanity from itself
???
I have one candidate in mind
A candidate that'd challange all the one way communication
im gonna let the music B mY LANGUAGE
LISTEN
وقتی یه دردی داری، تنهایی میشینی و ساعت ها بهش فکر میکنی. وقتی می فهمی یکی با پوست و خون و روح و وجودش دردت رو حس میکنه و میفهمه، میتونی اون آدم رو مثل یه دلخوشی هی به یادت بیاری، تا شاید درمونی بشه برای دردهات.
عشق
اعتماد
دوست
امید
آرامش
واقعا این ها آرزوهای ماست؟!
عادی تر نبود که این ها رو داشتیم و برای درس و شغل و سیاست نگران میشدیم؟!
حالا از نظر تحصیل و شغل و سیاست مشکل داریم هیچی، عشق و دوست و اعتماد و آرامش و امید هم نداریم!!
البته گفته باشم. من عشق و امید و دوست زندگیمو پیدا کردم که بتونم بهش اعتماد کنم. تنها دلیلی که معنای آرامش رو میفهمم هم اینه که میدونم این تنها امید زندگیم تمام حرف ها و درد ها و خوشی ها و هر چیزی که ممکنه بهشون فکر کنم و هر چیزی که تو زندگیم هست رو قبل از خودم میدونه و درک میکنه. یکی رو دارم که شبانه روز بهم فکر کنه. ولی هیچ وقت پیشم نیست. پس دردم یه جورایی سر جاشه!
گفتن این حرفا بی فایدس.
هیچ کس به درد و حرف های یه نوجوون گوش نمیده.
آخه نوجوون ها تمام احساساتشون گذرا هست!!
هیچی نمیفهمن.
فکر نمیکنن.
فقط حس میکنن.
وقتی یه نوجوون حرف میزنه همه با طرز نگاهشون بهش میگن:
برو بمیر!!
پس بهتره به حرفهای الکی و نقاب های خندون رضایت بدم. تا شاید روزی کسی باشه که بخواد حرف دل بشنوه.
حرف دل!
يه روزي زير گنبد نيلي بود يه گلدون تنهاي تنها
خالي بود جاي گل توي قلبش
لونه داشت تو سينش غم دنيا
حالا غصه و غم ديگه رفته 
بازم اومده عطر بهارون
چونکه غنچه پاکي نشسته
ميون دل تنهاي گلدون
گل من گل من
تويي جلوه پاک بهارون
گل من گل من
منم گلدون و تو گل گلدون
گل من تو قلبم
شده غنچه عشق تو مهمون
گل من
نکنه که تو چيک چيک بارون
توي رقص نسيم و درختا
با ترانه شاد قناري
دل تو بشه تنگ واسه دشتا
مثل تو واسه اين دل خستم
ديگه مونسي پيدا نميشه
بگو ميمونه گل پيش گلدون
بگو مال مني تو هميشه
مال مني تو هميشه
وقتي غنچه عشق تو واشد
تو سينم گل ناز تو جا شد
ريشه کردي تو اين دل تنها
عشق تو با دلم آشنا شد
وقتي پرتو روشن خورشيد
روي برگهاي سبز تو تابيد
غصه رفت ديگه از دل گلدون
عطر تو توي گلخونه پيچيد
گل من گل من
تويي جلوه پاک بهارون
گل من گل من
منم گلدون و تو گل گلدون
گل من تو قلبم
شده غنچه عشق تو مهمون
گل من
گل من
گل من
سلام
من نه خسته ام، نه افسوس میخورم، نه عاشقم، نه کلمه ی مشورت رو اشتباه میگیرم، نه دنبال استفاده کردن از دیگرانم، نه منتظرم، و نه هیچ چیز دیگه ای که اطرافیانم بهشون مبتلا هستن و نه هیچ چیزی که ممکنه در مورد من تصور کرده باشی.
من فقط کمک میخوام. (میخواستم... میخوام .... خواهم خواست؟!)
من نمیتونم به آدمی اعتماد کنم که فقط حرف خودشو میزنه و اصلا به من گوش نمیده، آدمی که سوال پیچم میکنه و وقتی شروع میکنم براش همه چیزو توضیح بدم، به جای گوش کردن، همه اش دنبال یه راهی هست که منو اون جوری که خودش میخواد عوض کنه. من نمیتونم به آدمی اعتماد کنم که احساس نداره ولی میگه دوسم داره، ادمی که دوسم داره چون باید داشته باشه، آدمی که فکر میکنه دوسم داره!! من نمیتونم به آدمی اعتماد کنم که عقایدش رو فریاد میزنه مبادا صدای بقیه شنیده بشه. نمیتونم به آدمی اعتماد کنم که همه ی دنیا رو یه رنگ میبینه (سیاه... سفید... صورتی (!) ) و بعد یا از سیاهی خودکشی میکنه یا از سفیدی فکر میکنه قدیس شده!! نمیتونم به آدمی که همه اش خودشو بی گناه فرض میکنه اعتماد کنم! یا آدمی که بارها و بارها، هر روز و واقعا هر روز راز هامو فاش میکنه. نمیتونم به آدمی که به عزیز ترین دوستم بدترین توهین رو میکنه اعتماد کنم. یا ادمی که فقط حرف خوب بلده و بس... از این جور آدمها زیاده. من هم اگه بخوام در مورد همه اشون چیزی بگم هم اعصاب خودم خرد میشه هم حوصله ی شما سر میره. ولی تو جای من باشی به کی اعتماد میکنی؟! بالاخره که باید به یه نفر اعتماد کنم. آدم بی اعتماد آدم نیست!! پس به همه اعتماد میکنم. ولی نمیتونم قول بدم که همه اشونو دوست داشته باشم.
Salammmmm
khuBBBBBBBBBBBBBB?????
cheh kar mikoniiiii?
man Emyooz Ehsashati shudam
aa ma bayEEdE na?
joonE khodam
joone tu
asha joonE mamayam rash miamma
axamo beBIN
DD?
man kushulu ke buam e jue nabuam
asa EshtEba nEmiardaaaam ke in juee pashimoo beshammmmmm meshe khaaaarRRR bemoam tu gelLLl
un vaghta fa'aa bandE kafsh ghermEzamo EshtEbaEE mibastam
baghiE chia hamash doroooshE dorosssh budesh!
vayee ala hamE chio Eshtebahi mibandam, juzh hamoo bandE kafshaaam, abate aya diE kafsham ghEmez nistaaa vayee fe oonam baya bEyam dotor bEhem ghorsh bEde kho bEsham, ahe ma az bachEgi fagha bande kafs bastan yahd geyefta
nimishe kE ee juyee baya ghorsh bokhoram shizhae khub khoooob ham yaa begiam
mae na?!
دو ماشين با هم تصادف بدي مي کنند، بطوريکه هردو ماشين بشدت آسيب ميبينند .ولي راننده ها بطرز معجزه آسايي جان سالم بدر مي برن
وقتي که هر دو از ماشين هايشان که حالا تبديل به آهن فراضه شده بيرون مي آيند ، خانم راننده ميگويد: چه جالب شما مرد هستيد،ببينيد چه بروز ماشين هايمان آمده ! همه چيز داغان شده ولي ما کاملا سالم هستيم
اين بايد نشانه اي از طرف خداوند باشد که ما اينچنين با هم ملاقات کنيم و شايد بتوانيم زندگي مشترکي را با صلح و صفا آغاز کنيم
مرد با هيجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشد
سپس زن ادامه داد و گفت : ببينيد يک معجزه ديگر. ماشين من کاملا" داغان شده ولي اين شيشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که اين شيشه مشروب سالم بماند تا ما اين تصادف و آشنايي خوش يمن را جشن بگيريم
بعد زن بطري را به مرد داد
مرد سرش را به علامت تصديق تکان داد و در بطري را باز کرد و نصف شيشه مشروب را نوشيد
بعد بطري را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطري را به مرد برگرداند !!!
مرد گفت: مگر شما نمي نوشيد؟
زن در جواب گفت: نه . فکر مي کنم بايد منتظر پليس باشم!!!!
Do not stand at my grave and weep,
I’m not there, I do not sleep,
I am a thousand winds that blow,
I am the diamond glints of snow,
I am the sunlight on ripened grain,
I am the gentle autumn’s rain,
Do not stand at my grave and cry,
I am not there, I did not die.
خوبم. تو خوبی؟!
امروز حرفی ندارم بزنم. فقط اومدم عذر خواهی.
ببخشید که فضای بلاگفا رو با اراجیفم پر کردم.
موفق باشید!!!
خوبی؟ چه خبرا؟ دیگه چیزی نمونده برگردم. وای باورم نمیشه. همه بهم میگن پشیمون میشی. برنگرد. تو که میتونی درستو همین جا ادامه بده. ولش کن بابا! اه.
مهسا برام یه چیز جالب فرستاده بود:
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر. ولی دردناک تر از همه اینه که ندونی باید صبر کنی یا فراموش.
البته یه چیزای دیگه هم فرستاده بود که اگه بنویسم این جا آقای نیستانی دیگه جوابمو نمیده![]()
خب من دیگه برم.
مامانم اومد![]()
Nostalgia: a wistful desire to return in thought or in fact to a former time in one's life, to one's home or homeland, or to one's family and friends; a sentimental yearning for the happiness of a former place or time.
لغت جدید یاد گرفتم. :دی!
راستی اسم بازیگر شهریار چیه؟!!!
http://trancebarcelona.persiangig.com/image/6796390.jpg
چه خبره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
سلام
خوبی؟!
میخواستم در مورد یه موضوعی که ساده باشه یاد بگیرم. ولی هر چیزی که فکرشو میکنم... یه جوریه!! چه طور بگم. اخباری که گاه گاهی از ایران میشنوم به نظرم خیلی عجیب میاد. مثلا قضیه ی دانشگاه زنجان...اصلا یه همچین اخباری چرا باید پخش بشه؟ فکر نمیکنید این قضیه خیلی پیش پا افتاده هست؟ نکنه این اتفاق فقط تو ایران می افته؟!!! یعنی این قدر عجیب بود که همه حرفش رو میزنن؟؟؟
بگذریم!
ببین یه موضوع جالبی پیدا کردم. البته چیز زیادی در موردش نمیدونم ولی این طور که تا حالا فهمیدم خیلی از ایرانی ها براشون مهم هست. و میدونم موضوع نسبتا پیچیده ای هست و نمیشه نسخه ی دقیقی براش بپیچیم!
اینکه اسلام چه اثری رو ایران داشت؟
من خودم هنوز این کتاب رو نخوندم ولی گفتم حالا که خودم میخوام بخونم، یکی رو داشته باشم که در موردش باهاش حرف بزنم!
مقدمه چاپ اوّل
در حدود نود و هشت درصد از ما مردم ایران مسلمانیم. ما مسلمانان ایرانی به اسلام به حکم این که مذهب ماست ایمان و اعتقاد داریم، و به ایران به حکم این که میهن ماست مهر میورزیم. از این رو سخت علاقهمندیم که مسائلی را که از یک طرف با آن چه به آن ایمان و اعتقاد داریم و از طرف دیگر با آن چه به آن مهر میورزیم پیوند دارد، روشن درک کنیم و تکلیف خود را در آن مسائل بدانیم. عمده این مسائل در سه پرسش ذیل خلاصه میشود:
1. ـما هم احساسات مذهبی اسلامی داریم و هم احساسات میهنی ایرانی. آیا دارای دو نوع احساس متضاد میباشیم، یا هیچگونه تضاد و تناقضی میان احساسات مذهبی ما و احساسات ملی ما وجود ندارد؟
2. دین ما اسلام آنگاه که در چهارده قرن پیش به میهن ما ایران وارد شد، چه تحولات و دگرگونیها در میهن ما به وجود آورد؟ آن دگرگونیها در چه جهت بود؟ از ایران چه گرفت و به ایران چه داد؟ آیا ورود اسلام به ایران برای ایران موهبت بود یا فاجعه؟
3. ملل بسیاری به اسلام گرویدند و در خدمت این دین در آمدند و در راه نشر و بسط تعالیم آن کوشیدند و با تشریک مساعی با یکدیگر تمدنی عظیم و باشکوه به نام تمدن اسلامی به وجود آوردند. سهم ما ایرانیان در این خدمات چه بوده است؟ ایران چه مقامی از این جهت دارد؟ آیا مقام اوّل را حیازت کرده است یا خیر؟ به علاوه، انگیزه ایرانی در این خدمات چه بوده است؟
از نظر ما سه پرسش بالا عمده ترین پرسشها در باب مسائل مشترک اسلام و ایران است .
کتاب حاضر مشتمل بر سه بخش است:
1. اسلام و مسأله ملیت.
2. خدمات اسلام به ایران.
3. خدمات ایران به اسلام.
این سه بخش، به ترتیب پاسخگوی سه پرسش بالاست.
مطالب و مسائل این کتاب تکمیل شده و تفصیل یافته چند سخنرانی است که این بنده در نزدیک به سه سال پیش ایراد کرده است. بخش اوّل تکمیل شدۀ سه سخنرانی است که در ماه محرم سال 1388 قمری ایراد شده است.
بخش دوم و سوم تکمیل شده شش سخنرانی است که در ماه صفر همان سال تحت عنوان «خدمات متقابل اسلام و ایران» ایراد شده و این کتاب هم به همان نام نامیده شد.
این بنده در تمام سخنرانیهایی که در مدت اقامتم در تهران ایراد کردهام، هیچ سخنرانی از سخنرانیهای خود را ندیدم که مانند این سخنرانیها مورد توجه و استقبال قرار گیرد. خصوصاً شش سخنرانیی که تحت عنوان «خدمات متقابل اسلام و ایران» ایراد شد. از مرکز و شهرستآنها فراوان مراجعه میشد و نوارها کپیه میگشت. مخصوصاً از طرف طبقهی دانشجو بیش از سایر طبقات مورد استقبال واقع گشت.
این عنایت و استقبال معلول امتیاز خاصی در آن سخنرانیها نبود. صرفاً معلول علاقهای است که ایرانیان طبعاً به مسائل مشترک اسلام و ایران دارند.
متأسفانه با این که ضرورت مبرم ایجاب میکند که این مسائل هر چه بیشتر و واضحتر تجزیه و تحلیل شود و در اختیار عموم طبقات به خصوص طبقه جوان قرار گیرد، تا آنجا که من اطلاع دارم، تاکنون هیچ اقدامی در این زمینه نشده است و کتاب حاضر اوّلین کتاب است در موضوع خودش. زمینه تحقیق در این مسائل فراهم است و مسلماً اگر بنا باشد بحث کافی در همه مسائل مشترک اسلام و ایران به عمل آید چند مجلد بزرگ خواهد شد. امید است کتاب حاضر کلید و هم مشوقی باشد برای افرادی که وقت و فرصت بیشتری دارند و حق مطلب را بهتر میتوانند ادا کنند.
نظر به این که غالباً کسانی که در مسائل مشترک اسلام و ایران قلم فرسایی کردهاند یا اطلاع کافی نداشتهاند یا انگیزهای غیر از تحقیق محرک آنها بوده است، این مسائل با همه زمینه روشنی که دارد درست طرح نشده است. ما هرچه بیشتر در این زمینه مطالعه کردیم، بیشتر به این نکته برخوردیم که مسائل مشترک اسلام و ایران هم برای اسلام افتخار آمیز است، هم برای ایران. برای اسلام به عنوان یک دین که به حکم محتوای غنی خود ملتی باهوش و متمدن و صاحب فرهنگ را شیفتهی خویش ساخته است؛ و برای ایران به عنوان یک ملت که به حکم روح حقیقتخواه و بیتعصب فرهنگ دوست خود بیش از هر ملت دیگر در برابر حقیقت خضوع کرده و در راهش فداکاری نموده است.
و باز از نکاتی که ضمن مطالعاتم برخوردم این بود که در این زمینه بیش از آنچه تصور میکردم، قلب و تحریف صورت میگیرد و سعی میشود روابط ایران و اسلام بر خلاف آنچه بوده است معرفی شود. در ایران اسلامی جریاناتی رخ داده است. برخی از آن جریانات دستآویزی برای بعضی از مستشرقین و غیر آنان شده است که آنها را به عنوان یک «مقاومت» و عکس العمل مخالف روح ایرانی در برابر اسلام معرفی کنند. از قبیل نهضتهای شعوبی، زبان فارسی، تصوف و حتی تشیع، همچنان که برخی شخصیتها به عنوان مظهری از این مقاومت معرفی شده و میشوند. از قبیل حکیم ابوالقاسم فردوسی، حماسهسرای عظیم ایران و فیلسوف بزرگ، شیخ شهابالدین سهروردی، معروف به شیخ اشراق.
مباحث این کتاب میتواند پاسخگوی مفیدی به همهی این مسائل باشد. این بنده مایل بود که دربارهی فردوسی و شیخ اشراق مستقلاً بحث کند و به تجزیه و تحلیل اندیشهی آنها از این نظر بپردازد، ولی با طرحی که در ابتدا افکنده بودم وفق نمیداد و نیاز به طرحی وسیعتر و فرصتی بیشتر بود. دربارهی زبان فارسی و مذهب تشیع به طور مختصر در بخش اوّل کتاب از این زاویه بحث شده است. خواننده محترم در ضمن کتاب به بعضی مسائل دیگر نیز بر خواهد خورد که از این دیدگاه دربارهی آنها تحقیق شده است.
تذکراتی که محققان بیغرض پس از مطالعهی این کتاب خواهند داد، انشاءالله در چاپهای بعد مورد استفاده قرار خواهد گرفت.
مرتضی مطهری
1349 شمسی
http://www.andisheqom.com/Files/olumeslamic.php?idVeiw=1901&level=4&subid=1901
http://news.gooya.com/society/archives/035143.php
http://www.iras.ir/Default_view.asp?@=4814
خیلی برام جالبه نظرتونو بدونم. یه عده معتقد هستن که ما قبل از اسلام، خودمون یکتا پرست بودیم (زرتشت). از نظر فرهنگ هم از این عرب ها خیلی سر تر بودیم. از نظر علم و تکنولوژی هم تو دنیا اول بودیم! یه عده هم میگن اسلام دین درستی هست، ولی اونهایی که اسلام رو به مردم نشون میدن خودشون چیز زیادی نمیدونن و اسلام رو بد نشون دادن و اسلام واقعی این نیست.
نظر تو چیه؟
ترانه هتل كاليفرنيا از گروه ايگلز

Hotel California
On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
هتل كاليفرنيا
شعر از : گلن فراي
در يك بزرگراه ِ بياباني ِ تاريك، باد ِ سرد از ميان ِ موهايم مي گذشت
بوي ِ گرم ِ غنچه ي ماري جوآنا(1)، در هوا مي پيچيد
روبرويم در فاصله ي دور، نوري لرزان ديدم.
سرم سنگين شد و ديدم تيره و تار
بايد منتظر ِ شب مي شدم
او آنجا در آستانه ي در ايستاده بود;
با زنگوله ي رستوران
من با خودم فكر مي كردم كه
"اينجا جهنم است با بهشت"
بعد او شمعي روشن كرد و راه را به من نشان داد
صداهايي پايين ِ راهرو بود
فكر مي كنم مي گفتند...
به هتل كاليفرنيا خوش آمديد
جايي بسيار دوست داشتني
با ظاهري بسيار دوست داشتني
اتاقهاي زيادي در هتل كاليفرنيا هست
هر زماني از سال، مي توانيد اينجا جا پيدا كنيد
ذهن ِ او محسور ِ جواهر فروشي ِ تيفاني است(2)
او مرسدس بنز دارد
او پسرهاي زيباي زيادي در اطرافش دارد
كه آنها را دوست مي نامد
شيوه ي رقصيدن ِ آنها در حياط... عرق ريزي ِ شيرين در تابستان...
برخي براي به ياد آوردن مي رقصند و برخي براي فراموش كردن
من كاپيتان را صدا زدم و گفتم
"لطفا شراب ِ من رو بيار"
او گفت :" ما اين قلم را
از 1969 اينجا نداشته ايم"(3)
و آن صداها هنوز از دور مرا صدا مي زنند،
در نيمه شب بيدارم مي كنند
تا فقط بگويند...
به هتل كاليفرنيا خوش آمديد
جايي بسيار دوست داشتني
با ظاهري بسيار دوست داشتني
اتاقهاي زيادي در هتل كاليفرنيا هست
هر زماني از سال، مي توانيد اينجا جا پيدا كنيد
آنها در هتل كاليفرنيا به زندگي ِ خود ادامه مي دهند
عجب غافلگيري اي!، بهانه هاي خود را آماده كنيد(4)
آينه هايي روي سقف بود
و شامپاين ِ صورتي با يخ
او گفت :"ما همه اينجا
به روش ِ خودمان زنداني هستيم"
و در اتاق ِ رؤسا
آنها براي جشن دور ِ هم جمع شدند
با چاقوهاي پولادي ِ خود به آن ضربه مي زدند
ولي نمي توانستد آن هيولا را بكشند(5)
آخرين چيزي كه به خاطر مي آوردم اين بود كه
داشتم به سوي در فرار مي كردم
بايد راه برگشت را پيدا مي كردم
به جايي كه قبلا در آن بودم
مرد ِ شب گفت :"آرام باش
ما براي پذيرش برنامه ريزي شده ايم
تو هر وقت بخواهي مي تواني به بيرون سري بزني
ولي هيچ وقت نمي تواني اينجا را ترك كني
لینک دانلود آهنگ هتل کالیفرنیا
There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
'This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here
Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget
So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis
Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device'
And in the master's chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can't kill the beast
Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
'Relax,'said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
but you can never leave!
ولی یه خورده خسته شدم. منتهی نه مثل همیشه.
دیگه نه از چت کردن با این و اون لذت میبرم نه از نوشتن هر چیزی که به مغزم میاد.
فکر میکنم احتیاج دارم یه خورده به جای نوشتن، بخونم. به جای گفتن، بشنوم.
الان ۱۷ سالمه. ولی جز افکار خودم و ارزش هایی که تو قلبم دارم چیز زیادی رو نمیفهمم.
دوس دارم یاد بگیرم.
احساس میکنم اگه بفهمم میتونم تو یه دنیای بزرگ تر و دوست داشتنی تر باشم. نه این جا...
میخوام از این نزدیکی ها سفر کنم. میخوام یاد بگیرم، بفهمم، بدونم. که اگه بدونم میتونم از ته دل بخندم. چون میفهمم خنده یعنی چی. نه مثل حالا... که معنای کلمه ها رو درست نمیدونم...
غریبه
خنده
وبلاگ
چت
درس
انتظار
عشق
میخوام این ها رو یاد بگیرم، تا بفهمم بارون یعنی چی!
(کتاب دالان بهشت رو خوندی؟)
بعد از یه مدت که واقعا چیزی واسه گفتن داشتم یه وبلاگ دیگه باز میکنم و آدرسش رو همین جا براتون میذارم.
مثل همیشه محتاج دعای شما.
.I am F.I.N.E
Freaked out
Insecure
Neurotic
Emotional
?!?!?!

▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒███▒▒▒▒██
▒▒▒▒▒▒█▓▓█▒██▓▓▓██▒█▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓█▓▓▓▓▓▓▓█▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒█▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓█▓▓▓▓▓▓█▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓██▓▓▓▓▓██▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒█▓█▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒███▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒▒█▒▒▒▓▒▒▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓█▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓█▓▓▓█
▒▒██▓▓▓█▓▒▒▒██▒██▒▒▒▓█▓▓▓██
▒█▓▓▓▓█▓▓▒▒█▓▓█▓▓█▒▒▓▓█▓▓▓▓█
█▓██▓▓█▓▒▒▒█▓▓▓▓▓█▒▒▒▓█▓▓██▓█
█▓▓▓▓█▓▓▒▒▒▒█▓▓▓█▒▒▒▒▓▓█▓▓▓▓█
▒█▓▓▓█▓▓▒▒▒▒▒█▓█▒▒▒▒▒▓▓█▓▓▓█
▒▒████▓▓▒▒▒▒▒▒█▒▒▒▒▒▒▓▓████
▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒▒████▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓████
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█
▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█
دیگه رنگی نمیذارم.
عکس (اصلا!) نمیذارم.
دیگه جلب توجه نمیکنم.
دیگه نمیخندم.
شاید گاهی... آروم... واسه اینکه مطمئن بشی از چیزایی که ازم میخوای ناراحت نمیشم.
سلام.
سرما وجود ندارد!
این قانونی هست که تو هر کتاب علومی پیدا میشه. همه ی معلم های علوم هم قبولش دارن.
سرما یعنی نبودن گرما.
خوش به حال گرما. نبودنش هم یه بودنی رو ایجاد میکنه.
همه ی معلم های علوم میگن "سرما" وجود نداره. "نبودن گرما" وجود داره.
ولی من امروز میخوام به همه ثابت کنم سرما وجود داره.
هست! همین جا! نزدیک من!
برای فهمیدن مشکل باید فکر کنم...
خب چه دلیل داره که این همه معلم وجود سرما رو نفعی کنن؟
۱. خودشون تا حالا حس نکرده باشن
۲. حس کرده باشن ولی متوجه نشده باشن
یه حدیث میگه دو تا نعمت هستن که آدما قدرشو نمیدونن(چون متوجه وجودشون نیستن)
۱.سلامتی
۲. امنیت
البته شاید حدیث نباشه... اون کسی که برام گفت خودش مطمئن نبود.
ولی به هر حال حرف درستیه!
یه چیزایی هست که ما متوجه وجودشون نیستیم. این چیز ها میتونه خوب یا بد باشه.
ولی سرما کلا چیز عجیبیه. چون سرما همیشه یه جور نبودن رو توضیح میده.
۱. معلم علوم: نبودن گرما
۲. فقیر: نبودن سرپناه
۳. عاشق: نبودن معشوقه
...
و خیلی چیزای دیگه اگه الان به ذهنم نمیاد. چون دارم به چیز مهم تری فکر میکنم.
نبودن وجود داره!
نبودن یعنی بودن یه چیز دیگه. حتی اگه اون چیز خلاء باشه.
همون جور که
نبودن دریا یعنی بودن زمین،
نبودن گرما هم یعنی بودن سرما.
اما بعضی چیزا یه حد وسطی داره. مثلا
نبودن بهار حتما به معنای بودن زمستون نیست.
برای همین
نبودن تنفر هم حتما به معنای بودن عشق نیست.
که ای کاش بود...
"Incomplete"
Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
Without you within me I can't find no rest
Where I’m going is anybody’s guess
I tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete
Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby
It’s written on your face
You still wonder if we made a big mistake
I tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete
I don’t mean to drag it on, but I can’t seem to let you go
I don’t wanna make you face this world alone
I wanna let you go (alone)
I tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete
Incomplete
Live the Life you Love
Love the Life you Live
![]()
سلام
اومدم بگم یه مدتی نیستم.
فکر کنم همه عادت کرده باشین.... ولی خب دیگه.
برام دعا کنین.
به دعاتون احتیاج دارم.
خورشید

سلام!
همه گفتن... منم میگم
نوروز مبارک
سلام!
امروز اومدم تکلیفمو با خودم روشن کنم. هر چند میدونم تلاشم بی نتیجس ولی دوباره سعی میکنم!
میدونم و تظاهر میکنم که نمیدونم.
تا جایی که همه چیز رو فراموش میکنم. 
جز چیزی که دوست دارم بدونم.
امروز این حرفا رو میزنم چون
یکی سعی کرد
چیزایی رو که نمیخوام بدونم،
چیزایی رو که فراموش کردم
یادم بیاد و تو یادم نگه دارم
ولی تظاهر کنم که نمیدونم.
ندونستن همون نفهمیدن نیست؟!
منتها مودبانه تر!!
خنده دارش میدونی کجاس؟! اینکه دیگه خودم یادم نمیاد نمیدونم کدوم قسمت از این حرفا جزو فراموش شده هاست و کدوم قسمتش جزو ندونسته ها. ندونسته هایی که شاید الان بفهمم و بدونم! ولی اون موقع نفهمیدم ندونستم.
یه پازل که برای بار اول چیده میشه هیچ وقت تجربه ی داشتن همه ی تکه هاشو نداره. پس هیچ وقت تکه هاشو به عنوان قسمتی از خودش نداشته. ولی انکار اینکه اون تکه ها به این پازل تعلق دارن غیر ممکنه.
با این حرفا سه تا انتخاب برام میمونه.
۱) افکارم زیادی پیچیده شده! از بچه ای مثل من بعیده...!
۲) واقعا دیونه شدم. خیلی هم بعید نیستا!!
۳) خوب یاد گرفتم با تشبیه و هزیون منظورمو برسونم. خب اینم حرفیه!
حالا چون شما هستید یه انتخاب دیگه هم میذارم
۴) هر سه

چند تا قبر اون طرف تر نشسته بودم و به بقیه نگاه می کردم
هر کسی داشت یه کاری می کرد
یکی گوشه یه قبر نشسته بود و داشت دونه دونه سنگ می شمرد، یک، دو، سه، ...،نوزده، دونه دونه روی سنگ ها ورد می خوند و هفتا هفتا جد می کرد تا دو تا باقی موند، اون دو تا رو می زد روی قبر و بیشتر روی اونها دعا خوند، یکی پای قبر قش کرده بود،یکی داشت شونه هاش رو میمالید و دلداری میداد،یکی داشت اسم مرده رو داد میزد و میگفت رفتنت زود بود،شنیدن خبر مرگت سرشار از درد بود،یکی زیر چشمی داشت بقیه رو می پایید و از گزیه کردن بقیه سوء استفاده می کرد و شیرینی و میوه ای که روی قبر بود رو می ریخت توی پلاستیکی که زیر چادرش بود، یکی داشت به گریه کردن بقیه نگاه می کرد و خیلی بی تفاوت بود، یه بچه وایساده بود و به مامانش التماس می کرد که گریه نکنه و همراه اون گریه می کرد،منم که کارم شده بود که بقض توی گلوم رو خفه کنم، این قدر جلوی خودم رو گرفته بودم که حتی گونه هام هم درد گرفته بود چون دوست نداشتم کسی اشک هام رو ببینه،توی اون شلوغی و سرو صدا یه صحنه بود که بغضم رو ترکوند،دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم،یه دیوونه هم یه گوشه ی قبر نشسته بودو داشت توی گریه ی بقیه می خندید، با خودش حرف می زد و می خندید،بهش حسودیم () شد،از محدود دفعاتی بود که حسودیم می شد،به طرز فکرش،به دیدگاهش،به این که داشت به ما آدم ها می خندید
موقعی زندگی می کنی که دیوونه باشی،شاید اگه به زمین تکیه کنی بیافتی و خورد بشی اما این قدر بی خیالی که سریع پا میشی.
نترس.
یکی محکم پشتم وایساده.
وقتی عقلتو از دست میدی دیونه میشی
وقتی دیونه میشی انگار رو ابرها راه میری
وقتی رو ابرها راه میری تکیه گاهی نداری
وقتی تکیه گاهی نداری خرد میشی و پایین میری
وقتی پایین میری خرده هات هم به زمین نمیرسه!!
راستی! به زمین تکیه کردن چه جوریه؟!
من هیچ وقت بیخیال وبلاگم نمیشم.
من هیچ وقت فراموشی نمیگیرم.
من هیچ وقت قانونی که قبول کردم رو زیر پا نمیذارم.
امروز آخرین روز تعطیلات کریسمس هست. من تو مغازه ی STARBUCKS تنها نشستم. جلو چشمم یه محوطه ی بزرگ پر از ماشین میبینم و یه کم دور تر، جلوئه چند تا درخت نخل و چند تا زوج جوان که به درخت ها تکیه دادن، ساحل آبی رو میبینم. پل پیننگ از اینجا دیده میشه، ...
فقط به یه چیز فکر میکنم. واسه آروم کردن خودم فکرمو به دیروز می اندازم. با همه ی این قشنگیا من هنوز همون خورشیدم. فرقی نداره کجا هستم و چه میکنم. به هر حال من هنوز همون ادمم.
همون که ایران دوغ میخورد
همون که ایران با دوستاش بیرون میرفت
همون که ایران بود!
همون خورشید که...
وای
من چرا این جا هستم؟
میتونم بگم قشنگه! ترس رو میگم! میدونی چیه؟
قشنگه
مهربونه
همیشه هست
رفیقمه!
میدونی قبلنا وقتی یکی میگفت ترس همش به فکر یه لولو خرخره می افتادم! یه چیز بزرگ. یه چیزی که وجود داره. که اضافه هست. که نمیخوام باشه!
ولی حالا درست معنی برعکسش رو داره.
عجیبه نه؟
دوست دارم باشه
بدون اون حوصله ام سر میره
بدون اون حس میکنم یه چیز کمه
چون بهش عادت کردم
آدما راحت عادت میکنن
منم آدمم
قبل از هر چیزی
یه آدمم
مثل تو
مثل دوستات
مثل خواهرت
فقط ترس رو دوست دارم
مثل بارون غیر قابل پیش بینیه
دلهره بهم آرامش میده
اون موقع ترس از بودن یه چیز یه آدم یه جسم یه لولو خرخره یه....
حالا ترس از نبودن یه چیز یه آدم یه جسم شایدم یه لولو خرخره!!
تو فیلما میگن: "هر چی بیشتر یاد گرفتم بیشتر فهمیدم یه دریا واسه دونستن جلو چشممه!!"
گاهی مهم ترین چیز ها عادت میشه
ولی این به معنی اون نیست که (مهمیشونو از دست میده)
عادت یعنی چیزی که نتونی انجام ندی
خودآگاه و ناخودآگاه تکرارش میکنی
تکرارش میکنی
تکرارش میکنی
ولی آدمی که از عادت ساخته شده یه درد نمی خوره!
آدمی که همش تکرار میکنه
آدمی که نو نمیشه
حرف تازه نمیزنه
میگنده!
اون آدم دیگه واسه معاشرت هم جالب نیست
همیشه میدونی چی می خواد بگه
ولی اینکه تغییرات یه آدم رو درک کنی،
اینکه ببینی چه طوری بزرگ میشه،
چه طوری یاد میگیره،
خودتم بهترین معلمش باشی،
فرق داره
دکتر علی شریعتی
خیلی برام جالبه که نظر های زیادی در مورد این آدم هست. یه آدم که جرئت زدن هر حرفی رو داشت و همین طوری ضربه خورد. نمیگم همه ی حرفاش درست بوده. نمیگم اون پیغمبر بوده و معصوم!! نمیگم آدم خیلی وحشتناک و بدجنسی بوده. نمیگم کفر میگفته و از راه به در بوده!! هیچ کدوم این ها رو قبول ندارم. من فقط میگم اون یه آدم بود. یه آدم که جرئت داشت حرفش رو بزنه! این روزا ما خودمونو سانسور میکنم. از ترس این که مبادا "فلانی" (!!!) ناراحت بشه و حس کنه بهش توهین شده و ... خلاصه همه تو کار هم دخالت میکنیم! اون از خانوم ها که مرکز این جور حرفاشون تو آرایشگاهه، اونم از آقایون که هر کدوم فکر میکنن میتونن بهترین رئیس جمهور عالم بشن و در مورد سیاست با قاطعیت انتقاد میکنن.
من هم ادمم. حق ندارم نظرم رو به کسی تحمیل کنم. فقط میگم هر آدمی حق داره بعد از یه سری تحقیقات نتایجش رو کامل و جامع بیان کنه! شاید به نظر ساده بیاد ولی دیگه هیچ کس جرئت این کارو نداره. سانسور کردن افکار یه آدم مثل کم و زیاد کردن اعضای بدن یه ادمه. یه لحظه به خودت فکر کن! تا حالا شده حرف دلت و راحت برای همه بزنی؟ برای تک تک آدم ها؟ حرف دل... منظورم چیزی نیست که هوس کردی. منظورم چیزیه که بهش اعتقاد داری! اعتقاداتی که بر اساس تحقیقاتت میدونی درسته. این یعنی علم. اثبات وجود عشق و اثبات وجود خدا با علم گناه نیست. اثبات علمی هیچ چیزی گناه نیست. علم فقط جمع و تفریق نیست. کار های تحقیقاتی هم همین طوره. نتایجت رو در اختیار یه گروه جوان تر میذاری تا اون ها هم کارو پیش ببرن. ولی هیچ کس این وسط حق نداره بگه حرفای من و تز های من صد درصد درسته چون فقط خدا صد در صد درسته.
کریسمس شد!
تعطیلات مدرسه ی من و گلناز از 20 دسامبر شروع شد و 22 ژانویه تموم میشه. تعطیلات که چه عرض کنم مثل همیشه همون آش و همون کاسه! منتهی امسال تو کلاس هنر یه چیز جدید یاد گرفتم. یه چیزی که اکثر وقتمو پر میکنه. نقاشی با ذغال چوب. چهره میکشم. مینویسم. میخونم. گیتارم هم هنوز رفیقمه. آهنگ هم... هنوز گوش میدم. ولی یاد گرفتم و فهمیدم چیزی که تو سکوت هست تو آهنگ نیست.شاید بپرسی چرا از ترس گفتم. راستش امشب یه فیلم دیدم
Enchanted
داستان یه دختر بود که از یه افسانه وارد نیویورک شد!!
راستش فیلمای دیزنی که میدونی چه طوری بانمکه؟ صدای خنده ی دختر بچه های تو سالن از صدای فیلم برام جالب تر شده بود! اول داستان با کارتون شروع شد. مثل آناستازیا و سیندرلا. البته دختره بیشتر شبیه راپانزل بود!! دختره پنجره ی خونه اش رو باز کرد و آواز خوند. یه دفه همه ی حیوون های جنگل اومدن تماشا. یه مجسمه ی چوبی از پرنس رویاهاش ساخته بود و اونو به حیوونا نشون میداد!
اون سر جنگل پسر خوانده ی زن آخر پادشاه کنار رودخونه بود که صدای آواز دختره رو میشنوه (پادشاه مرده بود). پسره اسمش ادوارد هست. یه دفه یه غول یه چشم دستشو میبره تو پنجره خونه تا دختره رو بخوره! همه حیوونا فرار میکنن و غوله مجسمه رو میشکنه. دختره فرار میکنه رو یه شاخه ی درخت. غوله هم میره رو شاخه ولی چون وزنش زیاد بود از رو درخت شلیک میشه (ببین نمیدونم چه جوری توضیح بدم چه طوری شلیک میشه!! آها!! تو سریال پاورچین داوود چه طوری نخود میخورد؟ با قاشقش نخود ها رو شلیک میکرد. غوله هم همین جوری شد!) بعدش دختره از رو شاخه ی درخت سر خورد. افتاد رو اسب ادوارد! تو این فیلمه نشون میداد که تو افسانه ها آدم ها مثل بچه ها پاکن و زود عاشق هم میشن. واسه همین یه روزه عاشق شدن و قرار شد همون روز با هم ازدواج کنن. ولی مادر خوانده ی ادوارد که نمیخواست قدرت رو به دست پسرش بده قبل از اینکه بذاره دختره به کلیسا بره یه جادو درست کرد و دختره رو فرستاد داخلش!
دختره هم وقتی چشم باز کرد دید کنار در یه چاه فاضلاب افتاده. در رو که باز کرد با اینکه شب بود دید دیگه شکل عروسک نیست و آدم شده. وارد شهر شد. با اون لباس عروس قدیمی همه با تعجب نگاش میکردن و باهاش بد رفتاری میکردن. یه دفه بارون شدید گرفت و چند لحظه بعد دختره یه در پلاستیکی قصر دید.
یه آقایی به اسم رابرت با دختر بچه ی 6-7 ساله اش تو یه تاکسی داشتن میرفتن که میبینن یه پرنسس با لباس عروس داره با یه در مصنوعی که شکل قصر بود ور میرفت و هی صدا میکرد. (رابرت آخر هم نگفت زنش مرده یا طلاق گرفته.) دختر بچه یه دفه از تاکسی پیاده شد. رابرت عصبانی شد و مطمئن بود که اون دختره دیونه اس!
دختره به رابرت گفت باور کن من هیچی نمیخوام جز یه لبخند دوستانه چون تو این شهر عجیب همه بد اخلاقی میکنن! رابرت به مسخره گفت: "به نیویورک خوش اومدی" (چون تو نیویورک آدمها به اجداد اروپاییشون رفتن و شدیدا مغرور هستن.) ولی دختره که اصلا معنی کنایه رو نمیفهمید به خاطر خوش آمد گویی تشکر کرد. رابرت هم واسه اینکه دختره رو کمک کنه به خونه اش برد. تا لباساشو خشک کنه و یه تلفن به خانوادش بزنه تا بیان دنبالش. ولی تا رابرت یه لیوان چای بیاره دختره رو مبل خوابش میبره. اول میخواست بیدارش کنه ولی دلش نمی آد.
صبح دختره الگوی یه لباس رو پرده ی خونه میکشه و همون موقع میدوزه و میپوشه. ولی عجب لباسی شد! پنجره رو باز میکنه و آواز میخونه. یه دفه یه عالمه موش و پرنده میان تو خونه. رابرت اصلا خونه اش رو مرتب نگه نمی داشت برای همین دختره همه جا رو با کمک حیوونا مرتب میکنه. تمیز کردن دستشویی هم به یه دنیا سوسک بود که از تو حموم اومدن بیرون!!
دختر رابرت زود بیدار میشه و حیوونا رو در حال تمیز کردن میبینه. وقتی رابرت بیدار میشه پرده ی تیکه تیکه شده خونه اش رو با یه عالمه موش و سوسک و پرنده تو خونه اش میبینه و کلی عصبانی میشه. وقتی دوست دختر رابرت میاد (اسمش نانسی) خونشون فکر میکنه خدمتکار گرفتن ولی بعدا میفهمه که این دختر عجیب غریبه که عاشق آواز خوندنه و گاهی حرفاشو با آواز میگه و شدیدا رمانتیک هم هست به خونشون اومده. نانسی با بودن اون دختره قهر میکنه.
دختره برای خوشحال کردن نانسی از طرف رابرت یه دسته گل و بلیط شرکت تو رقص بالروم میده به دو تا کبوتر سفید تا به دست نانسی برسونن. نانسی خیلی خوشحال میشه آشتی میکنه و این خوشحالی برای رابرت خیلی عجیب بود چون رابرت به عنوان یه "مرد"!! اصلا چیزی از این رمانتیک بازیا نمیفهمید! (آقا این تیکه من بی تقصیرم تو فیلمش این جوری نشون داد).
از طرفی ادوارد برای نجات دختره وارد اون جادو میشه. مادر ادوارد هم تا قضیه رو میفهمه یکی از آدم های قصر رو میفرسته تا دختره رو با سیب سمی بکشه(!!)
تو تمام این مدت رابرت و دختره شهر رو میگشتن. دختره اون جا یاد میگیره که تو دنیای واقعی چیزی به اسم
Happily ever after
وجود نداره. ادوارد هم از همون چاه جادو میپره و هر جوری بود دختره رو پیدا کرد. قرار شد ادوارد و دختره هم همراه نانسی و رابرت به رقص بالروم برن. اون جا وقتی ادوارد میخواد خودش و نامزدش رو معرفی کنه میگه (دقیق یادم نیست چی گفت یه چیز تو همین مایه ها!!) "من ادواردم اینم دختریه که تمام وجود منه!" نانسی در جواب میگه: "چه قدر رمانتیک حرف میزنی!!!" مجری میگه آقایون لطفا از خانومی که تا حالا ازش دعوت نکردین، برای رقص بعد دعوت کنین!! برای همین ادوارد و نانسی با هم میرقصن و رابرت و دختره هم با هم میرقصن. وقتی رقص تموم میشه مادرخوانده ی ادوارد به دختره میگه اگه این سیب رو بخوری میونی با رابرت باشی. دختره یه گاز میزنه و بی هوش میشه. وقتی دختره رو داشت با خودش میبرد ادوارد سر رسید و دختره رو رو مبل گذاشت. اون خدمتکار قصر که میخواست به جادوگر کمک کنه سیب رو به دختره بدن اعتراف میکنه و میگه اگه تا ساعت 12 شب بوسه ی عشق حقیقی رو لب هاش مینشست به هوش میومد. ولی رابرت عشق حقیقی اش بود برای همین نانسی خیلی دلش شکست. جادوگر که میبینه دختره نجات پیدا کرد، تبدیل به یه اژدها میشه و مثل چند تا دیگه از داستانای نیویورکی از امپایر استیت بیلدینگ رابرت رو میبره بالا تا بخوردش (حالا نفهمیدم چرا همون پایین نخوردش؟!). دختره هم کفشاشو تو سالن در میاره و با کمک سنجاب کوچولوش اژدها رو از ساختمون میندازن پایین. تو این مدت ادوارد کفش های دختره رو به پای نانسی میکنه و خلاصه قرار میشه اون ها هم با هم ازدواج کنن. آخرشم میگه
And they lived happily ever after!
گاهی ترس میتونه از نبودن این جمله ی آخر باشه!!
++++
++
+
سلام
تا کی باید این لبخند مدهوشانه و بی اراده رو بعد از صدای زنگ تلفن یا عوض شدن آهنگ که به خودم میام رو لب هام حس کنم؟ تا کی باید تصور کنم؟ تصور چیزی که میخوام ببینم صورتی که دوست دارم. خونه ای که دوست دارم. کشوری که دوست دارم.
این روزا ایران همه جا صدای نوحه برای امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل میاد. ولی مالزی از خیابونا فقط صدای جشن و شادی میاد. البته خود مالزیایی ها خیلی شلوغ نمیکنن، ولی سر و صدای سال نو چینی همه جا رو پر کرده.
این روزا ایران همه تو هیئت دارن به هم کمک میکنن. ولی این جا همه شمع و لباسای قرمز میخرن و به هم
Kong Xi Fa Chai
میگن!!
این روزا جوونای ایرانی برای امام حسین (ع) میخونن ولی این جا تو آهنگ هاشون برای هم آرزوی پولدار شدن میکنن!!
این روزا ایرانیا از ته قلب اشک میریزن و دعا میکنن
این روزا ایرانیا دسته دسته تو خیابونا عزاداری میکنن
این روزا ایرانیا نذر هاشونو ادا میکنن و غذای تبرک به مردم میدن
این روزا ایرانیا دور هم جمعن
و عزاداری میکنن برای بهترین خانواده ی دنیا
تو کتاب "فاطمه فاطمه است" از دکتر علی شریعتی خوندم:
"هیچ مذهبی،
تاریخی و ملتی،
چنین خانواده ای ندارد.
خانواده ای که در آن،
پدر امام علی (ع) است،
و مادر فاطمه (س)،
و پسر امام حسن (ع)، و امام حسین (ع)،
و دختر حضرت زینب.
همگی در زیر یک سقف
و در یک عصر
و یک خانواده!"
شاید هیچ کدوم از ما قدرت درک چنین چیزی رو نداشته باشیم، ولی کاش همه دنیا میتونستن چنین زیبایی هایی رو تصور کنن.
ما توی این دنیا هیچ کدوم معصوم نیستیم. ولی همه دنبال یه آدم معصوم میگردیم که بشه "همزبونمون"، "همدممون"، "عشقمون"، "امیدمون"، یا هر چیز دیگه که اسمشو بذاری! ولی این یه حقیقته که هیچ کدوم از ما معصوم نیستیم. این یه حقیقته که اگه تمام گناه های تمام آدم های دنیا رو بدونی دیگه از آدم بودن خودت متنفر میشی و کافیه تمام گناه های یک آدم رو بدونی تا هیچ وقت نخوای ببینیش! ولی از اون جایی که خدا ما رو دوست داره، هیچ کدوم از این ها نباید اتفاق بیفته. خدا ستار العیوب هست. این یکی از مهم ترین و کلیدی ترین صفات خداست.
متاسفانه من وقتی داستان میخونم اصلا دوست ندارم یک نفر یا دو نفر یا یه گروه، کاملا سفید و بی گناه باشن. اگه این جور بود یه جورایی شبیه کارتون های دیزنی میشد، یه قدرت بدی خالص و یه مظلوم بی گناه که معمولا عاشق هم هست!!
خوب بودن ممکنه، ولی همه ی ما داریم همین سعی رو میکنیم! پس دلیلی نداره کسی رو سرزنش کنیم مگر اینکه اون فرد در حال تلاش نباشه.
تلاش برای کمک کردن. تلاش برای مثبت بودن. تلاش برای رضایت خدا. این جا سوال من اینه که
چرا خوشحال نباشم؟!
وقتی میتونم صبح از خواب بیدار بشم و تا شب خوشحال باشم، چرا باید خودمو ناراحت کنم؟
من که میتونم کینه ها رو بسپرم به گذشته ها، چرا تو قلبم بزرگشون کنم؟ من که میتونم به جای اون همه کینه که دیوار های قلبمو کثیف و بد ریخت کرده، همه جا رو تمیز کنم و یه مهمونی بزرگ از آدم هایی که دوست دارم راه بندازم، چرا نه؟
من که میتونم صبح بعد از کمک کردن به مادرم با دوستام برم خرید، چند تا کتاب بخونم، نقاشی بکشم، زبان های جدید یاد بگیرم، استخر برم، سینما برم، آهنگ گوش بدم، چرا باید بشینم خونه و هی زنگ بزنم به این و اون در مورد لباس دوستام و روابط زناشویی فامیل و مشکلات خصوصی نزدیکانم بحث کنم (ورژن 2008 توضیح غیبت!)
وقتی دارم با یکی حرف میزنم چرا باید همش به فکر درد و دل باشم؟ من مطمئنم اونم اگه به اندازه ی من درد و دل نداشته باشه، حتما بیشتر از من غم تو دلش نشسته! وقتی یه ادم، یه ادم از جنس خودم، از خاک، پیشمه، بهتر نیست به جای اضافه کردن غم های خودم به دلش، شادش کنم؟!
این چند روزه همش این چیزا رو به خودم میگم ولی نمیشه! خیلی سخته این قدر خوب بودن. خیلی سخته وقتی چند نفر که دوسشون داری جلوتو میگیرن! تو هم برای اینکه دوسشون داری میذاری کنترلت کنن! اگه خودت باشی، اگه کسی کنترلت نکنه شاید آسون تر باشه. ولی همیشه به کمک یه آدم دیگه احتیاج هست. پس چرا به جای کنترل کردن هم دیگه همو کمک نکنیم؟؟!!
این حرفا چیه میزنم! دیونه شدم! شاید خسته شدم از این همه غر زدن به بدبختی های دنیا. خسته شدم از دیدن این همه بی عدالتی. خسته شدم از دیدن این همه آدم که نه تنها به زندگی خودشون، بلکه به زندگی دیگران هم گند میزنن! خسته شدم از بس همه این روزا میگن "خسته شدم" !!
پس قرآن چی میشه؟
تا حالا چند بار ترجمه ی فارسی قرآن رو خوندی؟
این همه خستگی و کلافگی چرا تموم نمیشه؟ چرا همه از این روزگار ناله میکنن؟ چرا وقتی میری مهمونی، حتی اگه عروسی باشه، همه باید داد بزنن "تو این زمونه عشق نمی مونه!!" ؟؟؟!!!
اگه عشق نمیمونه پس چرا خدا میمونه؟
( نمیخوام در مورد جواب این سوال بحث کنم. چون دوست دارم خودتون بهش فکر کنید!
نمیخوام با حرف هام وقتتو تلف کنم چون حالا، امروز، تو میتونستی به جای خوندن اراجیف من، به کارای مهم تری برسی! چه کاری؟ دیگه کمترینش... میدونی میتونستی رو لب چند نفر لبخند بنشونی؟
نمیخوام شعار بدم که من آدم خوبی هستم و خیلی میفهمم. چون واقعا هیچی نمیفهمم! و واقعا چیزی نمیدونم! آدم خوبی هم نیستم. چون لبخند نمیارم هیچی، لبخند ها رو با خودم میبرم! منتها نمیدونم اگه با خودم میبرم این همه لبخند که با خودم دارم کجا میره؟! شاید پرواز میکنن!! شایدم خرج لبخند های دروغی نقابم بشه.
گاهی با حرفایی که میشنوم بهت زده و بی حرکت میمونم. وقتی تنها میشم. وقتی در رو پشتش میبندم، به همون در تکیه میزنم و مبهوتانه به یه نقطه خیره میشم. یه نقطه که هیچی ازش نمیبینم! هیچ کدوم از اعضای بدنم رو نمیتونم تکون بدم. دست هام، پاهام، صورتم، چشمام، همه خشک میشن. انگار هیچ انرژی ندارم! انگار شنیدن اون حرفا اون قدر برام غیر قابل قبول بوده که ترجیح میدم باورشون نکنم. ترجیح میدم بگم وجود ندارن!! چون واقعا هم وجود ندارن!! نه. وجود ندارن! به خدا وجود ندارن! فقط دوست دارم قبولشون کنم. چون من وقتی کسی یا چیزی رو دوست دارم، تا ابد دوسش دارم. حتی اگه بفهمم مشکلی داره. یا اگه بفهمم ضرری داره. یا اگه بفهمم ... لعنت به من! منو ببخش این حرفا رو این جا میزنم. اگه نمیگفتم از این حالت بهت زده و مدهوش بیرون نمیومدم. حالا حداقل میدونم کجا هستم. با کی حرف میزنم. به چی فکر میکنم!!
یک سال پیش حداقل آرزوهامو میدونستم! یه باغ بزرگ، غرق گل، غرق عشق، غرق عدالت، غرق کتاب، غرق خنده، پر از آدمهایی که دوست دارم، یه بوم نقاشی، یه گیتار و یه دنیا نت! ولی حالا... حالا دیگه... حالا دیگه اصلا مطمئن نیستم. چون حتی با وجود همه ی این ها، دو تا چیز کمه. یکیش وجود خدا هست. خدائی که یه حرفام گوش بده. خدائی که دوسم داشته باشه. خدائی که باشه!! یه آدم همیشه احتیاج داره که یکی دوسش داشته باشه. و اون چیزیه که تو دنیای خیالی من همیشه کم بود! من نیازی ندارم بگم چه کسائی تکه های قلبمو تو دستشون دارن، چون میدونم خودشون حس میکنن رد پای وجودشون تو رفتار من کجاست. نیاز که... دارم. چرا. دوست دارم بهشون بگم! دوباره و سه باره و هزار باره! اون قدر که کلافه بشن. ولی من این کلافگی رو دوست دارم. این صبر رو دوست دارم. این خستگی رو دوست دارم. همه چیزایی که خدا آفریده میتونه دوست داشتنی بشه، حتی کلاغ ها.
این همه حرف زدم. آخرشم نتونستم فکرمو بگم! آخه من کلاغ هم نیستم. فقط یه دخترم! یه دختر پر از خاطرات مبهم. یه دختر که تو ذهنش پر شده از تصورات و خیالات. یه دختر که هر چیزی میشنوه تداعی میکنه و هر چیزی میبینه با سلیقه ی خودش تو ذهنش میچینه. یه دختر که ... حتی نمیتونه چیزی که تو مغزشه بنویسه. حالا که این طور شد...
بذار ببینیم مولانا چی میگه!!
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدائی ها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند!
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد، نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی، حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پر خون میکند
قصه هاش عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو رو، باک نیست
تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی، ز آبش سیر شد
هر که بی روزی است، روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام